ای بابا، انگار پدر میا یه نقشهی حسابی کشیده بود! دیگه موندن اینجا سم بود. سریع آماده شدیم، وسایلی که لازم بود رو برداشتیم و زدیم بیرون. مقصد: **دهکدهی آلن**، ولی قبلش باید از شهر "هوبر" رد میشدیم. من سوار اسب شدم و میا رو هم پشت سرم نشوندم. اون بیچاره از استرس و اتفاقات دیشب حسابی خسته بود، و همون اول کار زد زیر گریه و خوابید. طفلک، واقعاً ترسیده بود. منم زین اسب رو محکم گرفتم و شروع کردم به تاختن. راه طولانی بود و هوا داشت کمکم روشن میشد. دیدم میا پشت سرم انگار یه تیکه سنگه، انقدر بیحس خوابیده. دلم نیومد همینطوری بذارم بگذره، باید یه حالی بهش میدادم که بفهمه زنده است و از این کابوس چند لحظه بیاد بیرون. یه سیب تر و تازه برداشتم که از آذوقهمون بود، دلم یه شیطنت خواست. یواشکی خم شدم و سیب رو گذاشتم توی دهنش. اولش فکر کردم بیدار شه و قیافهش دیدنی میشه. ولی خبری نشد! انگار میا توی یه خواب عمیق بود. «خب، پس با خشونت بیدار نمیشه؟ باشه، ببین چطور بیدارت کنم!» نفس عمیقی کشیدم و شروع کردم به خوندن بلندترین و مسخرهترین آهنگی که یادم بود. یه آهنگ قدیمی و داغون که معمولاً توی مهمونیهای مسخره میخوندیم. صدام رو تا جایی که اسب از صدای ما نترسه بالا بردم. «**اَلی... اَلی... یالا بیدار شوووو... سیب توی دهنت جا خوش کرده... هه هه!**» ناگهان، میا پرید بالا! چشمهاش گرد شده بود و یه تهصدایی ازش دراومد. همونطور که پریده بود، اون سیبی که توی دهنش گذاشته بودم، از دهنش پرت شد و افتاد روی زمین. «هه هه! خنده دار بود!» میا با گیجی گفت و سعی کرد دور و بر رو نگاه کنه. بعد با خودش گفت: «ساعت چنده؟» من که از خنده داشتم اشکم درمیومد، نتونستم جلوی خودم رو بگیرم. انقدر خندیدم که نزدیک بود از روی اسب بیفتم. «ساعت هشت صبحه، خانم خسته! الان توی راه **شهر هوبر** هستیم. فکر کنم خوابت زیادی عمیق بود!» گفتم و هنوز داشتم میخندیدم. باید میدیدی اون لحظه که سیب افتاد و میا بیدار شد رو! دنیا رو میارزید! حالا که بیدار شده بود، باید زودتر میرفتیم. وقت تلف کردن جایز نبود. «خب رفیق، حالا که سرحال شدی، باید با یه نقشهی جدید کنار بیایم. پدرت گفت زود برسیم آلن. اول باید بریم هوبر، اونجا یه سری چیزها رو باید چک کنیم، بعد هم دیگه مستقیم میزنیم به جادهی دهکدهی آلن. دیگه نباید به کسی اعتماد کنیم، حتی اگه یه مرد مهربون کنار جاده ببینیم. فهمیدی؟ بیا ببینیم این پدرت چیا برای گفتن داره.»
مثل اینکه نایلا همیشه یه جور وسوسهی دردسر داره. هنوز درست از خواب بیدار نشده بودم که گفت: «مثل اینکه توی همین شهر یه خونهی متروکه هست، همه ازش میترسن.» من که هنوز از ماجرای قبلی زنجیر و مایکل به خودم نیومده بودم، یه نگاه سنگین بهش انداختم و گفتم: «نایلا... نکنه دوباره میخوای بریم تو یه خونهی متروکه؟ خدای من، تو انگار به هیولاها وابستهای!» اونم با لبخند مخصوص خودش گفت: «آره، ولی غروب میریم. الان فقط میخوام استراحت کنم، چون دیشب چشم رو هم نذاشتم. دارم از خواب میمیرم.» منم شونه بالا انداختم. راست میگفت، هر دومون خسته بودیم. «باشه، بخواب. منم تا اون موقع یه سر میرم تحقیق کنم راجعبه این خونهی متروکه ببینم مردم چی میگن.» نایلا سرش رو گذاشت روی بالش کوچیکی که از توی کیفش درآورده بود و تقریباً در جا خوابش برد. من موندم گوشهی اتاق کوچیک مسافرخونهی "هوبرشید از پنجرهای که به خیابون اصلی باز میشد. نور خورشید از لای پردهها میاومد تو، گرد و خاک توی هوا میدرخشید. شهر هوبر بهظاهر آروم بود، ولی یه چیزی تهش ناخوشایند حس میشد... از اون آرامشهای عجیبی که خیلی زود میتونه تبدیل به فاجعه بشه. یه دفترچه از توی کیفم درآوردم؛ همون دفترچهای که از گروه سایهها گیر آورده بودیم. شروع کردم به نوشتن و مرور چیزایی که میدونستیم. بعد از چند دقیقه وسوسه شدم و از مسافرخونه زدم بیرون، رفتم سمت بازار. باید یه کم حرف میزدم با مردم محلی، شاید یه چیزی بفهمم. ولی وقتی اسم "خونهی متروکهی هوبر" رو آوردم، همه یا سکوت میکردن یا فقط سرشون رو پایین مینداختن. یکی از پیرزنها فقط گفت: «دخترم، اگه جونهاتونو دوست دارین، موقع غروب حتی نزدیک اون خونهم نرید... اونجا نفرینه شده.» نفرین؟ دقیقاً همون چیزی که دلم نمیخواست بشنوم. برگشتم مسافرخونه. نایلا هنوز خواب بود، سرش افتاده بود رو میز. آهسته نشستم کنارش. «میدونم اگه بیدار بودی، بازم میگفتی میریم... اما یه حس بد دارم، نایلا. یه چیزی توی اون خونه منتظرمونه. نه مایکله، نه سایهها، یه چیز دیگهست...» یه نسیم سرد از پنجره اومد تو. چراغ بالای سرمون یه لحظه لرزید و نورش ضعیف شد. حس کردم یه صدای خفیف از ته خیابون اومد... مثل صدای درِ زنگزدهای که خودبهخود باز میشه. همون لحظه با خودم گفتم: **"غروب که برسه، اون خونه قراره یه راز بزرگ رو از زیر خاک بیرون بکشه..."**
نایلا هنوز خواب بود، اونجوری که سرش افتاده بود رو میز و موهاش پخش زمین شده بودن، شبیه کسی بود که بعد از یه جنگ طولانی بالاخره تسلیم شده. یه صدای خفیف خر و پف ازش میاومد و من همونجا نشسته بودم، دفترچه جلوی دستم، ولی چشمم هی بهش میافتاد. به خودم گفتم: یه وقتایی عدالت باید برقرار بشه! اون صبح منو با سیب و آهنگ بیدار کرد، پس طبیعیه که یه انتقام کوچولو بگیرم، نه؟ بیسر و صدا بلند شدم، به آهستگی رفتم پشتش، و با یه حرکت ناگهانی، پایههای صندلی رو کشیدم عقب. «تق!» صندلی لیز خورد و نایلا با صدای محکم افتاد رو زمین! یه لحظه سکوت شد، بعد صدای نالهی خستهی نایلا بلند شد: «میـاااااا... چیکار میکنی!؟» من از خنده داشتم میمُردم. نفسهام بریده بود، اشک از چشمام درمیاومد. «ههه! خودت منو بیداری کردی صبح! حالا وقت انتقام بود خانم قهرمان خوابآلود!» نایلا در حالی که سعی میکرد از زمین بلند شه، موهاش رو از صورتش کنار زد و چشم غره رفت. «عه، واقعاً فکر کردی من نمیتونم جبران کنم؟ ببین چه بلایی سرت میارم وقتی برسیم آلن!» من هنوز خندهم بند نمیاومد، و اونم لبخند نصفهنیمهای زد. بعد یهدفعه جدی پرسید: «اون خونهی متروکه چی شد؟ تحقیق کردی؟» نفس عمیقی کشیدم. خندهم محو شد. «آره... همه گفتن نزدیک اون خونه، **مری** مرده.» چشمهای نایلا کمی تنگ شد. معلوم بود اسم آشنا نیست، اما چیزی در موردش جلب توجهش کرده بود. «مری؟» گفت و با یه حالت عجیب به من زل زد. بعد چند ثانیه سکوت، همونطور که زیر لب فکر میکرد گفت: «همین الان میریم.» من سریع گفتم: «باشه، باشه! ولی بذار حداقل یه کم آب بخوریم یا یه چیزی برداریم، هنوز عصر نشده.» اون با لحنی جدی گفت: «نه، همین الان. این خونه یه جور کشش داره، نمیخوام تا شب صبر کنم. هرچی اونجا هست باید همین حالا ببینیم.» نایلا رفت سمت در. منم با عجله کیفم رو برداشتم و دنبالاش رفتم. خیابونهای شهر هوبر خلوت بودن، هوا نیمهابری، و نسیم سردی از سمت جنوب میاومد. هر قدمی که جلو میرفتیم، مردم چیزی نمیگفتن اما نگاههاشون سنگین بود، انگار دارن با سکوتشون هشدار میدن. خونهی متروکه سر کوچهای بود که به جنگل منتهی میشد، با دیوارهایی نمزده و سقف نیمهریخته. یه تابلوی چوبی پوسیده کنار در بود که روش به سختی میشد خوند: **«خانهی مری...»** ایستادم، به نایلا نگاه کردم. «تو مطمئنی؟» بدون هیچ مکثی در رو هل داد. صدای قیژ قیژ زنگزدهی در پیچید توی هوا، و بوی رطوبت و خاک قدیمی زد توی صورتم. یه حسی گفت حالا دیگه برگشتی وجود نداره.
در رو که هل دادیم، بوی نم و کپک یهجور خفهکننده اومد تو صورتمون. تاریکی انگار خودش رو جمع کرده بود وسط اتاق، فقط از یه شکاف بالای سقف یه نوار نور زرد افتاده بود روی زمین. یه چند دقیقه گشتیم، دیوارها ترکخورده و وسایل قدیمی پخشوپلا بودن… یه آینهی شکسته، یه صندلی با پایهی نصفه، و یه دفتر خیس افتاده گوشهی اتاق. نایلا خم شد دفتر رو برداشت، ولی همون لحظه صدای خشخش از یه اتاق کناری اومد. من یهو وایسادم، دلم ریخت. «چی بود اون؟» – «ساکت باش.» نایلا خیلی آروم گفت، ولی خودش هم اخماش تو هم رفته بود. آروم به سمت در اون اتاق رفتیم. نایلا دستگیره رو گرفت و با یه حرکت سریع در رو باز کرد— «آاااااااااا!» جیغ دو دختر از توی اتاق پیچید توی خونه. من تقریباً پریدم عقب، نایلا هم لحظهای خشکش زد. یکیشون، دختری با موهای روشن، هولزده گفت: «شما کی هستین؟!» نایلا نفس عمیقی کشید و با حالت کنترلشده گفت: «آروم باشین. ما اومدیم فقط تحقیق کنیم. شما کی هستین؟» دختر دوم که داشت خودش رو پشت رفیقش قایم میکرد گفت: «ما… اومدیم فقط یه کم تفریح کنیم... اینجا توی شهر خیلیا میگن ترسناکه، خواستیم ببینیم واقعاً چیه!» من داشتم با ناباوری نگاشون میکردم. تفریح؟ وسط این خونهی تاریک؟ واقعاً مغزشون تعطیل بود یا شجاعیِ بیشازحد؟ نایلا ابرو بالا انداخت، یهجوری گفت: «تفریح؟ خب برید بچهها، اینجا جای بازی نیست.» یکیشون بلافاصله گفت: «نه، شما برید! چون ما اول اومدیم!» اون لحظه یه سکوت سنگین افتاد. من منتظر بودم نایلا عصبانی شه یا یه چیزی بگه، ولی فقط یه نفس کشید، چشماش رو ریز کرد و برگشت طرف من. «بیا بریم، میا.» من جا خوردم: «چرا؟ هنوز هیچی نشده!» – «وقتی خودشون میخوان بمونن، ما مجبور نیستیم قهرمان بازی دربیاریم. اگه اتفاقی بیفته، خودشون خواستنش.» حرفش منطقی بود، ولی یه احساس بد ته دلم پیچید. یه چیزی دربارهی اون دو تا دختر حس طبیعی نداشت… زیادی آروم بودن بعد از اون جیغ، زیادی چشمهاشون دنبالمون میچرخید. راه افتادیم سمت در خروجی، ولی همون لحظه صدای خندهی عجیبی از پشت اتاق اومد. یه خندهی خشدار، کُند، و طولانی… نه از اون دو تا دختر، از یه جای دیگه. من ایستادم، برگشتم سمت اتاق. دخترها پشت در ایستاده بودن، ولی سایه پشت سرشون دو تا نبود. سه تا بود. نایلا به آرومی گفت: «میـــــا… سریعتر برو بیرون.» قلبم داشت از جا درمیاومد. قدمهام تند شد، ولی ذهنم فقط یه جمله رو تکرار میکرد: **«این خونه نمیذاره کسی بیدلیل پیداش کنه… خودش انتخاب میکنه.»**
همونطور که از اون خونهی لعنتی زدیم بیرون، انگار هوا هم سنگینتر شده بود. شب شده بود، و شهر هوبر کاملاً تو تاریکی فرو رفته بود. به محض اینکه رسیدیم مسافرخانه، یه خبر فوری توی رادیوی اتاق پخش شد. صدای گوینده خشن بود و کلمات به سختی از زیر نویز میاومدن: «...متأسفانه گزارش جدیدی مبنی بر کشف جسد یک پسر جوان در اطراف ساختمان متروکهی غربی شهر هوبر دریافت شده است. شاهدان محلی از وقوع یک حادثه مشکوک صحبت میکنند و پلیس تحقیقات خود را آغاز کرده است...» سرم داشت گیج میرفت. «پسر؟» یعنی اون دو تا دختر فقط حواسپرتی بودن؟ یا یه چیز خیلی بزرگتر در جریانه؟ از روی تخت پریدم پایین، تمام خستگیام یهو پرید. «نایلا! فهمیدی چی گفت؟ یه نفر مرده! یه پسر!» نایلا که روی تخت لم داده بود، با چشمهای نیمهباز گفت: «آره شنیدم… خیلی هم غمانگیزه، خب.» «غمانگیزه؟ نایلا! ما اونجا بودیم! این دیگه از اون بازیهای مسخرهی محلی نیست. من نمیتونم تحمل کنم که یکی فقط به خاطر کنجکاوی ما توی اون خونه کشته بشه. باید بریم بفهمیم قضیه چیه.» نایلا آهی کشید، انگار که تحمل من بزرگترین دردسر زندگیشه. ولی میدونستم وقتی پای قتل وسط باشه، دیگه شوخی سرش نمیشه. «باشه بابا، باشه! دست بردار از این اداها. میریم. حالا ساعت سه صبحه، بذار یه ربع دیگه بریم که حداقل بتونیم پلیسها رو ببینیم.» لباسهامون رو پوشیدیم. هیچکدوم حرفی نمیزدیم. اون خندههای مسخرهی عصر، اون جسارت نایلا برای موندن، همه تبدیل شده بود به یه سنگینی گنگ توی قلب هامون. ساعت نزدیک سه بود که بیسروصدا از مسافرخانه زدیم بیرون. کل شهر تو خواب عمیق بود. وقتی رسیدیم به اون کوچه، اطراف خونه پر از نور فانوس و ماشینهای پلیس بود. دو تا مأمور جلوی در ایستاده بودن و جلوی ورود مردم رو گرفته بودن. «خیلی خوب، حالا چیکار کنیم؟» من زمزمه کردم. «میخوان ما رو بیرون کنن.» نایلا با نگاهش زمین رو اسکن کرد. «نیازی نیست وارد بشیم. میریم اون سمت، پشت خونه. یه عالمه بوتهزار هست. همهچی رو میبینیم، ولی خودمون هم دیده نمیشیم.» از کنار ساختمون حرکت کردیم، تند، پشت به سایهها. بوی خاک نمزده و یه بوی فلزی خفیف (بوی خون؟) میاومد. به یه ردیف بوتهی بلند رسیدیم که دقیقاً روبهروی پنجرهی اتاق پشتی بود. خیلی راحت زیرشون جا گرفتیم. آروم سرم رو از لای برگها بیرون آوردم. پلیسها همه دور یه نقطه جمع شده بودن. جسد… بله، جسد اون پسر بیچاره اونجا بود. نور فانوسها روش افتاده بود. نایلا کنارم بود، نگاهش سرد و متمرکز. «دیدیش میا؟» زمزمه کرد. «آره. این دیگه فراتر از یه داستان ارواحه.» جواب دادم. همینطور که داشتیم نگاه میکردیم، یه مأمور به سمت یکی از دو تا دخترِ عصر رفت که حالا با چشمهای قرمز و وحشتزده کنار یه ون ایستاده بود. اون دختر داشت به شدت گریه میکرد. اون یکی هم سرش پایین بود. نایلا با یه لحن آهسته و تلخ گفت: «اونا ترسیدن. حالا دیگه تفریحشون واقعی شده.» من به نایلا نگاه کردم. دیگه وقت شوخی نبود. «این یه قاتله، نایلا. ما باید یه کاری بکنیم. نمیتونیم فقط بشینیم و تماشا کنیم.»
وقتی آخرین اسب پلیس از جلوی خونه رفت، سکوت سنگینی نشست روی محوطه. نور فانوسها خاموش شده بود و فقط صدای باد از بین شاخههای خشک میاومد. من به نایلا نگاه کردم—چشمش برق عجیبی داشت، مثل وقتایی که تصمیم گرفته یه کار احمقانه اما قاطعانه بکنه. آروم گفت: «الان وقتشه. اگه بخوای بفهمی چی اینجا داره میگذره، باید خودمون بریم پایین.» من فقط سرم رو تکون دادم، دستام سرد شده بود. قدمبهقدم برگشتیم سمت خونه. در چوبی هنوز نیمه باز بود، و از داخل بوی خاک و رطوبت و چیزهایی که نباید اونجا باشن میاومد. نور ماه از پنجرهی شکسته افتاده بود روی کف اتاق، درست مثل یه خط نقرهای که راه رو نشون میداد. نایلا تیرکمونش رو محکم گرفته بود، اونجور که تاندونهای دستش پیدا بودن. منم نمک رو از کیفم درآوردم—همون نمکی که همیشه برای مقابله با “چیزهای عجیب” نگه میداشتم. پلههای زیرزمین رو که پایین رفتیم، هوا سنگین شد. بوی آهن زنگزده، نم، و یه چیزی شبیه گندیدگی پخش بود. نایلا با نور کوچیک فانوسش راه رو جلوی پامون روشن میکرد. یه دفعه یه صدای خشخش از پشتمون اومد. یخ زدم. آروم برگشتم—و اونجا بود. یه سایهی بلند، شناور، بدون پا، صورتش مثل دود، چشمهاش دو نقطهی سفید برّاق وسط تاریکی. صدای نفس من توی گوشم زنگ میزد، و حتی جرات نفس کشیدن نداشتم. نایلا یه قدم جلو رفت و با خشونت گفت: «اون مری مطمئنم... اون لعنتی خودشه!» قبل از اینکه چیزی بگم، تیرکمون رو بالا برد و نشونه گرفت. من سریع یه مشت نمک پاشیدم سمت اون سایه، ولی هیچ اتفاقی نیفتاد. نه برق زد، نه عقب رفت، نه حتی تکون خورد. همونطور بیحرکت نگاهمون میکرد. «وای...» فقط همین از دهنم دراومد. نایلا فریاد زد و شلیک کرد—تیر رفت درست وسط سینهی اون چیزی که شبیه مری بود، ولی انگار از هوا رد شد. حتی هیچ صدایی از برخورد نیومد، فقط یه موج سرد از سمتش خورد به ما. نایلا با ترس عقب رفت، هنوز تیرکمونش رو گرفته بود، ولی حالا صدای نفسش بریده بود. من گفتم: «برو! برو نایلا، الان!» با هم دویدیم سمت پلهها، اون سایه پشت سرمون کشیده شد، مثل مهای که دنبالمون میاومد. نور چراغقوه لرزید، صدای قدمهامون پیچید توی زیرزمین، هر پله انگار صد سال طول میکشید. بالا که رسیدیم، نایلا در رو محکم کوبید، به زور بستش، و هردومون نفسنفسزنان به دیوار تکیه دادیم. صدای خشخش اون چیز از زیر پلهها هنوز میاومد... نزدیک، ولی محو. بدون حرف زدن از خونه زدیم بیرون، دویدیم تا وسط جادهی خاکی. فقط وقتی نور ماه مستقیم افتاد روی صورتم، فهمیدم دارم میلرزم. نایلا گفت: «میـا… دیدی؟ دیدی تیر اثر نکرد؟» من فقط سرم رو بالا گرفتم، خیره به سمت خونهی تاریک. «آره، دیدم. چون اون اصلاً زنده نیست، ولی همچنان بیداره...» از بین بوتهها صدای باد گذشت، و یه صدای آرام – تقریباً نجوا – از دور شنیده شد: «باید میاومدین...» من و نایلا بدون حتی نگاه کردن به عقب، شروع کردیم به دویدن.
چشمام رو که باز کردم، حس کردم مغزم توی یه دیگ بخار گیر کرده. نور خورشید از پنجرهی کثیف مسافرخونه مستقیم میزد توی صورتم. سرم تیر میکشید و تمام بدنم درد میکرد، انگار دیشب یه کامیون از روم رد شده بود. آخرین چیزی که یادم بود، فرار کردن از اون خونهی نفرینشده بود… و یه صدای نجوا که هنوز توی گوشم بود. یه دفعه، یه سطل آب سرد کوبیده شد توی صورتم! «آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ!» از جا پریدم. تمام بدنم از شدت سرما و شوک منقبض شد. آب یخ همه جا پخش شد، روی تخت، روی زمین، روی صورت خودم. جلوی چشمم، نایلا با یه لبخند شیطنتآمیز و چشمهای براق ایستاده بود. سطل خالی رو گذاشت کنار و گفت: «انتقام!» من فقط نگاهش میکردم، هنوز توی بهت آب یخ. «انتقام؟ چی؟ نایلا، تو... تو چی کار کردی؟» یهو شروع کرد به خندیدن، خندهای که از دلش بود، نه از اون خندههای مرموز دیشب. «انتقام اون صندلیی که کشیدی!» من هنوز سردم بود، ولی کمکم لبخند رو لبم اومد. «من؟ من اصلاً یادم نمیاد دیشب چه اتفاقی افتاده. انگار تمام حافظهم با اون آب پاک شد.» نایلا خندهاش رو آروم کرد، ولی هنوز چشمهاش برق میزد. «خب، این خوبه. یعنی فراموش کردی که دیشب اون روحِ لعنتی نتونست ما رو بکشه؟» چشمهام گرد شد. «چی؟ یعنی… اون سایه… اون چیزی که شبیه مری بود… واقعاً بود؟ فکر کردم کابوس دیدم.» نایلا اومد نشست کنارم روی تخت، ولی هنوز لبخندش یه کم شیطنتآمیز بود. «نه عزیزم، کابوس نبود. اونجا بود. ولی ما فرار کردیم، مگه نه؟ یه مبارزهی کوچیک داشتیم. ولی خب، امشب…» یه لحظه مکث کرد، نفس عمیقی کشید و گفت: «امشب قراره مبارزهی اصلی رو با روح مری داشته باشیم.» من خشکم زد. «چی؟ امشب؟ شوخی میکنی؟ اون حتی به تیر و نم هم واکنش نشون نداد!» نایلا دستش رو گذاشت رو شونهم، جوری که انگار میخواست بهم قدرت بده. «نگران نباش. برای امشب یه نقشهی جدید دارم. این دفعه با دست خالی نمیریم.» بهش نگاه کردم، گیج و متعجب. «خب؟ چی تو سرته این دفعه؟» «امشب میریم که حسابش رو برسیم. این روح دیگه نباید آسایش داشته باشه.» ولی هنوز قیافهم معلوم بود که چقدر ترسیدم. نایلا خندید و گفت: «نگران نباش. اگه لازم شد، خودم با تیرکمونم میگیرمش.» ولی من میدونستم. میدونستم این فقط یه شوخی نیست. یه چیز خیلی جدی داشت اتفاق میافتاد. و من، با تمام ترس و تردیدم، دوباره باید با نایلا همراه میشدم. چون انگار دیگه راه برگشتی نبود. هرچی بود، باید باهاش روبرو میشدیم.
نایلا با اون هیجان همیشگیاش از جا پرید. «ول کن اون ترسها رو میا! الان وقت وقتکشی نیست. باید بریم یه کافهای که تازه باز شده، یه کم خوش بگذرونیم تا شب بشه و بتونیم تمرکز کنیم.» سرم هنوز خیس بود، ولی حرفش منطقی بود. اگه قرار بود شب بریم با یه روح بجنگیم، باید یه کم انرژی مثبت میگرفتیم. «باشه بابا، باشه. ولی قسم میخورم اگه اون روح بخواد دوباره بیاد سراغم، خودم با یه سطل آب داغ برمیگردم.» لباسهای خیسم رو عوض کردم و با نایلا راه افتادیم سمت کافه. یه جای دنج بود، با میزهای چوبی و بوی قهوه و شیرینی تازه. نشستیم و سریع سفارش دادیم. وقتی چاییهامون رسید، نایلا انگار عجله داشت که زودتر بخوره. منم یه چای کمر باریک مخصوص خودم سفارش داده بودم. نایلا یه جرعه بزرگ از لیوانش خورد و یه دفعه قیافهش جمع شد. «اووو... میا، این مزهش چیه؟ انگار داری شربت سرفه میخوری!» من از خنده نزدیک بود از صندلی بیفتم پایین. «ها ها ها! مزه سرفه میده؟ این همون چایی مخصوصی بود که مامانم میگفت برای تقویت اعصاب خوبه. خوشت اومد؟، خانم شجاع!» نایلا با یه چشم غره جوابم رو داد. «انتقام آب سرد صبح رو با یه چای چندش پس دادی، نه؟ خوبه، حالا مساوی شدیم. دفعهی بعد دیگه نمیتونی با آب سرد از زیر بار فرار کنی.» یه کم خندیدیم و بالاخره کمی آروم شدیم. انگار اون لحظات کوتاه استراحت، کمی از فشار دیشب رو کم کرد. ساعت که سنگینتر شد، فهمیدیم باید برگردیم. به مسافرخونه برگشتیم و یه کم استراحت کردیم، فقط خواب نبودیم، بیشتر داشتیم نقشهی شب رو تو ذهنمون مرور میکردیم. تا اینکه بالاخره تاریکی شب خونه رو بلعید. همونطور که قرار بود، رفتیم سمت اون کلبهی متروکه. این دفعه، ما تنها نبودیم. دو تا دختر دیگه هم باهامون بودن، همونهایی که شایعه کرده بودن مری رو دیدن.(همون دوتا دختره که توی کلبه دیدن) وارد شدیم. زیر نور فانوس ها چهرهی اون دو تا دختر خیلی کوچیک به نظر میرسید. یکیشون که موهای بور داشت، با هیجان به نایلا نگاه میکرد. من نتونستم جلوی خودم رو بگیرم. «ببینید، شماها... واقعاً چند سالتونه؟» دختره با یه لبخند گشاد جواب داد: «ما چهارده سالمه، میا خانم.» اون یکی هم تأیید کرد. «آره، ولی به چیزای ترسناک خیلی علاقه داریم. میخوایم ببینیم جریان چیه.» نایلا یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهشون انداخت و گفت: «علاقه خوبه، ولی این دیگه بازی نیست.» بعدش صاف رفت سمت ورودی زیرزمین، همونجایی که دیشب تجربهی مرگ روحیمون رو داشتیم. «من میرم پایین رو بگردم. این دفعه میخوام ببینم اون لعنتی دقیقاً کجای این ساختمون خونه کرده. شما سه نفر...» یه نگاه اخطارآمیز به من و اون دو تا دختر انداخت، «...همینجا بمونید. زیرزمین خطریه که فقط من باید باهاش روبهرو بشم. تکون هم نخورید.» و بدون اینکه منتظر جواب بمونه، به سمت تاریکی پلهها رفت. من موندم و اون دو تا دختر که حالا انگار تازه فهمیدن اوضاع چقدر جدیه. نور فانوسش که کمکم پایینتر رفت، سکوت سنگینی اتاق رو پر کرد. حس میکردم قلبم داره میخواد از جا کنده بشه. نایلا رفت. حالا باید منتظر میموندیم که صدای جیغش بلند بشه یا... یا اون روح از پلهها بالا بیاد.
صدای قدمهای نایلا که دور میشد و قطع میشد، هنوز توی گوشم بود. سکوت اتاق حالا سنگینتر از هر چیزی بود، مثل یه پتوی خیس که روی سرم کشیده شده. داشتم سعی میکردم به اون دو تا دختر چهارده ساله بفهمونم که الان وقت هیجان و علاقه به ارواح نیست. «ببینید بچهها، هرچی که نایلا گفت، همونه. اینجا بمونید و ساکت باشید...» حرفم تموم نشده بود که یه موج سرما، یه سرما که انگار از عمق چاه جهنم میومد، اتاق رو پر کرد. نور فانوس هایی که روی زمین مانده بود، یه دفعه شروع کرد به سوسو زدن. حس کردم کسی داره نگام میکنه، یه نگاه سرد، سنگین، و کاملاً خالی. وقتی برگشتم، اون بود. مِری. همون شکل مهآلود، ولی این بار انگار یه کم متراکمتر بود، یه کم سیاهتر. یه جورایی غلیظتر شده بود. اون دو تا دختره یه جیغ کوتاه و وحشتناک کشیدن. چشماشون گرد شده بود و یه لحظه هم مکث نکردن. همونطور که نایلا گفته بود، وحشت زده پریدن و به سمت در دویدن. «فرار کنید!» با تمام توان فریاد زدم، صدای خودم هم به سختی از ترس میتونستم بشنوم. «بدوید!» اونا فرار کردن. و درست همون لحظه، مری از زمین بلند شد و با سرعت یه حیوون وحشی به سمتم حمله کرد. نتونستم جا خالی بدم. یه حس فشار وحشتناک روی گلوم حس کردم. انگار دو تا دست نامرئی، قویتر از هر نیرویی که تا حالا حس کرده بودم، گلوی منو گرفته بود و داشت فشار میآورد. نفس کشیدن تبدیل شده بود به یه آرزوی محال. چشمهام شروع کرد به تار شدن، دنیا دور سرم میچرخید. تنها چیزی که میتونستم به زبون بیارم یه نجوا بود، یه التماس توی اون تاریکی: «نای... ل... نایلا...!» صدای ضربان قلبم توی گوشم میکوبید. حس میکردم دارم خفه میشم، حس کردم دیگه نمیتونم این دنیا رو ببینم. ناگهان، یه حرکت سریع از پشت سرم حس کردم. یه حس آشنا، یه حضور قوی که درست مثل خودم از وحشت به خشم رسیده بود. یه صدای تیز و دردناک از پشت روح به گوش رسید. انگار یه جسم فلزی سخت و بُرنده وارد شده باشه. همون لحظه فشار از روی گلوم برداشته شد. نفسم رو با یه سرفهی خفه بیرون دادم، و یه نفس عمیق و دردناک کشیدم.(میا هم که همیشه داره خفه میشه😂) «اثر نکرد!» صدای نایلا رو شنیدم که فریاد زد. «لعنتی! روح هیچیش نشد!» نفسنفسزنان چرخیدم. نایلا اونجا بود، با خنجری که نوکش هنوز از میان اون سایهی سیاه مری بیرون زده بود. ولی روح فقط یه کم لرزید و بعد دوباره داشت شکل میگرفت. نایلا فرصت رو تلف نکرد. با تمام قدرتش دست منو گرفت. دستش یخ بود، ولی حس رهاییبخش بود. «بدو میا! الان وقت رفتنه، نه فکر کردن!» دونفری مثل فنر از جا پریدیم و از پلهها بالا دویدیم. دیگه برنگشتیم ببینیم اون روح داره دنبال ما میاد یا نه. فقط میدویدیم به سمت در خروجی. وقتی از کلبه زدیم بیرون، تاریکی شب بهمون پناه داد. به محض اینکه از اون محوطه دور شدیم، نایلا وایساد. چشمهاش برق وحشتناکی داشت، ولی این بار دیگه ترس نبود، یه خشم سرد بود. «تموم شد. دیگه نه من، نه تو، نه هیچکس دیگه نباید اینجا بیاد.» سرعتش باورنکردنی بود. یه گالن نفت که از جایی آورده بود، شروع کرد به ریختن دور کلبه. نفت بوی تندش رو توی هوای سرد پخش میکرد. من فقط تماشا میکردم، هنوز سرفههای عمیق از گلویم میاومد.
نایلا کبریت رو فندک زد. شعلهی کوچک کبریت توی تاریکی یه نور قرمز وحشتناک ایجاد کرد. «خداحافظ، مری.» کبریت رو پرت کرد. شعلهها با یه صدای "هُووف" بلند شدن و کلبهی لعنتی رو بلعیدن. چوبهای خشک و کهنه توی چند ثانیه تبدیل به یه هیولای آتشین شدن. دود سیاه و غلیظی به آسمون رفت. من و نایلا اونجا ایستادیم و تماشا کردیم. کلبهی متروکه، مرکز تمام ترسها و اتفاقات عجیب این چند روز، حالا فقط یه تودهی خاکستر بود که شعلههای آتش اونو میخورد. وقتی آخرین تکههای چوب آتیش گرفت، نایلا دستمو محکمتر گرفت. «بریم. از اینجا خیلی دور بشیم. این دیگه فقط یه روح نبود، میا. این یه چیز قدیمی و خطرناک بود.» و ما دویدیم، دورتر و دورتر از اون شعلههای سرخ که آخرین بقایای رازهای اون خونه رو به هوا میبرد.
نظرات بازدیدکنندگان (0)