
با خستگی تمام به سمت پشت مقر فرماندهی رفت و روی زمین نشست. به ستونی تکیه داد و چشم هاشو بست.. معمولا برعکس بقیه سرباز های مقر زیاد اونجا میرفت... پشت مقر درختان زیبا و زیادی وجود داشت که در بهار شکوفه داده و منظره شگرفی را بوجود میاوردند...اما اکنون، با اینکه درختان خشک و بدون برگ بودند.. باز هم درکنار ملیون ها ستاره ی در اسمان و هلال ماه درخشان ، زیبایی خود را به نمایش میگذاشتند . از نزدیک یک سال قبل که وارد قصر شده بود انجا محل مورد علاقه ی او بود. هرزمان که خوشحال ، ناراحت،غمگین، خسته،پرانرژی ،خندان یا گریان بود به این مکان میامد.. دختر با وجود تمام سختی ها، عاشق زندگیش در قصر و کارش بود. البته؛اتفاقات اخیر باعث شده بودند فکر کند ممکن است لیاقتش را نداشته باشد. تمام اتفاقات را از دو روز قبل مرور کرد..با توجه به ماموریت مهمی که در ان شکست خورده بود..احتمال اخراج شدنش وجود داشت. باورش نمیشد در یک نبرد واقعی انقدر ضعیف و با بی فکری عمل کرده بود.. با اینکه به مهارت های رزمی مسلط بود اما ان زمان اضطراب کاملا کنترل او را بدست گرفته بود. احتمالا زیادی خودش را دست بالا گرفته بود. هیچ وقت تا الان در یک نبرد واقعی و یک ماموریت به این مهمی با مسئولیت های زیادی که به گردن او بود شرکت نکرده بود. و اولین و مهم ترینش را خراب کرد. در ان لحظه ارزوی دختر این بود که گزارش خرابکاریش به گوش امپراطور نرسد..
زمانی که صبح با سربازانی که به دستش سپرده شده بود از ماموریت برگشتند اگر با میانجی گری فرمانده ارتش نبود...احتمالا ان فرمانده عصبانی دستور اخراج شدنش را میداد...دختر چشماشو باز گرفت و با حرص گفت : حتی ممکن بود همون لحظه منو بکشه...هاه.. " میدانست حقش بود ولی همچنان از رفتار فرمانده عصبانی بود. درحالی با دست چپش بند های ساعدبند دست راستشو باز میکرد غر میزد : اون واقعا وقتی عصبانی میشه ترسناک میشه... اصلا همش تقصیر خودشه...میخواست خودش بیاد کارا رو بکنه اگه انقدر فکر میکنه ازپس هرکاری برمیاد...هرچی میشه میندازه گردن من به من گیر میده..واقعا که.." معمولا ادم غرغرویی نبود...مگر در شرایط خاص... ساعدبندشو در اورد و استین دست راستشو که سمت ساعدش کاملا خونی شده بود بالا زد. و زخم روی دستش که از نبرد دیروز برداشته بود نمایان شد.. بخاطر دیدن زخمش ، صورتش کمی جمع شد. از صبح تا الان به دستور فرمانده در حال کمک به پرستاران برای رسیدگی و درمان سربازانی که زخمی شده بودند بود و تمام سعیش را کرده بود تا از دست راستش استفاده نکند. باند پزشکی که ساعتی قبل از یک پرستار گرفته بود از جیب لباس ابی رنگش دراورد و بازش کرد. سرشو روی زخمش گذاشت و باند رو روی دستش چرخوند ولی باند از روی زخمش لیز خورد.
اهی کشید و دوباره اینکار را انجام داد ولی بی فایده بود . نتیجه نافرجام بار سوم باعث شد دست چپش رو توی موهای بلند و مشکیش فرو کنه و اونارو به عقب هدایت کنه..این دفعه...فکری به ذهنش رسید و به خودش گفت : ایده خوبیه.." باند رو از وسط روی زخمش انداخت و خواست ان رو دور دستش بپیچونه که صدایی مانعش شد. × کمک لازم نداری؟ " سرشو بالا اورد. با دیدن اون فرد سریع دوزانو نشست و سرشو پایین انداخت و اروم گفت : فرمانده.. " رو به روی دختر نشست و بهش نگاه کرد.. دختر با دیدن سکوت فرمانده گفت : چی باعث شده شما بیاید اینجا ؟ × داشتم از اینجا رد میشدم...یه صداهایی شنیدم... اومدم ببینم صدای چیه..مثل اینکه داشتی راجب یکی حرف میزدی نه ؟ " دختر با شنیدن جمله اخر و تغییر لحن مشکوک فرمانده هنگام گفتن اون چشماش گرد شد و در حالی که سرش پایین بود به دور و ورش نگاه کرد و دنبال یه بهانه گشت..با ناکام موندن در این موضوع..اهی کشید و سریع گفت : باور کنید منظور خاصی نداشتم..× پس راجب من حرف میزدی ؟ + نه نه..من..خب راستش .." فرمانده خنده ای کرد که دختر متوجهش نشد. × مشکلی نیست.. نگران نباش.. " نگاهی به زخم روی دست دختر کرد و گفت : چرا وقتی ازت پرسیدم بهم نگفتی زخمی شدی.." دختر سریع با دست چپش زخم دستشو پوشوند و گفت : زخم خیلی مهمی نیست .. شما فکرتون مشغول بود..وقت مناسبی نبود که بگم.. " فرمانده کمی صداش رو بالا برد و گفت : یه اون سو ... چطور جرئت میکنی برای من درست و غلط تعیین کنی ؟؟
اون سو سرشو پایین تر برد و اهی کشید. نمیخواست بهش نگاه کنه..شاید بخاطر احساس پشیمونی، ناراحتی،عصبانیت و عذاب وجدان بخاطر خوب انجام ندادن وظایفش بود.. × چرا فکر کردی همچین حقی داری که به من دروغ بگی ؟ دختر زمزمه کنان چیزی زیر لب گفت و بعد بلند گفت : معذرت میخوام.." دست راستشو گرفت و به سمت خودش بالا اورد و بهش نگاه کرد : میخواستی همینطوری این زخمو ببندی ؟ نمیگی عفونت کنه ؟ " دستمال مرطوب شده ای که توی دست دیگش بود بالا اورد و مشغول تمیز کردن زخم اون سو شد. اون سو صورتش جمع شد. کمی سرشو بالا اورد و به دست هاشون نگاه کرد و سوالی در ذهنش براش پیش اومد : چرا باید یه پارچه مرطوب همراهش باشه.." احتمالا از همون وقتی که زخمش را باز کرده بود فرمانده اون رو دیده بود . بعد از تمیز کردن زخمش از جیب لباسش پارچه ای در اورد که روی چیزی پیچیده شده بود. پارچه را باز کرد...کمی داروی گیاهی روی زخم دختر گذاشت و زخمش رو بست.. وقتی کارش تموم شد... اون سو دستش را پایین اورد و گفت : از لطفتون ممنونم. × فردا برو درمانگاه بیشتر بهش رسیدگی کنن و از این دستت کار نکش " چند لحظه ای سکوت شد که فرمانده گفت
تو تجربه زیادی نداری و اماده همچین کار سنگینی نبودی. نباید این ماموریت رو بهت میسپردم . فکر میکردم میتونی از پسش بربیای، باید یه نفر دیگه رو مسئول این موضوعات بکنم." نه نه نه نه... حاضر بود هرفکری راجبش بکنه غیر از اینکه اینطور ضعیف بدونتش و ازش ناامید شده باشه... با ناراحتی گفت : میدونم بدجور خراب کردم.. ولی باور کنید فقط هول شده بودم .. نقشم خوب بود اگه یکم روی خودم کار میکردم میتونستم از پسش بربیام .. قول میدم سخت کار کنم تا بتونم جبران کنم.. لطفا ازم ناامید نشید. × حرفتو فراموش نمیکنم...حواست باشه.. " اون سو لبخندی زد.. منظور حرف فرمانده این بود : منتظر تغییر بزرگی که قراره در خودت به وجود بیاری هستم ." + چشم فرمانده. " ایم وو لبخندی زد و گفت : سرتو بیار بالا. " وقتی اون سو هیچ حرکتی نکرد کمی سرشو کج کرد و اروم گفت : نشنیدی چی گفتم ؟ " اون سو اروم سرشو بالا اورد.. و چشماشو ازش دزدید..
ایم وو لبخندی زد و گفت : بابت صبح ازم ناراحتی مگه نه ؟ " قبل از اینکه به اون سو فرصتی برای حرف زدن بده دستشو بالا اورد و روی گونه ی کمی قرمزش گذاشت و نوازش کنان گفت : بخاطر صبح معذرت میخوام.." صداش توی ذهن اون سو اکو شد. "معذرت میخوام" تا حالا همچین چیزی رو از دهن فرمانده نشنیده بود...اون فرمانده ی سختگیر یکم عجیب شده بود..با کنجکاوی در چشم های فرمانده نگاه کرد تا دنبال دلیلی برای این رفتار عجیب بگرده.... انگار زمان اون لحظه متوقف شده بود. هیچ کدوم حرکتی نمیکردند...این نگاه قفل شده با تمام دفعات گذشته متفاوت بود. دختر گیج شده بود.. این حس و حال ناشناخته چی بود که اینطور روح و جسمش رو تحت تاثیر قرار داده بود..نمیتونست بفهمه،، ولی انگار چیز بدی نبود..شاید یکم از اون حس ناشناخته خوشش میومد.. همچنان در چشم های فرمانده که کمی بزرگ تر از قبل بودند دنبال جوابی برای حالت خفگی که بهش دست داده بود و بی قراری قلبش میگشت.. اما در اون لحظه.. هیچ ترس و اضطرابی نداشت.. همه چیز احساس امنیت بود.. شاید در اون لحظه در دلش ارزو کرد تا اخر عمر زمان بایستد...ولی با پایین اومدن دست فرمانده و تغییر جهت نگاهش..اون هم به صورت ناگهانی.. سریع سرشو پایین انداخت و نفسشو حبس کرد.. ایم وو کمی گلوش رو صاف کرد و با دست مشت شدش به سینه خودش ضربه زد و کمی سرفه کرد.. نگاهی به اون سو انداخت و باز هم با صاف کردن گلوش گفت : امم..ا..از صبح چیزی نخوردی..برو یه چیزی بخور.." بلند شد و با قدم های سریع و بلند از اونجا دور شد.. اون سو نفسشو از سینه خارج کرد و نفس های عمیق و صداداری کشید.. انگار در تمام دقایق گذشته اکسیژنی بهش نرسیده بود. دستشو روی قلبش که ضربانش چندین برابر شده بود گذاشت همچنان که نفس عمیق میکشید اخم کوچیکی از سر کنجکاوی کرد و با صدایی اروم گفت : این چی بود ؟؟
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
سلام آجی چطوریی
سلاممم اجی🥺 چه حس خوبی داد این کامنتت🥲💜🫂
چخبرا آجی .
خوشحالم از دیدنت
اجی قشنگ بود >>
یه ماه شده که نوشتش و خب من نبودم
ولی اگه ادامش بدی سعی میکنم بیام و بخونمش
احتمالا تک پارتیه... ولی خب خوشحالم خوشت اومده💜🫂
عو...✨
واو عالیه آجی جونم
حرف نداره ادامه بده 🤟🏻
نویسنده خیلی عالی هستی😆❤
مرسی اجی خوشحالم خوشت اومده🙂💜
واییییییییییییی خداااا خیلی.قشنگ بودددد 🥺🥺🥺واییی اون سو اسم پزشک اعظم تو سریال سرنوشت یا همون ایمان هست 🥺💜
مرسی خوشحالم خوشت اومده🥺💜🫂
اا اره افرین.. اولین سریالی بود که از مین هو دیدم خیلی خوب بود🤧🥺
خواهش می کنم 🥺💖
منم اولین سریالی که از لی مین هو دیدم این بود نزدیک بیست باره دیدمش
دقیقا منم صد بار دیدمش😂💜🫂
😂😂😂😂نم چرا همش نگاش میکنم
آجی جان😂❤این چی بودددددددد
این چی بودددددددد😂
بهترین داستانی بود که تو زندگیم خوندم🥺💜واییی خدایاااااا این خیلی قشنگ بود🥺
انقدر نعره زدم گلوم میترکه😐🐦آخ
یعنی خدایی اگه وضعیت منو میدیدی میگفتی نگا نگا انگار از تیمارستان فرار کرده/=
واقعا ؟؟
بابا اجی اولش فکر کردم میخوای مسخره کنی😂😂💔💔🚶♀️🚶♀️
ای جان 😂💜🫂
خوشحالم خوشت اومده🥺💜🫂
ادامه کامنت قبل:نصفه بمونن🚶♀️
عالیه!توضیفاتت خیلی عالیه اجی!💜ادامه داره دیگه؟من فقط یه تک پارتی بعد از صحبتاشون گذاشتم بعد از اونم باز دوباره خودمو بازنشسته کردم😂💔حالا بماند که تک پارتی رو از قبل داشتم🚶♀️تو گوشیم یه عالمه داستان های نصفه نیمه اس اما از اونجایی که به طرز نوشتنم مطمئن نیستم و فکر میکنم اصلا خوب نیست فکر کنم
مرسی اجی 🥺💜🫂
دوست داری ادامه داشته باشه ؟
منی که هرروز منتظرم تو یه تک پارتی جدید بدی🚶♀️🚶♀️🚶♀️💔💔💔
یااا...گوشی منم دقیقا همینه ولی حداقل بخاطر یدونه من که طرفدار و خواننده داستانات هستم ادامشون بده و بنویسشون🥺
و البته بزارشون تو تستچی🚶♀️
اره! ادامه پیدا کنه عالی میشه
و حمایتت میکنم💜
راستش معلوم بود شوخیه...
این منم که منتظرم تو داستان بذاری!
بازم شوخی اجی..؟
عه چرا کامنتم نیومده
نمد😂💔
واااااااییی آجی اصلا انتظار نداشتم اینقدررر عالی باشه🥺🥺🥺🥺
هربار میای با یچیز فوق العاده تر سوپرایزمون میکنی🥺
آخه چجوری میشه اینقدررر خوب بود):
مرسیی اجی🥺💜🫂 خیلی خوشحالم کردی با این نظرت 🥺💜🫂