سلامسلاممم به اولین رمانم خوش اومدیددد امیدوارم خوشتون بیاددد
بارون میومد. داشتم از دانشگاه برمیگشتم که یهو بارون اومد،امروز یه مبحث ریاضی آسون رو یاد دارم ولی دانشجو هام هیچی نفهمیدن،خیییلی خسته بودم و بارون کمکی به حالم نمیکنه. "کاش یه چتر داشتم..." همونطور که راه میرفتم به یه آقایی برخوردم که سراپاش خونآلود بود،اول نشناختمش اما بعد شناختمش:"مستر هلمز؟"اول فک کردم زخمی شده اما بعد گفت:"لیام..."فهمید بهش زل زدم:"چیزی نیست!یه پرونده ی قتل حل کردم و مجبور شدم از بین یه عالمه جسد گاو بگذرم..." اون میدونست من ارباب جنایتم اما چیزی بروز نمیداد. _"نمیخوای منو دستگیر کنی؟" _"خخخخخ!چرا باید این کارو بکنم؟!" _"خب من یه قاتلم." _"یه قاتل کع فقط قاتلای دیگه رو میکشه..." بهش زل زدم. _"تو این بارون برمیگردی خونه؟" _"چترم رو فراموش کردم..." _"باهم برگردیم؟..." _"باشه..." بعد چند دقیقه اضافه کردم:"شرلی..." اول تعجب کرد و بعد در کنارم راه افتاد. _میری خونه؟" _"آره...جان منتظره..." _"اونقد وقت داری که یه چای یا قهوه بخوریم؟" _"شاید جان بتونه یکم منتظر بمونه..." _"من یه جایی سراغ دارم،نزدیکه..." حس کردم لحظه ای دستم را گرفت و بعد ولش کرد،درک میکردم،هنوز نمیتونست درک کنه که من یه قاتلم.
حس عجیبی بود که انگشتانمان در هم گره خورده بود.همه ی مردم از من متنفر بودن و این روزا اونقد حس خوبی نداشتم... *ولی الان...حالم بهتر بود...میخواستم پیاده روی تا کافه تابد ادامه داشته باشه...* پرسیدم:'ساعت چند از خونه بیرون اومدی؟' _'ساعت ۸ بعدازظهر...' _'باید پیشبینی میکردی که قراره بارون بیاد...' _'آره پیشبینی میکردم.' _'و چتر نیاوردی؟!' _'اینم پیشبینی میکردم که قراره سرتاپا خونی بشم...میخواستم بارون یکمی خون هارو بشوره ببره که جان سکته نزنه...' بدون اینکه اختیار داشته باشم *خندیدم* در این چند وقت خیلی کم خندیده بودم ولی الان *خندیدم* شرلوک هم خندهای بلند تر از من سر داد و *دستم را بیشتر فشرد* همزمان میخواستم آب بشم برم تو زمین و بال دربیارم... _'شرلی...من...' _'نگاه کن لیام!رسیدیم به کافه!' و کافه را با انگشت نشون داد
داشتیم از در وارد میشدیم،من نمیدونستم که دقیقا باید چی به شرلی بگم... دوسش داشتم...ولی نمیدونستم اونم دوسم داره یا نه. وارد کافه که شدیم شرلوک گفت:"لیام...من نمیتونم پول اینجا رو بدم...بریم یه جا دیگه؟" _"نه...نیازی نیست شرلی...من حساب میکنم..." شرلوک گفت:"نه..." برای چی مکث کرد؟یعنی ازم بدش میومد و فک میکرد قراره منت سرش بزارم؟! _"نگران نباش شرلی...من پول دارم!" _"پس بیا دوتایی حساب کنیم...نسبتش هم...پنجاه پنجاه." _"شصت چهل...در غیر این صورت قبول نمیکنم." شرلوک آرام خندید و گفت:"باشه ویل..."به داخل کیف پولش نگاه کرد و گفت:"عه!خب ویلی!من الان کلید خزانه ی انگلستان رو دارم!" _"جدا؟"فک کردم داره شوخی میکنه. _"جدی!وقتی حوصلم سر میره و مایکرافت روانیم میکنه کیف پولش رو کش میرم...امروز به جای کیف پول خودم کیف پول اونو آوردم..." *وای که اگه آلبرت بفهمه!* و با این فکر خندهای کم ولی گرم بر لبم آدم. گفتم:"مطمئنی برادرت ناراحت نمیشه؟" _"خیالت راحت!من و مایک نداریم!" خندیدیم. هر کدام یک قهوه سفارش دادیم و یک پای سیب سفارش دادیم، *کیک* سیب رو با هم میخوردیم. رفتیم و یک میز در گوشهای دلنشین از کافه رو انتخاب کردیم و نشستیم.
جرعهای از قهوه خوردم و به فکر رفتم... میخواستم بهش بگم 'دوستت دارم' یا 'شرلی...باهام قهری؟' کلا دلم میخواست یچی بهش بگم که ای سکوت نکبت بینمون شکسته شه... اصلا ایده ای نداشتم که از کجا شروع کنم... خواستم بگم:'پای سیب خیلی خوشمزست...تو چطور فک میکنی؟' ولی اشتباهی گفتم:"پا*ی *تو* خیلی خوشمزس... *سیب* چطور فک میکنی؟"با حرفم قهوه به گلوش پرید. حول شده بودم و اشتباه گفته بودم.خواستم جمعش کنم و گفتم:"چیزه...منظوری نداشتم!" بهم نگاه کرد و خندید. گفت:"چه جسارتی!" گفتم:"من...من نمیخواستم دقیقا اینو بگم..." _"ولی تهش میخواستی به این برسی..." _"شاید..." _"نمیدونم فقط..." مکثی کردم و بعد از نگاه کردن به صورتش که معلوم بود داره بهم گوش میده کمی سرخ شدم و ادامه دادم:"تو هنوزم میخوای باهم باشیم؟" شرلوک مکثی چند ثانیهای کرد که برایم مثل یک عمر گذشت و بعد گفت:"ببین...تصمیم سختیه...من یه کاراگاه کاراگاه تو یه قاتلی...تموم راه داشتم به همین قضیه فک میکردم..." با مشتاقی و نگرانی بهش نگاه کردم. _"فک کنم بد نباشه یه فرصت دیگه بهم بدیم!" و این حرفش آرومم کرد. آروم گفت:"نظرت چیه پس فردا شب همو ببینیم؟خونه ی شما...منم مایکرافت رو میارم چون فک کنم خیلی وقته دنبال بهونست که آلبرت رو ببینه...فقط..." _"فقط چی؟" _"لوئیس ناراحت نمیشه؟" _"اون قراره بره مسافرت...اون شب نیست و فردا شبش برمیگرده..." _"پس حله!" _"فردا شب خونه ی ما!" و با هم خداحافظی کردیم و به سمت خونه هامون راه افتادیم...
داشتم با نهایت وسواس گره ی کروات رو میبستم...حدود چهار باز باز و بستهاش کرده بودم و هنوز بنظرم خوب نبود... قبلش حدود سیزده بار بین کت و شلوار هایم چرخیده بودم و آخر از همه یه کت و شلوار سیاه با یه کروات و پیرهن سفید انتخواب کرده بودم. *خیلی استرس داشتم* آلبرت هم اوضاعش با من فرق چندانی نداشت اما ا من بهت بود...اون هیچوقت با مایکرافت کات نکرده بود... اصلا مطمئن نبودم من و شرلوک کات کرده بودیم یا نه؟ احتمالا کرده بودیم که دیشب هردو اونطوری رفتار میکردیم... ولی اون گفته بود *شاید بتونیم یه فرصت دیگه به هم بدیم!* شاید اونم میخواست برگرده...مطمئن نبودم... به خودم اومدم و فهمیدم که دو دقیقست دست از سر کروات برداشتم و دارم بخاری اتاقم رو گرم میکردم...ظاهرا قبلا ناخودآگاه تختم رو مرتب کرده بودم... به در اتاقم زدن. _"خوبی برادر؟" آلبرت بود. _"من خوبم..." _"گفتی هولمز اینا کی میان؟" _"حدود یخ ساعت دیگه..." _"مایکرافت هم میاد؟" _"گمون کنم..." _"باشه...ممنون..." و از پشت در رفت. روی مبل داخل اتاقم نشستم و به کتاب های داخل قفسهام نگاه کردم... جهت نگاهم به کتابها بود ولی ذهنم جاب دیگر... در انتظار ورود مهمونا...در انتظار اومدن شرلوک...
نظرات بازدیدکنندگان (0)