درود بر همگی اومدم با یک داستان جدید امیدوارم خوشتون بیاد
بی توجه به صدای قدم ها و فریاد های پشت سرم دویدم نمیدونم کجا فقط دویدم هوا طوفانی بود و سرم به خاطر گلیچ تیر میکشید و حتی گاهی جلو چشمام همه چیز گلیچ میخورد نمیخواستم اونجا باشم نمیخواستم بهشون صدمه بزنم همیشه ترسم این بوده که بخاطر گلیچ خوردن های واگیر دارم به کسی آسیب بزنم خیابون اصلی شهر انبه آباد شلوغ و پر از پلیر بود حتی نفهمیدم کی از الکس تبدیل به دنیس شدم بغض بدی گلوم رو چنگ میزد و نگه داشتنش باعث درد شقیقه هام میشد برام مهم نبود این شهر کوفتی چقدر شلوغ یا عوض شده باشه من همه جاشو میشناسم جایی بوده که دو سال با سختی زندگی کردم نه حرفی نه خنده ای هیچی فقط یه گرگ که ماجرا های زیادی رو پشت سر گذاشته بود مخصوصا محروم بودن از دیدن اون دوتا چشمای بنفش و خنگول بازی هایش فداکاری هاش همه چیزش وقتی توی اون دوسال هر وقت پیش میاومد که بتونم حرف بزنم باز هم سکوت میکردم میترسیدم قضاوتم بکنن که دنیس شجاع و جسور همون دختر دست و پا چلفتی و ترسو ،الکس باشه آره من تنها آدمی بودم که بعد از تناسخش یادش می اومد قبلاً کی بوده و این بد بود تو این فکرا بودم که وایستادم پاهام میلرزید بیشتر از این دووم نداشتم رو پا باشم بابام میگفت اگه زیاد زیر بارون وایستم و گلیچ بخورم خطرناکه افتادم زمین دلم میخواست از شدت سر درد جیغ بکشم ولی نتونستم
خودمو به دست سرنوشت و به صدا های اطرافم گوش سپردم فکر کردم شاید الان برادرم تکنوبلید نزدیک بشه و داد بزنه: بیاید پیداش کردم! و چند لحظه بعد نور ،راسل و اون چشم بنفش دوست داشتنی بیان بالا سرم نه اینجوری نشد صدای پسر بچه ای از نزدیک شنیدم :عمو دنیس ؟ سرمو به زحمت چند سانتیمتر بلند کردم بچه!؟اون اینجا چیکار راستی یادم رفته بود اینجا انبه آباده بچه هم همینجا زندگی میکنه. بچه پنگوئن آروم آروم نزدیکم شد با چشمای درشت مشکی رنگش بهم نگاه کرد کلاه رنگارنگی به سر داشت که روی یه فرفره کوچیک هم بود. جلوم دوزانو نشست پشت گوشم رو نوازش کرد تعجب کردم از این بچه بعید بود بخواد مهربونی کنه معمولا عاشق اذیت کردن مردم و تولید مثل توی جاهایی بود که نباید به هر حال یک سال گذشته بود که از اینجا رفته بودم و آدمها تغییر میکنن یادم میاد بعد از مرگ کریم که باباش بود بچه دیگه کلا عوض شد و اذیت هاش خب کمتر بگذریم ، زیر لب زمزمه کرد : حالت خوبه؟ اینجا چیکار میکنی؟ از شدت درد نفس نفس میزدم ولی جواب دادم: آ..آره..ک ..کاری ..که حرفم قطع شد صدای فریاد از دور میومد سریع صدا رو شناختم بابام بود که سراسیمه منو صدا میزد و دنبالم میگشت پشت سرش نور ،راسل،تکنوبلید،زویی،آری،مایکل،کای و درنهایت بادمجون دیوونه خل احمق من ، استیو (همه اینارو از روی صداشون شناختم)
نه نه نباید پیدام کنن بچه که داشت دنبال منبع صدا میگشت رو به زور صدا زدم و گفتم منو ببره یه جا قایم کنه اونم قبول کرد با اینکه یکم سنگین بودم ولی تا پشت یه ساختمون نزدیک منو برد بارون شدیدی میبارید و پشت سر هم گلیچ میخوردم که باعث سردردم میشد بچه پنگوئن دستاشو دور گردنم حلقه کرد و منو توی بغلش جا داد . بد نبود حداقل دیگه گلیچ نمیخوردم اشک پسر بچه کم کم داشت در میومد اشک من هم همینطور ولی مقاومت کردم پوزخند تلخی به پسر زدم :خ..خب ...پ..پرواز ....کردنت..چطوره ؟ من کسی بودم که توی سری قهرمانان به خاطر داشتن قدرت اژدها به بچه پرواز یاد دادم و موفق بودم بغض بچه ترکید :ع..عمو دنیس..نه ..من نمیخواهم دیگه از پیشم ..بری ..عمو انبه خیلی بد شده ... برای من ...بابای جدید آورده ..من اینو دوست ندارم ح...حالا ....مگه ..ب ..بابای..جدیدت ..کی ....کیه پسر در حالی که هق هق میکرد جواب داد : اسمش...جعفره ..خیلی بابای بدیه خداوکیلی آدم قحط بود انبه واقعا زده به سرش اون لپ لپوی بی مصرف کردن بابای این بچه!!؟ خواستم چواب بچه پنگوئن رو بدم که کم کم چشمام سیاهی رفت فهمیدم به زودی قراره از حال برم پس به اشکام اجازه ریختن دادم و بعد هم سرفه ای کردم و مقداری خون بالا آوردم دست پسرک خونی شد پلکام سنگین شدن و از حال رفتم.
بی اختیار روی زمین نشستم و ناامید دستامو لای موهای قهوه ایم بردم زخمای روی صورتم و کف دستم میسوختن خصوصا زخم روی لبم. راسل جلوم زانو زد دستشو روی شونم گذاشت و با بغض لب زد :درست میشه داداش درست میشه. دستامو روی گوشام گذاشتم تا صدای دعوای ناچ و موجانگ رو نشنوم ناچ :میفهمی؟من نمیخوام از دستش بدم من اندازه بچه نداشتم دوستش دارم! موجانگ :تو یه کاراکتر با کد های ناقص توی بازی راه دادی در حالی خودت میدونی چقدر خطرناکه و باید از شرش خلاص شد اگه با همین بی فکری های تو جلو بریم کل شرکتو مقاممون رو از دست میدیم مارکوس ! ناچ:شرکت و هرچی فدای یه تار موهاش. من دخترم و میخوام اگه توی این شهر نعلتی بلایی سرش بیاد من چیکار کنم؟ سرمو بالا آوردم و به کسایی که اطرافم بودن نگاه کردم راسل،نور،زویی،آری،مایکل،کای،ناچ،موجانگ،و تکنوبلید که یه گوشه ایستاده بود و شهر رو نگاه میکرد با تمام جونی که داشتم بلند شدم بالاخره بعد از سه ماه سکوت و حرف نزدن زبون باز کردم گرچه با لکنت : ب..ب..بین.ببینم ..پ..پ..پیدا..ک...که...م..م..میش..میشه؟ عین بچه هایی حرف زدم که تازه میخواست اولین کلمه زندگیشون رو بگن صدام از ته چاه میومد همه سریع سراشون سمت من چرخید بعد از سه ماه حرفی زده بودم و براشون باعث تعجب بود نور با نگرانی جملو تثبیت کرد: راست میگه اگه پیدا نشه چی؟ _پیدا میشه تکنوبلید بود برادرخونده الکس. نگاهی بهش کردم هنوز چشمش به شهر بود تاجش توی دست و لبخند محوی روی لبش.راسل پرسید : از کجا اینقدر مطمئنی؟ گشتن توی این شهر مثل پیدا کردن سوزن توی انبار کاهه! با همون لبخند جواب داد : من چهار سال، نور و راسل و بقیه شما نه سال، و استیو یازده سال الکس رو میشناسید تا حالا شده بره دیگه برنگرده؟نه معلومه که نه بیشترین مدتی که تنهاتون گذاشت چقدر بود؟
نظرات بازدیدکنندگان (0)