
💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜
+ باورت میشه سه هفته از اون اتفاق گذشته ؟ زمان خیلی زود میگذره. " قاشق سوپ رو سمت دهن هوسوک برد و اون خوردش و لبخندی زد. و سرشو به معنی بله بالا و پایین کرد. + اوپای من داره خوب میشه. × پس چی. + دیگه اینقدر نگرانم نکنیا. باورت میشه چقدر قلبم درد گرفته بود ؟ × اخه چرا خواهرکوچولو. ببخشید دیگه نگرانت نمیکنم. " هیونا یه قاشق دیگه سوپ توی دهن هوسوک گزاشت و لبخند زد. + اخه مگه میشه من تو رو نبخشم. × میگم. واقعا از حرفت مطمئنی که گفتی اعضا کار دارن ؟ اخه چه کاری. کمپانی که بخاطر من یه ماه کارامونو تعطیل کرده. تازه. چه کاری مهم تر از اینکه برادرشون داره از بیمارستان مرخص میشه. مشکوک میزنیا. + واا. چه مشکوکی. من چمیدونم اینا چرا نیومدن. زنگ زدم گفتم چرا نمیاین . گفتن کار داریم. × خب سونگ هیوک چی ؟ اون که هرروز بهم سر میزد . حالا دقیقا امروز چرا نیومده. + یه مدارک جدید پیدا کردن. درگیر دستگیر کردن مجرمه. × هیونا..." هیونا که مشغول جمع کردن ته سوپ توی قاشقش بود. با موفقیت کارشو انجام داد. همزمان قاشق و سرشو بالا اورد. لبخندی زد و قاشق رو نزدیک دهن هوسوک برد. سرشو کج کرد و با حالت کیوتی گفت : بله ؟؟ " هوسوک قاشق اخر سوپش رو خورد و به حالت هیونا خندید. کمی بعد گفت : میگم که...لطفا...یعنی... نمیخوام ناراحت باشی که پسر مادر خوندت که سال ها باهاش زندگی کردی باعث حال بد من شده بود. " هیونا سینی رو روی میز کنار تخت گزاشت و سرشو پایین انداخت.
+ چرا اوپا. ناراحتم . حس میکنم تقصیر منم هست. اون بخاطر من اومده بود. اون از من متنفره. من با نزدیک شدن بهت باعث شدم از خیلی لحاظ. روحی و جسمی اسیب ببینی. " هوسوک که روی تخت نشسته بود کمی جلو اومد و هیونا رو بغل کرد. × این چه حرفیه. اگه تو نبودی که من میمردم. خواهر کوچولو برای در کنار تو بودن هرچیزی رو به جون میخرم. تو هم همین حسو داری مگه نه ؟ حاضر نیستی من همچین حرفیو بهت بزنم. پس خودتم دیگه هیچ وقت اینو نگو. هیچ وقت. + متاسفم. درست میگی. " کمی سکوت شد. × هیونا..." سرشو بالا اورد . × چشمات با اینکه خوشحالن یه حس دیگه هم دارن. چند روزه بهم میگن میخوای خودتو خالی کنی. میدونم برات خیلی سخت بوده. خب . کجا بهتر از اینجا ؟ + اوپا. این چند وقته خیلی به رفتار هایی که خانواده چوی باهام داشتن فکر میکردم. اسیب هایی که بهم زدن. خیلی درگیرشون شدم. × بهم بگو. + توی این سال ها. خیلی عذاب کشیدم. از رفتار چوی یون هو. رفتاری که به پسرشم یاد داده بود. اونا هم روح و قلبمو خرد میکردند. هم استخونامو. من خیلی نیاز به محبت داشتم. یه بچه کوچیک. که به محبت و بازی نیاز داشت . یه نوجوون با سوالای مبهم و یه جوون که نیاز به مشاوره و کمک خانواده داشت. وقتی رفتاری که یون هو با من داشت رو با رفتارش با دونگ وو مقایسه میکردم. وقتی جلوی چشمم بهش محبت مادرانه میکرد. قلبم پر میشد. از خفت..از حسرت.. از حسادت. و حرفای دونگ وو که قلبمو میشکوند و تمام مغزمو پر میکرد. من واقعا باور کرده بودم. قبول کرده بودم حرفاشو. این که هیچی نیستم. قبل اینکه تو رو ببینم. اخریش همین بود. بخاطر همین انگشتر توی دستم. با ارزش ترین شئ زندگیم که تو بهم داده بودی و میخواست ازم بگیره. اما. دیگه هیچ کدوم اینها مهم نیست. برام مهم نیست اسیب هایی که خودم دیدم. بدترینش همین بود. بیشتر از هروقتی عذاب کشیدم وقتی باعث شدن درد بکشی. حاضرم بازم خودم اسیب ببینم. اما اینطوری. با استفاده از تو عذابم ندن. از تهدیداش میترسم...
× بیا اینجا." هیونا جلو رفت و خودشو تو بغل هوسوک جا داد. هوپی موهاشو نوازش کرد و با صداش بهش ارامش داد. × نمیزارم دیگه کسی بهت اسیب بزنه. ازت محافظت میکنم. قول میدم. نمیزارم کسی بهم اسیب بزنه. و با این کارش تو رو عذاب بده. قول میدم. " دکتر وارد اتاق شد و اون دوتا رو دید. @ اهم اهم. " هیونا از بغل هوسوک بیرون اومد و به دکتر نگاه کرد. @ اقای جانگ مثلا امروز مرخص میشید. من گفتم که باید بیشتر بمونید ولی گوش ندادید. حداقل یه همتی کنید پاشید یکم راه برید و تمرین کنید. × ااا... چشم دکتر. نمیخواد عصبانی باشین. " هیونا بلند شد و به هوسوک کمک کرد که بلند بشه. اروم اروم دور تا دور اتاق راه رفتند. دکتر لبخند رضایتمندی زد و از اتاق خارج شد. × میبینی به چه روزی افتادم ؟؟؟ لیدر دنس بی تی اس الان به سختی میتونه راه بره. + اوپا. اینطوری نگو. حالت زود خوب میشه و میتونی دوباره مثل قبل برای منو ارمی ها برقصی. ببینم. مگه خودت تو لایو دیروزت اینو به ارمی ها نگفتی ؟ نچ نچ نچ . نگاه کن . مستر سانشاین حس واقعیشو از ارمیاش مخفی میکنه. × یااا. من اونقدرا هم ناامیدانه حرف نزدم. فقط دلم برای رقصیدن تنگ شده. + میدونم اوپا . به زودی بازم میتونی مثل قبل ورجه وورجه بکنی و دنبالم دور تا دور خونه بدوعی × ورجه وورجه ؟؟؟؟ " هردو با هم خندیدند ...
× میبینم که ماشینی که یه ماه پیش برات خریدم داغون کردی . + یاا. کجاش داغونه مثل روز اولش میمونه. × پس این چیه ؟؟ + اوون.... اممم هیچی . فردا میخواستم بعد فیلمبرداری ببرمش تعمیرگاه. ولش کن فقط بشین تو ماشین. " هوسوک نشست. هیونا هم رفت و نشست. کیسه دارو ها رو روی صندلی عقب گذاشت و ماشین رو روشن کرد و راه افتاد. × فیلمبرداریتون کی تموم میشه؟؟ + اوووه. هنوز صد و بیست و پنج تا سکانس دیگه مونده. × واو. دوست دارم یه بار بیامو ببینم. + هروقت بخوای میتونی بیای . × مشکلی برات پیش نمیاد ؟؟ + چه مشکلی ؟ × چمیدونم با بازیگرای ، دیگه با عوامل ، بخاطر بازی کردن. چون تجربه اولته. + تو بازی کردن که نه. با کارگردان و عوامل هم خوب میتونم کنار بیام. هو هان سو که گفته بودم بهت .نقش اول مرد با اینکه بار اوله بازی میکنم خیلی باهام مهربونه و هوامو داره. اما اون دختره... " هیونا دندوناشو بهم فشار داد . × لی چانگ می ؟ + اره. خیلی حسوده. مغروره . پرروعه. همش مسخرم میکنه و منو پایین تر از خودش میدونه. فکر میکنه همه اتفاقای زندگیم بخاطر اینه که خواهر توعم و از خودم هیچی ندارم. × اینجور ادما فقط حسودن و میخوان ازارت بدن . هیچ وقت بهشون اعتماد نکن. هیچ وقت مبحت تظارهیشون رو قبول نکن. + باشه اوپا. × وقتی اومدم سر فیلمبرداریتون حسابشو میرسم که خواهر کوچولوی منو اذیت میکنه. " هیونا خندید و گفت : مرسی اوپا...
هیونا از ماشین پیاده شد . هوپی در ماشین رو باز کرد و اومد پیاده بشه که هیونا بهش رسید و گفت : صبر کن کمکت کنم. × هیونا انقدر حساس نباش. اگه نمیتونستم راه برم که از بیمارستان مرخصم نمیکردن. + خب دوست دارم کمکت کنم.. " هوسوک به قیافه مظلومی که هیونا به خودش گرفته بود خندید و گفت : باشه باشه... " دست هیونا رو که سمتش دراز کرده بود گرفت و با کمکش بلند شد. اروم توی حیاط قدم زدندو سمت خونه رفتند. هیونا به برف های روی زمین نگاه کرد. نشست و کمی برف برداشت. + من برف خیلی دوست دارم. × منم خیلی دوست دارم. " هیونا برفی که توی دستش بود رو به صورت هوسوک مالید و خندید. هوسوک با تعجب و عصبانیت بهش نگاه کرد. × یاااا..جانگ هیوناا. " کمی برف از روی زمین برداشت و گوله کرد سمت صورت هیونا پرت کرد. به هدف خورد. هیونا خندش محو شد... اما چند ثانیه بعد بلند با هم خندیدند. هیونا دست هوسوک رو گرفت و سمت در رفت. + خب بسه دیگه. نباید خیلی تو سرما بمونی. سرما میخوری. " × اما... + بیا دیگه. " هیونا رمز در رو زد و در باز شد. دستشو سمت داخل خونه گرفت . + بفرمایین اوپا . " هوسوک وارد خونه شد و پشت سرش هیونا وارد خونه شد و در رو بست . ناگهان :
سوپرایززز..." هوسوک با صدای داد تولدت مبارک و بوم بزرگی و فوران تعداد زیادی کاغذ رنگی های خوشگل... دادی کشید و با ترس روی زمین افتاد و دستشو روی قلبش گزاشت. اعضا و سونگ هیوک با تعجب بهش نگاه کردند. کوک از داد هوسوک و افتادنش ترسید و کیک از دستش افتاد و پخش زمین شد. هیونا چشماش گرد شد. نشست و با صورتی رنگ پریده بهش نگاه کرد. + اوپاااا. چی شدی ؟ قلبت درد گرفت ؟؟ جای زخمت درد گرفت ؟ " هوسوک با عصبانیت به پسرا نگاه کرد و با صدای بلندی گفت : این چه کاریهه. منو ترسوندیننن. " هیونا بلند خندید و هوسوک با عصبانیت بهش نگاه کرد. + واقعا ترسیدی ؟؟ مثلا برات تولد گرفتن. " تهیونگ : کوک ببین چیکار کردی. کیکو داغون کردی. " صدای خنده ی همه بلند شد. سونگ هیوک سری از تاسف تکون داد و گفت : حالا یه تیر خوردی. انقدر ترسو که نباید بشی. " رفت سمتش و کمکش کرد بلند بشه. جیمین سعی میکرد طلبکارانه حرف بزنه اما نمیتونست جلوی خندشو بگیره . گفت : یاا هیوونگگ. جای تشکرته . " جین با اخم بزرگی گفت : خجالت بکش. اگه دیگه برات تولد گرفتیم. " هوسوک که بلند شده بود. خنده ای کرد و گفت : ببخشید. حتی یادم نبود امروز تولدمه. " یونگی گفت : بخاطر اینه که نمیدونستی امروز چندمه. نامجون : اینا مهم نیست. الان مهم اینه که تولد خراب شد. " کوک سرشو انداخته بود پایین و لباشو غنچه کرده بود. جین زد پس کلش و گفت : گند زدی بچه . " کوک با بغض و ناراحتی گفت : ببخشید. " هوسوک گفت : تقصیر من بود جونگ کوک. اشکال نداره .

نامجون رفت و جونگ کوک رو بغل کرد و موهاشو بهم ریخت و گفت : جونگ کوکا. اومدیم اینجا کنار هم شاد باشیم . نه که بخاطر یه اتفاق کوچیک ناراحت بشیم. " سونگ هیوک رفت و از توی پالتوش گوشیشو برداشت و گفت : کاری نداره. الان یه کیک سفارش میدیم بیارن. " هیونا ، هوسوک رو سمت یه مبل برد و نشوند. اعضا و سونگ هیوک هم اومدند و روی مبل نشستند. هیونا سمت اشپزخونه رفت و گفت : میرم یه چیزی بیارم کیکو جمع کنم. " رفت و با چند تا دستمال و ظرف برگشت. داشت کیک رو جمع میکرد که نامجون گفت : هیونا مگه یه خدمتکار نداشتین. چی شد کجاست ؟ " + این چند وقت بهش گفتم نیاد. از فردا دوباره میگم بیادو کارشو شروع کنه. " جیمین که کنار هوسوک نشسته بود دستشو دور گردن هوپی انداخت و بلند گفت : هیونگمون برگشتهههه. " همه اعضه هورا برگشتن . جین گفت : خب هوپی. از کی برمیگردی که کارمونو با قدرت ادامه بدیم. × ( با خنده : ) از همین الان. " یونگی گفت : نه دیگه. تا وقتی که کاملا خوب نشدی باید همینجا استراحت کنی. فکر کنم دو هفته ای طول بکشه. × ارمیا چی. دلشون برامون تنگ شده. جونگ کوک : سلامتی خودت مهم تره. تهیونگ : تازه اونا به فکر سلامتیت هستن نه خودشون. " زنگ در رو زدند. سونگ هیوک با تعجب نگاه کرد و گفت : انقدر زود اوردن ؟؟ من که پنج دقیقه نشده سفارش دادم. " هیونا از اشپزخونه بیرون اومد و گفت : شاید یکی از بادیگاردا مشکلی براش پیش اومده. یکی دوتا نیستن که صد تا بادیگاردن. " هیونا پشت در رفت و با یک کاغذ تا شده روی زمین مواجه شد. کاغذ رو برداشت و با کنجکاوی نگاهش کرد. در رو باز کرد و به دور ور نگاه کرد. فقط بادیگارد ها بودن. + ببینم کسی اینجا نیومد ؟ * نه خانم. + عجب ." درو بست. برگه رو باز کرد..... ( اجی های گل. تا بیشتر از ۴۰ تا لایک و کامنت نشه پارت بعد رو نمیزارم. با حمایتاتون روحیمو تقویتت کنین و انگیزمو بیشتر کنین🙂💜🤝🏻)
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالیییی 💙
مرسی💜🫂🥺
وای آجی واقعا پارت بعد و گذاشتی😻😻💜💜
مرسییی😻💜
آجی بازم ببخشید من همش گفتم پارت جدید و بزار نمیدونستم سرت شلوغه فکر کردم بخاطر لایک و کامنتاش نمیزاری که اونا هم زیاد بودن💜
از اون موقع تا حالا دارم داستان بررسی میکنم ولی پیدا و پنهان نمیاد😶
اره اجی🤩💜
وظیفمه😉💜
نه اجی اشکال نداره خب حق داشتی😊💜
فایتینگ اجی تو میتوانی به پیدا و پنهان برسی😂💜
میسیییییییی😻😻😻💜💜💜
😹💜
*این کامنت دوم بنده میباشد* یا شاید سوم راستی پارت بعد کی میاد من ی هفته هست منتظرما 😔
تو بررسیه🙂💜
اولین کاری که اول روز میکنم اینه که بیام ببینم پارت جدیدو گذاشتی یا نه 🙂😂💜
درک میکنم اگه سرت شلوغه
درحال انجام هرکاری که هستی، موفق باشی 💙
مرسی درک میکنی اجی🥺💜
پارت بعد تو بررسیه💜💜
آجی پارت بعد بررسی؟ 🙂💜
اجی واقعا معذرت میخوام این چند وقت سرم خیلی شلوغه. یکم درک کن🥺💜
آجی معذرت خواهی نمیخواد ک🙂💜 منم درک میکنم فقط خیلی دوست دارم پارت بعد و زودتر بخونم برای همین ازت میپرسم ولی میفهمم سرت شلوغه اشکالی نداره🙂💜 ببخشید زیاد پرسیدم💜
میدونم اجی . اشکال نداره تو حق داری🥺🤗💜
🙂💜💜❤ هر وقت بزاری من منتظرشم فقط خودت و اذیت نکن آجی🙂💜
آجییی😭😭😭😭😭😭😭آجییی جوننن😭😭شاید نتونم کامنت بدم😭😭😭تو رگ دستم شیشه رفته😭😭😭😭دستم درد میکنه😭ببخشید 😭ولی قول میدم خوب شدنی برات کامنت بزارم🥺🥺
الهیی چراا اجییی😱😱😱
الان که خوبی ؟
نمیخواد که بخیه بزنی ؟؟
فدای سرت اجی جان شما کامنتتو دادی فقط خوب شو🥺
آره خوبم🥺
نه🥺
🥺❤
نگران نباش منم یه بار رگم با چاقو برید خوب میشه🥺
عاجیییی
مث همیشه محشرررررر بیییییددددد
بی صبرانه منتظر پارت بعدیم
خوشحالم خوشت اومده اجی جوون💜💜
اجی های دیگه اگه یه بار کامنت گزاشتین جواب ندادم به لطف قیام اجی ها نمیتونم ببخشید🤝🏻💜
پارت بعد پارت بعد پارت بعد پارت بعد پارت بعد پارت بعد پارت بعد 🤲🤲🤲🤲😑📿
پارت بعد نویسنده عزیز پارتتتتتت بعد😊✨🍓😂😂😂😂😂
قیااااامممممممم👏👏👏👏👏👏😐😐😐😐😐
تا پارتتتتتت بعد رو نزاری اروم نمیگیگیرم 👏😐