سلام این اولین تست من هست 😀 امیدوارم لذت ببرید از این داستان یک پارتی
روزی روزگاری یک پستچی فقیر بود که نامه های مهم را فقط برای یک لقمه نان می داد ، اما هیچ کس از او تشکر نمی کرد ، تلاش های او برای هیچکس مهم نبود
او فقط برای پسری بود که در ذهن او سعی کردن تابمیرید. خانه ای که او در آن خواب می دید .. خانه ای متروکه و سوخته بود خانواده اش برای او مردند ، اما او به فردی نامرئی و بی ارزش تبدیل شده است
شب در زیر آسمان خدا ، تبدیل به کسی شده است با اشک می خوابد و خواب می بیند که در یک مکان سرد است. یکی از همان روز هایه زمستان او لنگ لنگان به سویه خانه ای میرفت دست های قرمز و سرد خود را بر رویه در خانه زد
مرد با شوق و ذوق بسیار در را باز کرد و نامه رو برداشت و با بی محلی تمام در را بر رویه نامه رسان بدبخت بست
نامه رسان لنگان لنگان و ارام ارام به یک میدان رسید او سردش بود چشمانش به سختی باز میشد در آن میان سگ هار و وحشی ای رسید
اون با نا امیدی نگاهی به سگ کرد و چشمانش را بست حتی سگی به آن وحشی ای هم دلش برایه اون به رحم امد اون نامه رسان را در اغوش گرفت تا مقداری با پشم های بدنش او را گرم سازد اما کار از کار گذشته بود...
شب که شد چهره ای اشنا را دید اری مادرش!! او با شرم ساری نگاهی به مادرش کرد و گفت: نگاهم نکن! من دیگر آن پسر نیستم! آن پسری که میشناسی مرده مادرش با لبخندی گفت: بیا..بیا تا برویم به یک جایه خوب..
روز بعد مردم جسد فردی را دیده اند که سگ وحشی داشت برایش زوزه میکشید!
سکوت سردی در شهر بود... با نا امیدی به سگ نگاه میکردند همه پشیمان شدند و مراسمی شکوه مند برایه آن اجرا کردند بعد ها مجسمه نقره ای مرد پیر بر همان میدان نصب شد تا دیگر کسی هیچ کس را نامرئی نکند
سوال: شما فردی نامرئی تو خوانوادتون دارید؟ ندارید خوش به حالتون اما اگه دارید نزارید دیر بشه....
من همه جا دیده میشوم😘❤️
من گریم گرفت😭😭😭اشک توی چشمام جمع شده
من خودم نامرئیم کسی بهم اهمیت نمیده انگار نه انگار وجود دارم🙂💔
عالی بود 👏❤
ممنونم❤