آسمان کمکم به رنگ نارنجی درمیآمد و خورشید داغتر از قبل میتابید. ویلیام به پایم خیره شده بود. گفت: «پات خیلی درد میکنه؟» نگاهی به پایم انداختم و بعد به او نگاه کردم. گفتم: «نه، زیاد درد نمیکنه؛ فقط بیحس شده.»
ویلیام از روی تختهسنگ پایین آمد و مقابلم ایستاد. دستهایش را پشت گردنش گره زد و گفت: «بذار یه چیزی بگم، سوفی. تو خیلی موجود عجیبی هستی.» با تعجب گفتم: «تو همین دو روز به این نتیجه رسیدی؟!» او در حالی که این طرف و آن طرف میرفت، ادامه داد: «نه، من قبل از این هم تو رو دیده بودم. از نظر من عجیبی، چون مدام از همهچیز دوری میکنی. همیشه رو به جلو میری، انگار داری از همهچیز فرار میکنی و هیچ مقصدی نداری. برای هیچچیز ذوق نمیکنی و انگار هیچی برات مهم نیست. حتی مهم نیست که الان پات درد میکنه یا چند لحظه پیش نزدیک بود جونت رو از دست بدی.»
لحظهای مکث کرد و گفت: «مشکل اینه که حتی نمیشه گفت افسردهای؛ و همین باعث میشه دلم بخواد بیشتر بشناسمت.» خندهای از سر حرص کردم و گفتم: «تو هم عجیبی. مدام جوری رفتار میکنی انگار چند ساله منو میشناسی. خیلی راحت باهام حرف میزنی، انگار دوستتم—» ویلیام وسط حرفم پرید: «مگه دوستت نیستم؟!» با قاطعیت گفتم: «نه، معلومه که نه. حتی دو روز هم نمیشه که دیدمت.»
ویلیام میخواست چیزی بگوید که ناگهان امیلی صدایش زد: «راجر، یه لحظه بیا اینجا.» ویلیام گفت: «باشه، اومدم.» راجر؟ نمیدانستم چرا امیلی او را راجر صدا کرد. مگر دو اسم داشت؟ یا ماجرا چیز دیگری بود؟ امیلی و ویلیام همانطور که مشغول صحبت بودند، با کمک اطلاعاتی که با آقای جوردن رد و بدل میکردند، سعی داشتند موقعیتمان را پیدا کنند.
در همان لحظه صدایی از کمی آنطرفتر به گوش رسید: «نینو! نینو!» چند پسربچه کسی به نام نینو را صدا میزدند. همه سرگرم کار خودشان بودند و کسی متوجه آنها نشده بود. باند پای راستم را کمی محکمتر کردم و بعد کفشم را پوشیدم. راه رفتن برایم سخت بود، اما غیرممکن نه.
عالی بوددددد🥺🎀🌟
شاهکاررر
عالیی بودد