خب اگه میشه گزارش نکنین چون برای نوشتنش زحمت کشیده شده و چند نفر منتظر اینن که بخونن (: اگه منتشر هم کنین ممنونتون میشم🙂🌺
(روز سوم) هاسو روی تخت دراز کشیده بود. با دیدن نور آفتاب از پنجره لبخندی زد و گفت: صبح شده! خودشو سرجاش کش داد، جین رو کنارش ندید. سری تکون داد و درحال نشستن گفت: زودتر بیدار شده! کیوت روی تخت نشسته بود، خمیازه طولانی کشید و در باز شد. هاسو با دهن باز و چشمای نیمه باز نگاه به در کرد. جین با سینی صبحانه وارد اتاق شد و با لبخند گفت: عااا پرنسسم بیدار شده! هاسو خمیازش تموم شد. تعجب کرد و گفت: اون چیه دستت؟! جین در رو با پاهاش بست و جلو اومد، سینی رو روی پاهای هاسو گذاشت و روی تخت نشست. هاسو با تعجب به سینی نگاه میکرد. کره و مربا.... کره بادوم زمینی با نون تست به همراه گل های بنفش ریز توی سینی بود. هاسو لبخند شیرینی زد و گفت: وااای جین! به جین نگاه کرد و با لبخند گفت: چه رمانتیک....(جلوی دهنش رو گرفت) مثل فیلما شده! جین با لبخند موهای هاسو رو پشت گوشش مینداخت و گفت: خواستم امروز مثل اولین روز زندگیمون باشه..... همونجور که برات صبحونه آوردم! هاسو لبخندی به لب داشت، دست جین که داشت موهاشو نوازش میکرد رو گرفت و بوسه ای بهش زد. جین لبخندش پررنگتر شد. هاسو گلوشو صاف کرد و مشغول شد و گفت: خبببب..... پس منم مثل همون روز( یک لقمه درست کرد) اولین لقمه رو به تو میدم! دستشو جلوی آورد: دهنتو باز کن...عااااا! جین با لبخند دهنش رو باز کرد و هاسو لقمه رو توی دهن جین گذاشت. هاسو با ذوق خندید و آروم دماغ جین رو کشید. *طبقه دوم جیهوآ درحال تمیزکاری توی تراس بود، بخاطر بارون میز و صندلی ها خیس شده بودند. دستمال به سر با تِی داشت همۀ آب رو پایین میریخت. درحال تِی کشیدن گفت: امیدوارم کسی از طبقه پایین بیرون نیاد! بعد خنده ای کرد. تهیونگ و هاکیو و جیمین توی حیاط داشتند سگ هارو میشستند. هاکیو داشت رپمون رو میشست، خیلی اذیتش میکرد، اخمی کرد و بهش گفت: پسر جان، ترو جان نامجون یا نامرا آروم باش.... کثیف شدی میخوام بشورمت! تهیونگ میخندید و درحالی که یونتان رو با حوله خشک میکرد، گفت: خیلی کثیف نشده، یک آب بکشش تمومه! جیمین، با خنده به میکی نگاه میکرد و بهش گفت: عاااا پسر، کیف میده نه؟! کیف میده؟! جیمین دستشو خیس میکرد و روی میکی میپاشید. هاکیو با لبخند بهشون نگاه میکرد که یکدفعه رپمون از دستش در رفت، لبخندش محو شد و با اخم و گریه گفت: رپمووووننننن! رپمون یکم دور شده بود، ایستاد و به هاکیو نگاه کرد و زبونش بیرون بود، یک چرخی زد و روبروی هاکیو همونجا نشست. ته و هاکیو که نگاش میکردند، وقتی که نشست هردو خندیدند. هاکیو درمانده به رپمون نگاه کرد و گفت: خسته شدممممم! هاکیو به تهیونگ اخمی کرد و گفت: همش تقصیر تویه گفتی بیایم بیرون حمومشون کنیم! تهیونگ، یونتان رو کنار گذاشت و با خنده رو به هاکیو گفت: خب بیرون هوا خوب بود، اینا هم زودتر خشک میشدن.... بخاطر همین گفتم! جیمین، میکی رو آب کشید و گفت: تموم شدددددد! میکی یکم عقب رفت و خودشو تکون داد، آبهای روی بدنش روی اون سه تا ریخت. هاکیو با دستش صورتشو پاک کرد. تهیونگ خندید و اشاره بهش گفت: خشکش کن.
جیمین پاک کردن صورتش تموم شد، میکی رو خشک کرد. هاکیو نگاهی به رپمون کرد، هنوز نشسته بود. اوفی کرد، درحال بلند شدن گفت: خودت خواستی! هاکیو سطل آب رو برداشت، تهیونگ متعجب و با خنده نگاش کرد و گفت: آروم خالی کن! هاکیو درحال رفتن: حواسم هست. نزدیک رپمون شد، دستی به سر کفمالیش کشید و گفت: چرا حرف گوش نمیکنی؟! رپمون زبونش بیرون بود و نگاش میکرد. هاکیو اوفی کرد و سطل آب رو آروم روش خالی کرد. رپمون هم چیزی نگفت. هاکیو لبخندی زد و گفت: پسر خوب! *نامجون از اتاقش بیرون شد، درحال چک کردن گوشیش بود. هوسوک هم از اتاق بیرون شد، لبخندی زد و گفت: عااا بیدار شدی؟! نامجون نگاش کرد و گفت: آره، دیر شده بود دیگه.... دیدم نامرا نیست منم بیرون شدم! هوسوک دستی به چشماش کشید، همینجور که نزدیکش میشد گفت: آره ساعت نه شده، دیشب بخاطر فیلم دیر خوابیدیم! نامجون با لبخند سری تکون داد. هردو سمت در خروجی رفتند، نامجون پرسید: سوومی بیدار شده؟! بیرون شدند و هوسوک گفت: آره! یکدفعه از بالا آب ریخته شد روشون! هوسوک یک داد یواشی کشید که باعث شد جیهوآ از نرده ها پایین رو نگاه بکنه! نامجون بالارو نگاه کرد و گفت: با خودت فکر نکردی ما میخوایم رد بشیم؟! جیهوآ از خنده جلوی دهنش رو گرفت و گفت: شرمنده بخدا..... همش با خودم میگفتم امیدوارم کسی رد نشه! هوسوک نگاه به لباساش کرد و گفت: زیاد خیس نشده..(نگاه به جیهوآ) نگران نباش! جیهوآ دماغشو بالا کشید و گفت: خوبه.... حالا برین کنار تا اینجارو تمیز کنم! نامجون و هوسوک سریع جلو رفتند. نامجون به سمت پله های طبقه دوم رفت. هوسوک با کنجکاوی گفت: کجا میری؟! نامجون درحال بالا رفتن گفت: میرم شیشه رو اندازه بگیرم! هوسوک ابرویی بالا انداخت و به سمت هاکیو رفت که داشت روی رپمون آب میریخت. نامجون به در رسید و نگاش کرد. ترکش بزرگتر شده بود، لبخند ریزی زد و گفت: حتما بخاطر سرمای دیشب ترکش بزرگ شده! همینجوری داشت نگاش میکرد و اندازه میگرفت. *هوسوک به هاکیو نزدیک شد و گفت: سرصبحی دارین حموم میکنین؟! هاکیو اوفی کرد و نگاه به رپمون بلند شد و گفت: آره هوا خوب بود، اینا هم کثیف بودن.... گفتیم بشوریمشون! رپمون به خودش تکونی داد و آبای بدنش روی هوسوک و هاکیو ریخت. هاکیو با اخم دستی به صورتش کشید و با حالت عصبی بامزه گفت: عاااایش این سومین باره! هوسوک درحالی که صورتشو خشک میکرد خنده ای کرد. هی سانگ با سینی پر ساندویچ از خونه پایینی بیرون شد و گفت: ساندویچا آمادس! ته با خوشحالی بلند شد و کیوت سمت هی سانگ دوید. جیمین هم دنبال ته حرکت کرد. ته به هی سانگ رسید، هی سانگ سینی رو سمتش گرفت و گفت: هرچقدر میخوای بردار، زیاد درست کردم! ته درحالی که داشت انتخاب میکرد، نگاهی به هی سانگ کرد و گفت: همرو بردارم؟! هی سانگ خندید، با اخم گفت: نه! جیمین رسید و گفت: دستت درد نکنه..... گشنم شده بود. جیمین یک ساندویچ برداشت و یک گاز زد. ته هم دوتا برداشت و گفت: بقیه مال بقیه! هی سانگ خندید و سمت هاکیو و هوسوک حرکت کرد.
هاکیو داشت رپمون رو خشک میکرد، هوسوک روبروی رپمون نشسته بود و دستی به زیر چونش میکشید. هاکیو اوفی کرد، بلند شد و گفت: برو بچه! رپمون یک دور، دور هاکیو چرخید و سمت خونه سگ ها دوید! هوسوک خندید و رو به هاکیو گفت: تشکر کرد! هاکیو با لبخند به رپمون نگاه کرد. هی سانگ نزدیکشون شد و سینی رو جلو گرفت و گفت: بفرما ساندویچ! هوسوک و هاکیو به هی سانگ نگاه کردند، هوسوک لبخندی زد و یک ساندویچ برداشت و گفت: مرسی! هاکیو با اخم ریز نگاهی به ساندویچ ها کرد و گفت: کره بادوم زمینیه؟! هی سانگ با چشمای کیوت نگاش کرد و گفت: آره، نکنه حساسیت داری؟! هاکیو لبخندی زد و سری به نشونه آره تکون داد! هی سانگ لبشو گاز گرفت و گفت: ای وای نمیدونستم! هاکیو لبخندی زد و دست به شونه هی سانگ کشید و گفت: تو که نمیدونستی! هوسوک درحالی که لقمشو میجوید: برو خونه پایینی یک چیز دیگه بخور! هاکیو نیم نگاهی به هوسوک کرد و سمت خونه پایینی حرکت کرد. هی سانگ یکهو برگشت و گفت: راستی هاکیو؟! هاکیو نگاش کرد و عقبکی سمت خونه پایینی حرکت کرد. هی سانگ با حرکت سر: کوک کجاس که سهمشو بدم؟! هاکیو درحال حرکت به خونه شناور اشاره کرد و گفت: کوک خوابه، دونگ می داره میز و صندلی های خونه شناور رو تمیز میکنه. هی سانگ با حرکت سر: مرسی! هاکیو لبخند زد، برگشت و خورد به جیمین، جیمین خندید و گفت: جلوتو نگاه! هاکیو اخمی کرد و به سمت خونه پایینی حرکت کرد و گفت: من پشت سرم بود، چطور نگاه میکردم؟! جیمین خندید. جیهوآ با حرکت دست داد زد: هی سانگ بیا اینجا! هوسوک و هی سانگ به جیهوآ نگاه کردند و جیهوآ درمانده گفت: بیا اول به من غذا بده بعد برو جای دونگ می! هوسوک خندید و تهیونگ نزدیک هی سانگ و هوسوک شد و با لبخند گفت: گناه داره از هممون فک کنم زودتر بیدار شده(هی سانگ و هوسوک نگاش کردند)..... از صبح داره آشپزخونه رو تمیز میکنه! هی سانگ چشماش گرد شد و سمت خونه سه طبقه حرکت کرد و روبه جیهوآ داد زد: اومدم عزیزم! جیهوآ با لبخند بهش قلب انگشتی نشون داد. نامجون از پله ها اومد پایین و با هی سانگ روبرو شد. هی سانگ با لبخند: بفرما آقا، ساندویچ! نامجون لبخند زد و صدای خوشحالی از خودش درآورد و یکی برداشت! هی سانگ لبخند زد و گفت: نامرا کجاست؟! نامجون شونه بالا انداخت و گفت: نمیدونم! هی سانگ تعجب کرد و گفت: چطور نمیدونی زنت کجاست؟! نامجون خنده ای کرد و گفت: بیدار شدم نبود خب! نامجون سمت ماشین ها حرکت کرد، هی سانگ پرسید: کجا میری؟! نامجون لقمشو قورت داد و گفت: شیشه بخرم! (روبه بقیه کرد و داد زد) کی میاد بریم شیشه بگیریم؟! ته و جیمین و هوسوک نگاش کردند و هر سه سمت نامجون دویدند و گفتند: من من من من! نامجون و هی سانگ با تعجب نگاشون کردند. نامجون دماغشو بالا کشید و سوییچ ماشین رو سمت ته دراز کرد و گفت: بیا پس رانندگی کن! تهیونگ لبخندی زد، چهار نفره سمت ماشین رفتند. هی سانگ با لبخند نگاشون کرد و گفت: قلب من برای این همه کیوتی ضعیفه، (درحال بالا رفتن از پله ها) مخصوصا اگه اوتی سون باشی! خنده ای کرد.
* هاکیو وارد خونه پایینی شد و یونگی رو درحال ظرف شستن دید. لبخند ریزی زد و گفت: پیشی داره ظرف میشوره! یونگی با تعجب برگشت و با لبخند نگاش کرد و گفت: خیلی عجیبه؟! هاکیو نزدیکش شد و گفت: نه فقط بانمکه! یونگی درحال ظرف شستن پوزخندی زد. هاکیو به ظرف ها نگاهی انداخت و سمت یخچال رفت. یونگی نیم نگاهی بهش انداخت، درحال شستن گفت: کره بادوم زمینی نمیخوری؟! هاکیو مربا رو برداشت، در یخچال رو بست و گفت: حساسیت دارم! یونگی اخم ریزی کرد و گفت: چه شاخ! هاکیو خنده ای کرد و برای خودش ساندویچ درست کرد. *هی سانگ وارد تراس شد و گفت: فرشته نجاتت اومد! جیهوآ نگاش کرد، با آستینش دماغشو پاک کرد و گفت: میشه دهنم بزاری؟! هی سانگ سینی رو روی میز گذاشت و یک ساندویچ برداشت و سمت جیهوآ رفت. جیهوآ یک گاز زد و با لبخند به هی سانگ نگاه کرد. هی سانگ خنده ای کرد و لپ جیهوآ رو کشید و گفت: کیوتچه! جیهوآ با لبخند سرشو تکون داد. هی سانگ نفس عمیقی کشید و گفت: همرو پیدا کردم، ولی هنوز نامرا و سوومی رو پیدا نکردم! جیهوآ لقمشو قورت داد و گفت: نامرا طبقه سومه.... سوومی هم رفت پشت خونه جای باغچه! بعد دهنش رو باز کرد، هی سانگ ساندویچ رو دهنش گذاشت و گفت: خدا خیرت بده! جیهوآ با دهن پر بوسی به لپ هی سانگ کرد. هی سانگ با تعجب دستی روی لپش کشید و خندید. جیهوآ ساندویچ رو از دست هی سانگ گرفت و گفت: بقیش رو خودم میخورم، برو به بقیه بده! هی سانگ سینی رو برداشت و با لبخند سمت طبقه سوم رفت. هی سانگ وارد طبقه سوم شد و نامرارو دید که داشت راز و بقا نگاه میکرد. لبخندی به لباش اومد، به قیافه کیوت و کنجکاو نامرا نگاه کرد که چطور جذب تلویزیون شده بود... جلو رفت و گفت: خوش میگذره؟! نامرا با تعجب نگاش کرد، خنده ای کرد و نگاه به تلویزیون گفت: کی اومدی ندیدمت!(نگاه به دست هی سانگ) اونا چیه؟! نکنه مثل جین برای من صبحونه آوردی؟! هی سانگ خندید و کنار نامرا نشست و یک ساندویچ به نامرا داد و کیوت گفت: آره! نامرا لبخندی زد و ساندویچ رو گرفت و گفت: مرسییییی! هی سانگ لبخند زد و به خوردن نامرا نگاه میکرد، نامرا کیوت به تلویزیون نگاه میکرد و گازی به ساندویچش زد. هی سانگ همینجور با لبخند نگاش میکرد، نامرا با دهن پر و چشمای گرد نگاش کرد و گفت: چیه؟! هی سانگ خنده ای کرد و گفت: با نمک میخوری! نامرا لبخندی زد، آروم هی سانگ رو هل داد، جلوی دهنش رو گرفت و با اخم گفت: بخاطر همین همش سر میز غذا به من نگاه میکنی؟! هی سانگ خندش گرفت، به پایین نگاه کرد. نامرا ریز خندید و گفت: عجب! هی سانگ بلند شد، سینی به دست رو به نامرا کرد و گفت: حالا راز و بقاتو نگاه کن. نامرا اشاره کرد به تلویزیون و گفت: دوست نداری؟! هی سانگ نگاه به تلویزیون کرد، با صورت جمع شده گفت: نه! نامرا دماغشو بالا کشید و گفت: باشه. هی سانگ با لبخند نگاش کرد و سمت پله ها رفت.
*سوومی با دستان پر از خاک از پشت خونه سه طبقه بیرون اومد. هیچکس جز سگ ها توی حیاط نبودند. اخم ریزی کرد و با خودش گفت: بقیه کجان؟! سمت شیر آب رفت. نشست و دستاشو سشت، جیهوآ عاح بلندی کشید و کمی بلند گفت: تموم شدددددد! سوومی درحال شستن دستاش نگاهی به جیهوآ کرد، بعد به کارش مشغول شد. جیهوآ نفسی تازه کرد و چشمش به سوومی افتاد و گفت: عاا دختر؟! کی اومدی؟! سوومی بلند شد، درحالی که دستاشو توی هوا تکون میداد تا خشک بشه گفت: بقیه کجان؟! جیهوآ اول آهی کشید و گفت: جین داره به هاسو غذا میده، نامجون و ته و هوسوک و جیمین باهم رفتند شیشه بخرن.... هی سانگ داره میاد پایین تا بهت ساندویچ بده.....(هی سانگ وارد حیاط شد و جیهوآ اشاره کرد بهش) تشریف آوردن! هی سانگ سینی رو بالا گرفت و با صدای بلند به سوومی گفت: بیا ساندویچ! سوومی لبخندی زد و سمتش حرکت کرد، جیهوآ به نرده ها تکیه داد و ادامه داد: یونگی و هاکیو خونه پایینی هستن...... نامرا طبقه سومه، دونگ می هم داره فضای باز خونه شناور رو تمیز میکنه و کوک هم خوابه! سوومی ساندویچ برداشت و گفت: هنوز خوابه؟! کوک با چشمای خواب آلود از خونه شناور بیرون شد، جیهوآ دیدش و گفت: بیدار شد. هی سانگ و سوومی به خونه شناور نگاه کردند و کوک درحالی که چشماشو مالش میداد سمتشون اومد. هی سانگ یک دستی سینی رو گرفت، با اون دست دیگش چشماشو مالوند و گفت: خوب خوابیدی کوکی؟! کوک دستاشو داخل هودیش کرد، نفسی تازه کرد.... و با حرکت سر گفت: آره خوب بود، بقیه کجان؟! سوومی درحال خوردن گفت: اگه یکم زودتر میومدی جیهوآ همرو توضیح داده بود! جیهوآ که به نرده ها تکیه داده بود خنده ای کرد و گفت: نمیان بالا یک قهوه بزارم بخوریم؟! هی سانگ سینی رو سمت کوک گرفت و گفت: سهمتو بردار برو بالا... من برم جای دونگ می! کوک حالت خواب آلود: صورتمو نشستم! سوومی اشاره به بالا: میریم بالا بشور! کوک نفس عمیقی کشید و ساندویچ رو برداشت، همراه سوومی از پله ها بالا رفت. هی سانگ سمت خونه شناور رفت. جیهوآ داخل شد، کوک و سوومی هم وارد شدند، جیهوآ اشاره به بالا گفت: کوک برو تو اتاق ما اونجا صورتتو بشور! سوومی سریع تر از کوک بالا رفت. کوک سمت آشپزخونه رفت و بشقاب برداشت، ساندویچش رو روی اون گذاشت و بالا رفت. نامرا روی مبل نشسته بود و راحت راز و بقا نگاه میکرد. سوومی وارد شد و با لبخند گفت: عااا نامرا اینحایی؟! نامرا نگاش کرد، لبخندی زد و گفت: آره! دستشو دراز کرد و گفت: بیا بشین، راز و بقا نگاه کنیم! سوومی سمت نامرا رفت، بغل نامرا نشست و گفت: بحث چیه؟! نامرا خوفناک گفت: جنگ طاووس ها! سوومی چشماش گرد شد و سری تکون داد. کوک وارد طبقه سوم شد، نامرا نگاش کرد و گفت: عااا کوک، صبح بخیر! کوک لبخند زد و گفت: سلام....(نگاه به تلویزیون) راز بقا میبینی؟! نامرا با حرکت سر: آوره! کوک ظرف رو روی میز گذاشت و گفت: میگفتی منم میومدم! نامرا با ذوق: اععع دوست داری؟! کوک درحالی که سمت اتاق ته و جیهوآ میرفت، گفت: نگاه میکنم! در رو باز کرد و داخل شد. نامرا با کنجکاوی و اخم به سوومی نگاه کرد: کجا رفت؟! سوومی نگاه به در اتاق: صورتشو بشوره! نامرا: آها! هردو به تلویزیون نگاه کردند.
* یونگی یک گاز از ساندویچش گرفت و گفت: واسه حساسیتت دکتر رفتی؟! هردو روی مبل داخل خونه پایینی نشسته بودند. هاکیو که روی مبل لم داده بود، گفت: خیلی وقت پیش رفتم دکتر....(شونه بالا انداخت) چی میخواد بگه؟! میگه نخور دیگه! یونگی خنده ای کرد و نگاه به ساندویچش گفت: راست گفته! هاکیو خنده کجی کرد و گفت: بعضی وقتا دکترا یک چیزایی میگن که خودمون خبر داریم..... خیلی ضدحاله! یونگی گازی به ساندویچش زد و با دهن پر گفت: ولی در عوض یک چیزی میده که وقتی حواست نبود و خوردی، درمانت کنه! هاکیو اشاره کرد به یونگی و گفت: آرههههه، تو کیفمه آوردمش! یونگی لقمشو قورت داد و گفت: دیشب خوب خوابیدی؟! هاکیو نفسی تازه کرد و گفت: هعی بد نبود...(خنده ای کرد) هیچی تخت خودده آدم نمیشه اما بازم خوب بود! یونگی چهرش حالت گریه شد و گفت: عاااا یاد تختم افتادم! هاکیو نگاش کرد و خندید، گفت: میدونستی وقتی تو و کوک خونه نبودین، چون طبقه شما اول بود، من وقتی از تمرین فوتبال میومدم خسته وارد خونه شما میشدم، هی سانگ هم اجازه میداد روی تختتون بخوابم؟! یونگی با تعجب و خنده نگاش کرد و گفت: واقعا؟! هاکیو خندید و با حرکت سر گفت: آره! یونگی آروم خندید و گفت: همسایه بودنمون برای تو سود داره فقط! هاکیو بلند خندید و گفت: نه دیگه رابطمون هم صمیمی تره دیگه! یونگی با حرکت سر گفت: هوممم، نکتت ظریف بود..... منو تو صمیمی ایم! هاکیو اشاره به یونگی: یسسس! یونگی آهی کشید و نگاه به یخچال گفت: تشنم شد! بلند شد و سمت یخچال رفت. *ماشین کنار بقیه ماشین ها توی پارکینگ پارک شد. تهیونگ ماشین رو خاموش کرد و نگاه به عقب که هوسوک و جیمین نشسته بودن، گفت: شیشه خوبه؟! جیمین نگاه به شیشه: آره! نامجون که کنار راننده نشسته بود، درحالی که در رو باز میکرد گفت: آروم پیاده بشین! تهیونگ هم پیاده شد. هوسوک در رو باز کرد و نامجون در رو نگه داشت و گفت: بیا پایین! هوسوک پیاده شد و نامجون شیشه رو گرفت و بیرون آورد. هوسوک از دست نامجون گرفت و گفت: بده من! نامجون اخم ریزی کرد و شیشه رو به هوسوک داد. به سمت خونه حرکت کردند. جیمین و ته و نامجون پشت سر هوسوک حرکت کردند. دونگ می و هی سانگ از خونه شناور بیرون شدند و با دیدن پسرا لبخندی به لباشون اومد و هی سانگ داد زد: اومدین!!!! پسرا نگاشون کردند، ته و جیمین دستی تکون دادند. هوسوک نزدیک پله ها شد و روبه بقیه گفت: کمک میخوام! جیمین نزدیک شد و گفت: صبر کن داداش! باهم شیشه رو گرفتند و بالا رفتند. دونگ می و هی سانگ نزدیک شدند و نامجون گفت: بقیه کجان؟! هی سانگ اشاره به بالا: بالا رفتن! باهم بالا رفتند.
بالا اومدند و جیهوآ توی آشپزخونه بود، لبخندی زد و گفت: عاعا...... اومدین، چه زود! جیمین و هوسوک شیشه به دیوار تکیه دادند و تهیونگ نفسی تازه کرد و گفت: جالبه شیشه فروشی نزدیک بود. هوسوک دستاشو به هم مالش داد و گفت: حتی نزدیکتر از سوپر مارکت! جیهوآ لبخند زد و هی سانگ گفت: بقیه بالان؟! جیهوا سری به نشانه آره تکون داد و گفت: دارم قهوه درست میکنم، کی میخواد کی نمیخواد؟! تهیونگ درحال بالا رفتن: خودت میدونی چی میخوام! جیهوآ با حرکت دست: باشه....(روبه بقیه کرد) شماها چی قهوه؟! جیمین یکم ادا درآورد و گفت: برای من همونی ته میخواد درست کن! جیهوآ خندید. هی سانگ نزدیکش شد و گفت: کمکت میکنم! جیهوا لبخند زد و بقیه درحال بالا رفتن، هوسوک بلند گفت: بقیمون قهوه میخوریم! بالا رفتند. هی سانگ همراه جیهوآ کمک کرد. * کوک روی مبل کنار نامرا نشست و به تلویزیون نگاه کرد. سوومی با اخم به در اتاق جین و هاسو نگاه کرد و گفت: دارن چیکار میکنن؟! نمیخوان بیان بیرون؟! نامرا شونه ای بالا انداخت و گفت: نظری ندارم چیکار میکنن! کوک آهی کشید و گفت: در بزنم؟! سوومی اخمی کرد و گفت: نه. نامرا با خنده نگاش کرد و گفت: آره! کوک خنده خرگوشی کرد و بلند شد. سوومی با تعجب: کوک نه! نامرا دست سوومی رو گرفت و گفت: صبر کن ببینم! سوومی به نامرا اخمی کرد. کوک خواست در بزنه که در باز شد. کوک سریع کنار رفت و پشت دیوار قایم شد. سوومی و نامرا چشماشون گرد شد. هاسو در رو باز کرده بود، با لبخند بیرون اومد و به نامرا و سوومی نگاه کرد و گفت: چرا اینشکلی شدین؟! نامرا از خنده لباشو داخل جمع کرد و سوومی با حرکت شونه: هیچی! کوک گلوشو صاف کرد، هاسو با تعجب برگشت و کوک رو دید، چشماش گرد و شد و گفت: تو اینجا چیکار میکنی؟! کوک لبخند معصومانه ای زد. جین با سینی از اتاق بیرون شد، نگاه هاسو رو دنبال کرد و کوک رو دید. جین اخمی کرد و گفت: اینجا چیکار میکنی؟! کوک صاف ایستاد، بلیزشو مرتب کرد و گفت: داشتم قدم میزدم! سمت نامرا و سوومی رفت. نامرا که میخواست خندشو نبینن، خودشو تو بغل سوومی گم کرد. سوومی هم که با دست سر نامرارو نوازش کرد و لبخند ریزی به لب داشت. کوک کنار نامرا نشست. تهیونگ یکدفعه بالا اومد و با هیجان به هاسو نگاه کرد و گفت: عااا مامان خانم بیدار شده! هاسو خندید و روی مبل نشست. نامرا سرشو بالا کرد، تهیونگ و جیمین رو دید. به مبل تکیه داد و گفت: سگارو شستین؟! تهیونگ و جیمین سمت مبل رفتن، ته با حرکت دست گفت: خیلی وقته! نشستند. نامجون و دونگ می و هوسوک بالا اومدند. جین سمت پله ها رفت و گفت: هنوز داری اینارو نگاه میکنی دختر؟! نامرا با اخم و شوخی: خیلی هم خوبه، من مستند حیوانات دوست دارم! جین با خنده بهش نگاش کرد و پایین رفت. کوک یکذره از نامرا دور شد و نامجون بین کوک و نامرا نشست. هوسوک هم کنار سوومی نشست. دونگ می روی زمین بین پاهای جیمین که روی مبل نشسته بود، نشسته بود. تهیونگ هم روی زمین نشسته بود، یک بالشت رو بغل کرده بود و با هیجان و چشمای گرد به تلویزیون نگاه میکرد. اشاره به تلویزیون گفت: اینا برای چی دارن میجنگن؟! نامرا متوجه ته شد و با ذوق کم گفت: برای بدست آوردن جفتشون! ته کیوت با تعجب نگاش کرد و گفت: برای شوهرشون یا زنشون؟! نامرا خندش گرفت و گفت: برای زنشون میجنگند! ته ابرویی بالا انداخت و متوجه ذوق تو جواب دادن نامرا به سوالاش شد و دوباره سوال پرسید: خب... کی برنده میشه حالا؟!
نامرا به تلویزیون نگاه کرد و گفت: دراصل فکر کنم اون طاووس سمت چپیه.... (با حرکت دست) این که الان بال بال زد میبره! همه به تلویزیون نگاه کردند و ته سری تکون داد و به نامرا نگاه کرد و گفت: چرا؟! نامرا لبخندی زد بهش گفت: چونکه پرهاش قشنگ تره و درشته.... ماده ها طاووس های نری رو انتخاب میکنن که پرهای خوشگل تر و هیکل بزرگ تری داشته باشه! دونگ می با تعجب: وا... ظاهر براشون مهمه؟! نامرا خندید و با حرکت دست گفت: نه واسه اون نیست.... کلا هر چی پرهای طاووس خوشگل تر باشه و هیکلش بزرگتر باشه..... بچه های سالم تری به دنیا میارن! ته با تعجب: چه باحال! (نگاه به تلویزیون) حالا چرا میجنگن؟!..............(نگاه به نامرا) فهمیده پرای اون خوشگلتره میخواد بکشتش؟! نامرا با خنده: آره! کوک با هیجان و حرکت دست رو به نامرا کرد و گفت: نامرا میگم (نامرا نگاش کرد) اونایی که پرهاشون رو باز میکنن(خودشو حرکت داد) و میلرزونن.....خیلی خوشگلن، ماده ان؟! بقیه بهش خندیدند و هوسوک با خنده گفت: حالا چرا خودتو تکون میدی؟! کوک با لبخند نگاش کرد. نامرا با لبخند گفت: نه اونایی که میبینین پراشون رو باز میکنن و خیلی بزرگن... نر هستن! ته با تعجب: اععع یعنی ماده ها پر ندارن؟! نامرا حالت کیوت: چرا دارن ولی نه به خوشگلی طاووس های نر! کوک با خنده: یادم باشه خواستم طاووس بگیرم، طاووس نر بگیرم که همش پراشو باز کنه! نامرا اخمی کرد و بعد با لبخند گفت: نمیشه چون این پرای طاووس ها فقط مال فصل جفتگیریه! بقیه تعجب کردند و تهیونگ کیوت گفت: عاا فقط برای جذب خانوما دارن؟! نامرا با حرکت سر: آره بعدش پراشون میریزه.....(دستاشو چرخ داد) هرسال تو فصل جفتگیری باز دوباره حدود دو متر رشد میکنه! سوومی حالت تحسین: عجب! نامجون کیوت اخمی کرد، نامرارو بغل کرد و رو به بقیه با اخم و کیوت گفت: اععع اینقدر از خانومم سوال نپرسید، خسته میشه! نامرا با خنده به نامجون نگاه کرد. تهیونگ با اخم نگاش کرد و گفت: کنجکاو شدم خب! دونگ می درحالی که دستای جیمین توی دستاش بود گفت: نخوردیمش، فقط سوال پرسیدیم! نامرا هم دستشو دور گردن نامجون انداخت و همینجور گفت: اشکال نداره بابا،(نگاه به نامجون و دماغش رو کشید) نامجون خیلی حساس شدههه! هاسو دستش زیر چونش بود و با لبخند نگاشون میکرد و گفت: چه کیوتین شما! نامرا لبخندی به هاسو زد. جیمین موهاشو بالا داد و رو به نامرا گفت: فک کنم از هر حیوونی ازت سوال بپرسیم جواب بدی، چون خیلی نگاه میکنی! نامرا خندید و گفت: نه دیگه هر حیوونی نه..... ولی آره راز و بقا خیلی میبینم! هوسوک با لبخند: باید نگهبان جنگل میشدی! نامرا از بغل نامجون بیرون شد و با چشمای گرد نگاش کرد و گفت: نههههههه، با اینکه دوسشون دارم ولی ازشون میترسم! سوومی لپ نامرارو کشید و گفت: عااا کیوت ترسو! جین و جیهوآ و هی سانگ بالا اومدن. جیهوآ بلند گفت: نوشیدنی هاتون حاضره! سینی هارو روی میز گذاشتند، سوومی با هیجان گفت: عااا قهوه! کوک خندید و نگاه به ساندویچش گفت: هنوز ساندویچم رو نخوردم! سوومی کمی جلو اومد، ساندویچ رو برداشت و سمت کوک گرفت و گفت: بخور خبببببب! کوک با خنده ساندویچ رو گرفت و یک گاز زد!
نامجون داشت میشمارد بقیه رو، تموم شد و گفت: دوتامون نیستن! کوک با دهن پر و تعجب: هاکیو کووو؟! بقیه خندیدند و هی سانگ گفت: با یونگی خونه پایینی هستن! ته به قهوه ها نگاه کرد و به جیهوآ گفت: از من کو؟! جیهوآ آب دهنش رو قورت داد و گفت: از شما و جیمین و نامرا و کوک و هاکیو هنوز درست نشده! نامرا که داشت قهوه برمیداشت، تا اسم خودشو شنید دست نگه داشت و همینجور به مبل تکیه داد و سرشو روی شونه نامجون گذاشت. جیمین خنده ای کرد و گفت: حالا قهوه هم بخور! نامرا نگاش کرد و با خنده گفت: نه نمیخوام، کم میاد! نامجون که داشت قهوه میخورد، لیوان رو جای دهن نامرا گرفت و گفت: بیا یکم مزه کن! نامرا صورتشو جلو آورد و کمی از قهوه خورد! نامجون با لبخند نگاش کرد. تهیونگ تعجب کرد و به جیهوآ گفت: هات چاکلت من کی پرطرفدار شد؟! جیهوآ خندید و گفت: خیلی وقته پرطرفداره! هی سانگ داشت دنبال گوشیش از توی جیبش میگشت که با خودش گفت: فکر کنم اتاقمع! بلند شد و هاسو که کنارش بود گفت: کجا؟! هی سانگ نگاش کرد و گفت: میرم گوشیمو از اتاق بیارم، همینجوری به یونگی و هاکیو بگم که بیان! هاسو اخم ریزی کرد و گفت: چه حوصله داری! هی سانگ خندش گرفت و سمت پله ها رفت. تهیونگ اوفی کرد و به تلویزیون نگاه کرد، لبخند ریزی زد و گفت: فک کنم همون طاووسه برد نامرا! نامرا به تلویزیون نگاه کرد و با خنده گفت: اِعع، آره! ته و نامرا به هم نگاه کردند و خندیدند. هاسو قهوه هارو شمرد و شاکی گفت: از من کو؟! جین اومد کنار هاسو نشست و گفت: به جیهوآ گفتم واسه تو درست نکنه... برات چای بزاره! هاسو اخمی کرد و زد به جین و گفت: بابا قهوه که خوبه! سوومی درحال فوت کردن قهوش بود گفت: راست میگه جین، (نیم نگاهی به جین کرد) قهوه که اشکال نداره. هاسو دست به سینه تکیه داد و گفت: حالا که اینجوری شد واسه من هات چاکلت بیار! تهیونگ با خنده و شاکی گفت: عااااا هاسو هم میخواد! جیهوآ درحال بلند شدن، رو به ته گفت: وی جان.... هات چاکلت که به اسمت نیست اینجوری میکنی! نامرا درحال نگاه کردن تلویزیون خنده شیشه پاککنی کرد، همه نگاش کردن و هوسوک با خنده گفت: شبیه جین خندیدی! نامرا با خنده نگاشون کرد و گفت: بعضی وقتا که دست خودم نیست میخندم، مثلا ماهی یک بار! جین هم خنده شیشه پاککنی کرد و گفت: زمان بندی کردی؟! نامرا با دهن باز و بی صدا رو به جین خندید، باهم خندیدند. بقیه هم خندشون گرفت. جیهوآ درحال پایین رفتن بود: تا من به شما نگاه کنم هات چاکلتا میسوزه! رفت پایین و تهیونگ کیوت داد زد: نسوزهههه جیهوآاااااااا! صدای جیهوآ از پایین با عصبانیت: حواسم هست نمیخواد بگی! * هی سانگ وارد خونه پایینی شد، هاکیو تنها داخل بود. اخم ریزی کرد و گفت: هاکیو کو یونگی؟! هاکیو که روی مبل نشسته بود، نگاهی به هی سانگ کرد و اشاره به اتاق گفت: رفت داخل اتاق تا گوشی هارو برداره! یونگی از اتاق بیرون شد و با دیدن هیسانگ لبخندی زد و گفت: هی سانگی..... اومدی دنبال ما؟!
هاکیو بلند شد و هی سانگ به یونگی نگاه کرد و گفت: هم دنبال شما اومدم، هم دنبال گوشیم! یونگی گوشی هی سانگ رو بهش داد و گفت: بیا اینم گوشیت! هاکیو دست توی جیب از خونه بیرون شد و گفت: طبقه سومن؟! هی سانگ همینجور نگاش کرد و گفت: آره! هی سانگ برگشت و به یونگی نگاه کنه که، یونگی یکدفعه از جلو 🫂 کرد و گفت: یکدفعه دلم آغوش خواست! هی سانگ با تعجب خندید و فشارش داد و کیوت گفت: پیشی کیوت من! یونگی داد بامزه ای زد! (یک دقیقه تا نتیجه بیاین کارتون دارم🙂)
چرا ادامش نمیدی؟؟
سایت دیگه ای فعالیت میکنی؟؟
اوهوم....توی واتپد
پیجشو میتونی بهم بدی؟
اها
اوکی مرسی
عااججججیییییی...
برررگششششششتتتتمممممممم
ولخجبجخلهحسهنلجهیهحدخرهحد
چههه خببببررررر؟
بشرا هنوز نمیشه بزاری
اگه مواظبم باش منظورته، که نصفه نوشتم باید با اتفاق بزارمش....
اگه بیتیاس فمیلیه، که همش رد میشه🙂🫂
اها
میشه یه خواهش کنم بشرا به خواهرت بگو پارت بعد اتفاق و بزارهههههههههه😐😭🥺😢
گذاشت دعا کن که رد نشه🙂🫂💙
سلام بشیرا 🥺
منم ستایش راشل یادته؟
خوبی
تستت عالی بود
راستی
لینک گپتو تو تل بده🥺🥺
بشیرا نه بشرا😶😂
رد میکنه نمیتونم بزارم😐😐
وا مرض داره؟ 😐💜
ن خیر بشیرا عشق منه ✨
فقط من کامنت ندادمಥ‿ಥ💔
حالا عب ندارع از سر تخصیراتم بزگرینಥ‿ಥ💔🍿
اشکال ندارد دخترم😂😂🫂
خیلیا کامنت نمیدن🙂🫂🍀
عررررر خیلی خوب بووود😀❤💚💛
پارته اون یکی داستانتو کی میزاری؟😃بعده اینا دیگه فعالیت نمیکنی؟😕
عررر مرسی🙂☘️
بنویسم میزارم هردوتارو جانا.... شرمنده دیر شده🥲🥲
نوشتییی؟؟😃
راستی کی پارت بعده اتفاق میاد؟😕💔
سلام❤️خوبین؟😁❤️
بعد مدت ها اومدممممم
درسا تموم شه همه کتابامو اتیش میزنمممم😢
چرا هیچکی نیست
رفتم تست اول بشرا گفتید بیایم اینجا اینجا هم کسی نیست کجایین؟
سلاممممم..... برو پارت ۸ بچه ها اونجان 😃🍀
عه سلام😐🍿
پارت ۸ ایم😐🍿
خب
رفتم تو اهنگام غرق شودم اومدم
من امده ام وای وای
نشسم دوباره خوندمش
و من حاظرم برای این پارت جون بدم
خیلی میدوستمششششششش
عرررررر😂😂😂😂🫐💙
مرسیییییی🌊
عالللللییییییی
ممنونننننن🤓💙🫂🌊