«به نام خدا »
با صدای بلند میخوانم: «پیوندهای هیدروژنی بین بازها، دو رشتهٔ دِنا را در مقابل هم نگه میدارد. این پیوندها بهصورت اختصاصی بین جفتبازها تشکیل میشوند: آدنین (A) با تیمین (T) روبهروی هم قرار میگیرند و گوانین (G) با سیتوزین (C) جفت میشوند. به این جفتبازها، بازهای مکمل میگویند.» فکر کنم بار پنجم بود که این متن رو میخوندم. چرا در ذهنم نمیمانْد؟ «آه»، امان از این کلاس قبلیها! یک ربعه زمان کلاسشون تمام شده، اما هنوز هم داخل کلاسن. از بدیهای فرهنگسرا این است که وقتی زود میآیی یا ساعت قبلی مربوط به پسرا باشد، مجبوری توی حیاط منتظر بمانی؛ توی سرما، گرما، باران، برف، تگرگ، طوفان… نگم براتون! اما برای خانم طهمورثی، من که سهلم، همه منتظر میمونن.
خستگی و نور ملایم خورشید مرا ترغیب به بستن چشمهایم و گوش سپردن به هیاهوی حیاط میکرد. سرم را روی پشتی نیمکت تکیه دادم و تسلیم شدم. ده دقیقه بعد... «محمدجان، تو که آخرین نفر داری میری، بگو دخترا بیان. فکر کنم تا الان دیگه قندیل شدن!» لبخند ملایمی زدم و گفتم: «بله، حتماً خانم. خسته نباشید.» «ممنونم، تو هم همینطور.» از سالن پژوهشسرا بیرون اومدم و وارد هوای سرد شدم. سوز هوا تنم را میلرزوند. شالگردنم را سفتتر از قبل دور گردنم بستم. «هی، پاشید برید، کلاس ما تموم شد، پاشید!»
خستگی و نور ملایم خورشید مرا ترغیب به بستن چشمهایم و گوش سپردن به هیاهوی حیاط میکرد. سرم را روی پشتی نیمکت تکیه دادم و تسلیم شدم. ده دقیقه بعد... «محمدجان، تو که آخرین نفر داری میری، بگو دخترا بیان. فکر کنم تا الان دیگه قندیل شدن!» لبخند ملایمی زدم و گفتم: «بله، حتماً خانم. خسته نباشید.» «ممنونم، تو هم همینطور.» از سالن پژوهشسرا بیرون اومدم و وارد هوای سرد شدم. سوز هوا تنم را میلرزوند. شالگردنم را سفتتر از قبل دور گردنم بستم. «هی، پاشید برید، کلاس ما تموم شد، پاشید!»
نگاهم را بین کتاب و او چرخاندم. کتاب را بستم. «محنا قاسمی». لبخندی از سر رضایت روی صورتم نقش گرفت. چه اسم قشنگی! ناگهان دستانش را از هم باز کرد و بدنش را کشید، قبل از اینکه چشمانش را باز کند. صورت سفیدش چون برف تازه بود، موهای سیاه و چشمان عسلی زیبایی داشت. بینیاش از شدت سرما سرخ شده بود و ظاهری بامزه به او داده بود.
قبل از اینکه به خودش بیاید، سریع کتاب را روی نیمکت گذاشتم، صدایم را صاف کردم و گفتم: «اِم... کلاس ما تموم شده، میتونین برین.» 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 نگاهی به ساعتم میکنم. «ای وای!» سریع بلند میشوم، کیفم را برمیدارم و به سمت کلاس میدوم. از حیاط وارد سالن و سپس به پشت درِ کلاس میرسم. تق تق. «بفرمایید.» «سلام خانم، ببخشید دیر اومدم.» «اوووو، سلام محنا خانم!» سپس رو کرد به بچهها: «دیدین گفتم میاد.» بهخصوص نگاه خانم رو به فاطمه بود. همه، از جمله فاطمه، شروع به خندیدن کردند.
کتابش را روی صندلی جا گذاشته بود و من هم یک ربع وقت داشتم تا پدرم برسه. پس کتاب را برداشتم و روی نیمکت نشستم. اول مدادم را از کیف درآوردم و بعد کتاب را باز کردم. سؤالها را یکییکی تصحیح کردم و برای سؤالهای اشتباه، توضیحات و گزینهٔ درست را مشخص کردم. بعد از تقریباً تصحیح چند صفحه، نگاهم به ساعتم افتاد. حدوداً ۲۰ دقیقه بود که اینجا نشسته بودم. چقدر زود گذشت! دل کندن از این کتاب و این صندلی سخت بود، اما چه میشود کرد... 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 «خب دخترا، دفتراتون رو باز کنید، بریم سراغ درس.» وقتی زیپ کیفم رو باز کردم، دیدم کتابم نیست.
وای! روی نیمکت جا مونده! اشکال نداره، موقع رفتن برش میدارم. دفتر گلدارم رو برداشتم، صفحهاش رو باز کردم و غرق توضیحات خانم شدم. ۲ ساعت بعد: «خسته نباشید، خانم. خداحافظ.» «خداحافظ، دخترم.» خب، وقتشه برم سراغ کتابم. البته باید بگم کتاب یخیم! هی، میدونم جکهام خندهدار نیست، اما چه کنم که نمیتونم دست از گفتنشون بردارم. بالاخره به نیمکت رسیدم. «پس اینجایی! خب خیالم راحت شد، بیا بریم خونه، کلی کار داریم.» کتاب رو برداشتم و سمت ورودی رفتم. چشمهام میان جمعیت جلوی در جستوجو میکرد و بالاخره پیداش کردم. با صدایی نسبتاً بلند گفتم: «سلاممممم مامانننن!» و با سرعت نور به سمتش دویدم...
خیلی قشنگ بود
بی صبرانه منتظر پارت های بعدیشم
اگه دوست دارى بهتر بشه بگو كى داره حرف ميزنه زمان رو مشخص كن و توضيح بيشتر بده اگر هم ناراحت شدى پاك كن نظرم رو
ببین ، متنت قشنگ بود و ایده ی جالبی داشتی ، ولی مثلا تفکیک نشده بود. تو نمیدونستی الان کی داره حرف میزنه.
دختره یا پسره ؟ توصیف ها خوب بود ولی نیاز به کار زیادی داره 💜