
سلام . ببخشید نزدیک دو روز نبودم و به برنامه های تستچی نرسیدم . ولی به این هفته منتقل کردم و بگم که منتظر باشید !
آنچه گذشت : ناگهان یکی تیکی و گوشواره و ژاکتم را دزدید . اعتماد را از کجا بیارم ؟ کریس برادر نینو را دیدم
خانه ی نینو کوچک بود و سه خواب داشت . یکی مال نینو و یکی مال کریس و یکی خالی بود . من در آنجا رفتم . آنجا فقط یک کمد و کلی پارچه روی زمین بود . نینو به من یک کیسه ی خواب داد . موقع خوابیدن از پنجره بیرون را نگاه کردم . خیلی قشنگ بود ! کاش زندگی من هم اینجوری زیبا بود !
خواب مرینت : نه نه ! کوامی ها را ندزد . تیکی نه ! سلام لیدی باگ ! مرینت : تو دیگه کی هستی ؟ ناگهان بانیکس امد و من را بیدار کرد . داد زدم و او جلوی دهانم را گرفت . بانیکس : خوش میگذره ؟ اومدی ریو ریلکس کردن ! بعد من باید در آینده بمی.رم ! میرینت : راجع چی حرف میزنی ! پنجره را نگاه کردم . گمانم نصفه شب بود ! بانیکس : لیدی باگ کوچولو ! مغزت اندازه ی فندقه ! چرا به ریو آمدی ! درسته بخاطر الیا دوستت ! ولی اشتباه بزرگی بود ! مرینت : بیشتر توضیح بده
من نمیدونم ! چون بخاطر تو عمر زیادی واسم نمونده ! بعد پرتلاش را باز کرد و من را در آن برد . هیچ دریاچه ای باقی نمانده بود . فقط یکی ! بانیکس : اون دریچه تنها امید ماست ! وگرنه یک هفته تا پایان دنیا فاصله داریم ! مرینت : من گیج شدم . بانیکس : من نمی تونم کاری کنم راستش . تمامش کار تو هست . معجزه گرت رو پس بگیر . کت نوار را زنده کن ! و اونا رو شکست بده ….. مرینت : اونا ؟ بانیکس : نمی دونم اسمشون را . ولی یه مشکل بزرگی ایجاد می کنند که به کت نوار نیازه ! مرینت : سیعم را می کنم . بانیکس من را وارد دریچه کرد . وای !
یه اکومای خیلی بزرگ را دیدم ! که داشت همه ی افراد زمین را نابود می کرد ! یه ابر شرور داشت تمام موجودات زمین را به سمت آن اکوما می کشید ! لباسش سیاه بود . یه کلاه شبیه قیف داشت ! قدش کوتاه بود . یک دستبند داشت که فکر کنم اکوما در آن رفته بود ! بعد سایه ی دو نفر را دیدم ! آشنا بودند کمی ! در آسمان استورمی وتر را دیدم . خورشید از همیشه نزدیک تر بود ! ماه هم از دور روی سطح زمین دیدم ! همه داشتند کم کم لباس.شان را از گرما در می آوردند . البته را دیدم که جعبه ی معجزه گر ها در دستش بود . بعد تبدیل به اسکربلا شد ! ( الیا در شکل لیدی باگ ) گوشواره ی من را از کجا آورده بود ! دنبالش رفتم
یعنی قراره بازم مشکل پیش بیاد ! عجب ! دیگه خسته شده بودم . نمی خواستم آن ابر شرور من را به سمت آن اکوما ببرد و آن اکوما من را ربکش.د . درسته ! کت نوار ! باید اونو زنده کنم ! اما من نمی تونم ! جلوتر رفتم و بالاخره ……
آنچه خواهید دید : اخه چرا ! معجزه گر ها ! من نمی تونم تحمل کنم !
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
خیلی خیلی داستان خوبیه!💗 بهترین داستانیه که تو تستچی دیدم!🥺
واییییییییییی مرسی
عالی بود
ولی زیاد بنویس
چشم