سلام دوستان اینم پارت 9. امید وارم خوشتون بیاد ? لطفا کامنت یادتون نره و داستان رو به دوستاتون هم معرفی کنید ?? و بابت عکس پارت قبلی باید بگم که اونو من انتخاب نکردم و با یه تست دیگه اشتباه شد.
ادامه از زبان مرینت. مدرسه تمام شد و تو راه خونه بودم که ادرین زنگ زد. من جواب دادم و گفتم سلام ادرین. چیزی شده؟ ادرین=سلام مرینت باید باهات درمورد موضوع مهمی حرف بزنم. من=چی؟! چیشده؟! درباره پدرته؟ ادرین= یه جورایی. اما باید حضوری صحبت کنیم. من گفتم= کجا؟ داخل خونتون؟ ادرین گفت= نه اونجا نمیشه. بالای برج ایفل چطوره؟ من=شوخیت گرفته؟!!!! از اخرین باری که رفتیم اونجا خاطره چندان خوشی نداریم. تازشم تو مگه نباید استراحت کنی? ادرین =درسته اما جای دیگه ای به ذهنم نمیرسه و داخل خونه هم ممکنه کسی بشنوه. من =باشه پس ساعت 3 چطوره؟ ادرین= باشه منتظرم عشقم ? من =میبینمت عشقم. بعد تلفنمو قطع کردم.
تیکی گفت مرینت مطمئنی که ادرین طوریش نمیشه؟ اخه براش خیلی خطرناکه! خودتم که میدونی باید استراحت کنه! من گفتم درسته تیکی اما به حرفم گوش نمیده ? همش نگرانم بلایی سر خودش بیاره با این کاراش? تیکی یکم خندید منم خندیدم. ساعت دقیقا 3 شده بود و من بالای برج منتظر گربه بودم. گربه رسید. من سریع رفتم سمتش و دستشو گرفتم، گفتم حالت خوبه؟ گفت ممنون بانوی من خوبم نگران نباش ? من گفتم خوبه که خوبی? خب میگفتی، چیزی شده؟ ادرین گفتم اره بانوی من، یه اتفاق بد افتاده و بعد کل ماجرا رو بهم توضیح داد. من بلند داد زدم چیییییییی؟ گربه اروم گفت اروم باش بانوی من کل پاریسو خبر دار کردی! من گفتم امکان نداره! حالا میخوای چیکار کنی؟
فقط حواست باشه نزاری کسی هویتت رو بفهمه. و سعی کن از پدرت دور باشی. ادرین گفت چطوری؟ من گفتم خودمم نمیدونم? بعد گفتم ادرین باید بری و استراحت کنی اینطوری خیلی برات خطرناکه. بعد ادرین گفت باشه بانوی من ?و خدافظی کرد و رفت.
بعد من رفتم خونه و به الیا زنگ زدم. من=الیا باید بیای اینجا. الیا=چی! کی؟ برای چی؟ من =همین الان، خیلی مهمه. الیا =باشه سریع خودمو میرسونم. من= ممنون خداحافظ. بعد گوشی رو قطع کردم. تیکی گفت مرینت میخوای چیکار کنی؟ گفتم تیکی میخوام ارباب شرارتو شکست بدم. من? تیکی?? تیکی گفت مرینت مطمئنی؟ اخه حال ادرینو که میدونی خودت!
من گفتم نگران نباش تیکی میدونم دارم چیکار میکنم. ? تیکی گفت باشه مرینت اما مراقب باش. بعد الیا اومد. تیکی رفت قایم شه بعد گفتم تیکی قایم نشو اون الیاست. الیا اومد و سلام کرد منم سلام کردم. بعد گفت مرینت اون موضوع مهمی که میخواستی بگی چیه؟ گفتم الیا من میدونم ارباب شرارت کیه و میخوام باهم شکستش بدیم. الیا گفت چی! اون کیه ؟! ? من گفتم بعدا خودت میفهمی. اما الان ما به کمک کلویی و نینو هم نیاز داریم. لایلا گفت شوخیت گرفته! مگه یادت نیست! کلویی تو تیم ارباب شرارته. من گفتم اره اما شاید بتونم قانعش کنم.
الیا گفت اما چرا کلویی؟ من گفتم بعدا بهت میگم. الیا گفت مرینت یادم رفت بهت بگم که کلویی امروز پرواز داره. گفتم چی؟ کی؟ الیا گفت 1ساعت دیگه. من گفتم به کجا؟ الیا گفت نیویورک گفتم الیا باید باید سریع خودمونو بهش برسونیم. بعد معجزه گر روباهو بهش دادم و تبدیل شدیمو رفتیم. وقتی رسیدیم فرودگاه.
کلویی رو پیدا کردیم. بهش گفتم وایسا کلویی نرو. اون توجهی نکرد و گفت صداتو نمیشنوم. گفتم کلویی وایسا من به کمکت احتیاج دارم. کلویی گفت نخیر من دیگه باتو کاری ندارم و طرفدار تو نیستم. بعد گفتم فقط یه دقیقه وایسا. لطفا. کلویی وایساد و گفت چیه؟ چی میخوای؟ گفتم کلویی میخوایم ارباب شرارتو برای همیشه شکست بدیم. کلویی گفت چی؟ اما چطوری؟ من گفتم بهم اعتماد کن کلویی?
کلویی گفت باشه اما فقط برای این یکبار. بعد معجزه گرش رو بهش دادم و گفتم باید بریم دنبال نینو. کلویی گفت اون که به هیچ درد نمیخوره ? الیا گفت کلویی بس کن ? کلویی گفت باشه چرا داد میزنی الیا! من گفتم بس کنید دخترا. الان که هویت همو میدونین نباید انقدر باهم بحث کنید. کلویی گفت باشه?
رفتیم دنبال نینو و معجزه گرشو بهش دادیم. بعد من زنگ زدم به گربه و اونم اومد. بعد الیا گفت خب دختر کفشدوزکی و گربه ی سیاه میشه بگید الان میخواید چیکار کنید! من =میخایم ارباب شرارت رو شکست بدیم. کلویی=شوحیت گرفته! من =چرا این فکرو میکنی کلویی؟! ? کلویی= چون ما نمیتونیم. البته من میتونم اما این دوتا احمق نمیتونن (منظور از دوتا احمق الیا و نینو هستن) گربه گفت بس کن کلویی ما باید تو یه تیم باشیم. کلویی هم چیزی نگفت. بعد گربه گفت= دختر کفشدوزکی بنظرت ما میتونیم ارباب شرارتو با این تعداد کمه مون شکست بدیم؟ بعد من گفتم =ما میتونیم از لوکا هم کمک بگیریم! گربه گفت= پس تو برو و بهش بگو بانوی من........
بعد من گفتم باشه و رفتم. ادامه از زبان گربه. بعد از رفتن کفشدوزک کلویی پرسید اخه مگه میشه ارباب شرارت شکست بخوره؟ من که چشام اب نمی خوره? بعد الیا گفت درسته بنظرم داریم عجله میکنیم. همینطوری که نمیشه شکستش داد! من گفتم بچه ها حتما یه نقشه ای میکشیم. تازشم ما که همین تمروز نمیتونیم شکستش بدیم. دختر کفشدوزکی میخواد تا چند ماه دیگه نقشه بکشیم و برنامه ریزی کنیم. بچه ها چیزی نگفتن. یکم بعد دختر کفشدوزکی اومد......
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی?????????