2 ساعت پیش 65 اسلاید 57 مشاهده

اشتراک گذاری

توجه!

محتوای این بخش توسط کاربران تولید می‌شود. پیش از انتشار، محتوا به‌صورت سیستمی یا توسط ناظرین بررسی می‌شود، با این حال این بررسی به منزله تضمین کامل صحت، مشروعیت یا عدم تخلف محتوا نیست.
مسئولیت نهایی مطالب منتشرشده بر عهده کاربر تولیدکننده آن است. در صورت دریافت گزارش یا احراز تخلف، محتوا اصلاح یا حذف خواهد شد.

از همین سازنده

تازه‌های دسته‌ی سرگرمی

نظرات بازدیدکنندگان (25)
  • image🪷nilufar🪷
    آنلاین

    قشنگ بود
    نخست؟

  • ممنون که مال منم گذاشتیییی فرشتهههه✨✨✨✨
    ایده ی جدید :
    « هفت درخت »
    توی یه دشت هفت تا درخت زندگی میکردن ، در ماه آینده قرار بود طوفانی بیاد و همه جا یخ بزنه ، درخت ها برای این که گرم بمونن تصمیم میگیرن برگ هاشون رو آتیش بزنن
    اما روز طوفان وقتی برگ ها رو آتیش میزنن ، آتیش فقط دو نفر رو گرم میکنه
    پس درخت A به همه خیانت میکنه و درخت ها رو تو آتیش میندازه به جز یه درخت
    درخت B رو که از همه کم سن تره رو زنده میذاره
    درخت B برای انتقام دوستاش، درخت A رو به آتیش میندازه و میسوزونه
    ادامه ریپلای

    • از همه درخت ها خاکستر میمونه
      بهار سال بعد درخت B متوجه میشه که از خاکستر درخت ها چند تا جوانه زده بیرون
      چند سال بعد از همون جوانه ها شیش تا درخت جدید در میان و با درخت B دوست میشن
      درخت B توی اکیپ قبلی دوستاش از همه کوچیکتر بود اما توی این اکیپ جدید پیر جمع حساب میشه
      چیطوررر بوددد ؟؟؟؟؟

  • imageDamian
    مشغول

    مرسی مال منم گذاشتی
    حالا یه ایده دیگه هم میگم
    یه روز یه دلقک ماهی داشته توی دریا شنا می‌کرده که یهو یه بشکه سمی میوفته روی سرش و ماهیه دیگه نمیتونسته توی آب نفس بکشه و فقط نیاز به اکسیژن داشته
    ماهی وارد شهر میشه و میبینه که یه سگ کوچولو درحالی که سوسیس توی دهنشه داره از خیابون رد میشه و هر لحظه ممکنه یه ماشین بهش بزنه ماهی می‌ره سگه رو نجات میده و اونو به فرزند خوندگی میگیره
    تماااام

  • این روز واقعا وجود داره
    یه روز که یه دختر با برادرش که مشکل عقلی داشته ( معلولیت ذهنی) میره بیرون . خواهرش زیاد برادرشو دوست نداشته و مجبور بدده و خجالت میکشیده ولی نمیدونسته اون روز نباید برادر کوچیکشو ببره بیرون چون اون روز روز سفید بوده( دوزی تو بعضی کشورای خارجی که هر چی غیر سفید و انسان های معلول رو کیل می کنن) و گیر اونا میوفته برادرش و هر کاری میکنه نمی تونه نجاتش بده اخر سر یه عروسک خرس تکه ماره شده با جسمی که داره لبخند میزنه میبینه

  • imageکتابدار ;
    آنلاین

    خیلی باحال شددد
    ممنون که ایدمو گذاشتی

    • ایدت رو دوست داشتم 💕
      منم از شما ممنونم

  • image🌿NATURE🌿
    آنلاین

    من به داستان قاشقانه دیگه هم میگم.
    یه پسری بود به اسم آریا که میرفت کلاس زبان.اونجا با یه دختری به اسم باران آشنا میشه.آریا قاشق باران میشه اما بهش نمیگه.اونا همیشه کنار هم مینشستن و باهم کلی خاطره ساختن.یه روز باران گفت:من دیگه نمیام. و رفت،بدون اینکه فرصت بده آریا بپرسه چرا.آریا منتظر باران موند،اما وقتی دید که برنگشت،آریا هم کلاس زبان رو ادامه نداد.آریا کلی دختر دیگه رو هم میدید،باهاشون حرف میزد،اما قاشقشون نمیشد و توی ذهنش،فقط باران بود،با اینکه نمیدونست باران اون رو دوست داره یا نداره...

    • چه غمگین بود

    • image🌿NATURE🌿
      آنلاین

      آره.میدونی؟من کلا علاقه خاصی به داستان های عا.شقانه دارم.اگه تهش هم غمگین باشه که عالی میشه.هر چقدر سعی کردم ذهنم رو از داستان عا.شقانه دور کنم و یه چیز دیگه بسازم،نشد،اینو ساختم.

    • من خودم طرفدار عاشقانه غمگینم 🤌😂

    • image🌿NATURE🌿
      آنلاین

      منم همینطور.نمیدونم چرا ولی خیلی دوستش دارم

  • مرسی که ایده منم گذاشتی🙏🫶🫶🥳🥳🩵🩵🩵

  • خیلی قشنگ بوددد

  • image🌿NATURE🌿
    آنلاین

    عالی بود،مثل قبلیا.مطمئنم حداقل ۱۵۰ تا لایک رو میگیره

  • وای عالییی بود😂🤌🏻

برای مشاهده و ثبت نظر لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.