خب سلام به همه گی اینم پارت اول رمانم امیدوارم خوشتون بیاد نظر فراموش نش
روشا:هییی دختر انقدر نرو توش یهو دیدی غرق شدیا من:غرق شده بودم،منو کشوندی بیرون ازش😟روشا:حالا کتابی که میخونی در مورد چی هست؟ من:بدرد سنت نمیخوره روشا:خوبه حالا هم سنیم ولی شانس اوردی که الان فضولیم گل نکرده (پیام بازرگانی:خب اول سلام دوم اینکه در مورد رمان اسم شما مهسا هست و شما ۲۰ سالتونه و با دوستتون روشا تو انگلیس زندگی می کنین پدر مادرتونم ایران هستن و قرار بعد از چند ماه یا چند سال که کار هایه پدرتون انجام شد بیان پیشه شما)داشتم کتابمو و میخوندم که روشا با بازوش زد بهم که کتاب از دستم افتاد روشا:پیس پیس مهسا هویی هیی الوو پیس مهسا من:چیه بله چته چیکار داری۰۰۰اخر نمیزاری این کتاب و تموم کنم�
روشا:کتاب و بیخیال این جارو به سمتی که اشاره کرد نگاه کردم هیچی نبود جز چند تا انسان که داشتن غذا سفارش میدادن من:😮😐😑روشا:بابا یکم چشاتو باز کن چی میبینی ۳ تا پسر من:😑برو بابا دیوانه ایی بخدا روشا:اولن اینکه دیوانه خودتتی دوم اینکه هر کدوم از این پسرا بعد سفارششون باید از جلویه ما رد شن اولین کسی که رد شد عشقه توعه من:خواب دیدی خیر باشه۰۰۰۰۰شروع کردم به خوندن کتابم ولی منصرف شدم دوست داشتم بدونم کدومشون اولین نفر از کنارمون رد میشه بعد از چند دیقه یه پسری که اصلا قیافش معلوم نبود از کنارمون رد شد و بعد از کافه خارج شد روشا:فکر کنم باید بریم کشفش کنیم من:روشا تورو خدا بیخیال شو ولش کن بابا روشا:احمق من،اون پسری
که میگی بیخیالش بشیم عشق ایندته دوست نداری بدونی که چشکلیه؟من:😑😑۰۰۰۰باشه باشه تو بردی بریم بعد از حساب کردن از کافه خارج شدیم پسره رفته بود و تصمیم گرفتیم که من از سمت چپ برم روشاهم از سمت راست بره و وقتی پیداش کردیم به اون یکی زنگ بزنیم۰۰۰۰۰۰انقدر این طرف و اونطرف رفتم خسته شدم خواستم برگردم که یهو به تنه ی درخت خوردم و افتادم زمین۰۰۰۰۰۰۰۰صبر کن ببینم وسط پیاده رو درخت چیکار میکنه😕 یکدفعه دستی از اسمون به سمتم دراز شد چقدر دستش درازه😍مرد:خانم؟خانم حالتون خوبه؟خانم باشمام صدای منو میشنوین؟من:هاع؟چی؟کجا؟۰۰۰۰۰۰وقتی به خودم اومدم دیدم بین زمین و اسمونم یا خدا از کیی تاحالا من اینجوری شدم😮همین طور که داشتم
بخودم نگاه میکردم که چطور ممکنه این اتفاق بی افته صورتم خیس شد۰۰۰۰۰مرد:اه من متاسفم ولی شما گیج شده بودین و مجبور شدم کمی صورتتونو خیس کنم۰۰۰۰۰بگیرم بکشمش😠لباسام همه خیسه بعد میگه یکم خیست کردم بطری رو ازش گرفتم و کلشو ریختم روش مرد:اسمم رابرته۰۰۰۰۰۰جان😵😵این چرا این چرا اینجوری کرد چرا عکس العمل نشون نداد منو باش منتظره دعوا بودم😩مرد:بابت چند دیقع پیش متاسفم حتما سرتون ضربه دیده بزارین سرتونو نگاه کنم۰۰۰۰چی؟اتفاق چنده دیقع پیش مگه چند دقیقه ی پیش چه اتفاقی افتاد صبر کن ببینم نکنه نکنه این منو انداخت رو زمین و بعد بغلم کرد😠😠😠۰۰۰۰بلند شدم و افتادم روشو تا تونستم زدمش من:تو۰۰۰تو به چه جرعتی۰۰۰۰۰منو۰۰
۰۰۰منو بغل کردی۰۰۰۰هان؟که یهو منو جوری گیر انداخت که فقط سرم تکون میخورد مرد:دختر تو چرا اینجوری میکنی من که معذرت خواهی کردم تازه نمیتونستم وسط اون همه جمعیت به دادت برسم که مجبور شدم بغلت کنم و بیارم یه جایه خلوت۰۰۰۰۰به اطراف نگاه کردم من:منظورت از خلوت فقط منو و خودته دیگه😑۰۰۰۰۰مرد:😅۰۰۰الان ولت میکنم به شرطی که اروم باشی۰۰۰۰من:من؟من ارومم خیلی اروم و ریلکس😇 مرد:افرین۰۰۰۰۰۰وقتی ازادم کرد اومدم بپرم روش که دوباره منو گرفت۰۰۰۰۰مرد:یعنی برم خودم و بکشم که انقدر ارومیی۰۰۰۰من:برو همین الان برو خودت و بکش تا خودم نکشتمت مرد:اصلا تو مشکلت با من چیه هان؟😕 من:مشکلم اینکه بدون اجازه ی من منو بغل کردی
مرد:من که معذرت خواهی کردم من:معذرت خواهی چیزی رو عوض نمیکنه مرد:خوب میگی چیکار کنم هان؟۰۰۰۰۰۰۰من:اوممممم اممممممم امشب منو به یه شام دعوت کن مرد:عمرا من:پس ولم کن تا بکشمت یالا ولم کن مرد:خیلی خب بابا۰۰۰۰باشه من امشب تورو به یه شام دعوت میکنم من:این شد😎۰۰۰۰۰و بعد منو ول کرد من:گفتی اسمت چی بود؟مرد:رابرت اسم تو چیه؟من:مهسا از اشناییت خوشحال نیستم رابرت۰۰۰۰رابرت:ولی من از اشناییت خیلی خوشحالم😄۰۰۰۰۰۰۰بعد از چند دیقع بلند شدیم و به یه رستوران رفتیم رابرت گفت که چون مهمون منی خودم یه چیز برات سفارش میدم و منم قبول کردم تا اوردن غذا باهم حرف زدیم بعد از اینکه غذا رو اوردن شروع به خوردن کردیم و بعد رابرت رفت و
حساب کرد۰۰۰۰از رستوران خارج شدیم من:اوممم میدونی چیه حرفمو پس میگیرم از اشنایی باهات بسیار بسیار خوشحال شدم رابرت:ولی من خیلی ناراحت شدم من:چرااا؟ رابرت:چون دیگه نمیتونیم همدیگرو ببینیم من:اره راست میگی۰۰۰۰۰۰ولی همیشه یه راهی هست رابرت:چه راهی؟ من:شمارتو بده رابرت:جانن😓 من:مگه نمیخوای باز همو ببینیم پس
شمارتو بده رابرت:اها باشه بیا بعد از اینکه رابرت شمارشو داد از همدیگه خداحافظی کردیم به سمت خونه رفتم چراغا روشن بود معلوم بود روشا خونست۰۰۰۰۰اوخ اوخ اوخ الان منو میکشه بدبخت شدم وقتی وارد حیاط شدم یواش یواش از پله ها رفتم بالا در و اروم باز کردم با چهار دست و پا به سمت اتاق رفتم که روشا:میگم گوشتتُ امشب سرخ کنم یا بخارپز؟من:دوست دارم روشا جونم با این حرف دویید سمتم که یهو پریدم تو اتاقم و درو قفل کردم روشا:مهسا بیا بیرون.....😠تا این موقع شب کجا بودی هان؟ من:گمشده بودم روشا:اره خودتو گول بزن من:باشه۰۰۰۰با یه پسر رفته بودم رستوران روشا:چییی۰۰۰۰۰اههههه الکی میگی بگو بجون مهسا من:بجون تو روشا:واییی هوراااا بلخره عاشق شد هورااا۰۰۰عملیات با موفقیت انجام شد هوراااااا من:الکی شلوغش نکن اصلا عاشق نشدم بهم شام بدهکار بود اومد بدهیشو صاف کنه روشا:مهی(همون مهسا)بیا بیرون تعریف کن ماجرارو من:نه نمیام اگه بیام تیکه بزرگم گوشمه روشا:چون امشب با یه پسر قرار داشتی قول میدم کاریت نداشته باشم۰۰۰۰۰درو باز کردم که عین میمون پرید روم و موهام و کشید
بعد چند دیقه که خالی شد رفت کلی هله هوله اورد بخوریم و منم ماجرارو براش تعریف کنم۰۰۰۰۰۰بعدش شمارشو بهم دادو منم اومدم خونه تامام روشا همینجور که دهنش پر بود گفت:واییی۰۰۰۰۰عالییی بود من:مگه فیلم سینمایه؟ روشا:این فیلم نیست بلکه سریاله و راستی از اون پسره که تو رستوران دیدیم چیشد من که هرچی گشتم پیداش نکردم من:باو بیخیال پسر مردم شو اهه روشا:باش من بیخیالش میشم ولی این تو بودی که ولش کردی و باعث شدی الان دش بشکنه بچه ی بیچارم معلوم نیس کجاست الان😢 من:😐😑 بعد از جمع کردن خوراکی ها رفتیم خوابیدیم فردا صبح ساعت یک بعد از ظهر:زشت مامان بیریخت بابا لوس عمو بی ادبه عمه دِ بیدارشو دیگه
از دیشب تا حالا خوابیده اه اه اه😑 من:ساعت چنده؟😪😴 روشا:ناقابل یک بعد از ظهر من:چقدر زود بیدارم کردی😩 روشا:😐😯دقیقا میخواستی ساعت چند بیدارت کنم؟ من:به نظر من بیدار شدن ساعته ۳ خوبه ولیی ساعت ۵ عالییه روشا:پاشو پاشو برو نبینمت خیر سر مثلا الارم گذاشت ساعت ۱۱ بیدار شه نگو فقط واسه من مزاحمت ایجاد کرد من:😁😁 دست و صورتم و شستم و اومدم برم حموم که یهو۰۰۰۰۰ خب امیدوارم خوشتون بیاد و نظر فراموش نشه❤❤ #چالش:بنظرتون قسمت بعد چه اتفاقی می افته؟
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
بسیار زیبا🥺😍
عالی بود🧡
الان میرم پارت بعدی رو هم میخونم😆🧡