سلام سلام! خوش اومدید!
به مهمانی رسیدم. با اینکه در سفید آن بسته بود، صدای موسیقی سنگین و بومبومکنانی میآمد. هر صدای بوم، مانند بمبی بر قلب و بدنم فرود میآمد. جلو رفتم و در را باز کردم و وارد شدم. ناگهان با فضایی تاریک اما نورانی روبهرو شدم... میدانید چه میگویم؟
همهجا تاریک بود و چراغها خاموش بودند اما نور هایی صورتی، آبی و قرمز چشمکزنان، فضا را پر میکردند. مردم درحال رقصیدن بودند گویی هیچچیز در دنیا نیست و فقط مهمانی، رقص و موزیک است که وجود دارد. کاش فقط همینها وجود داشت ولی حیف که د.رد، رنج و فقر در دنیا موج میزند ولی باز، پا چشمانمان را برروی اینها میبندیم.
میزی بر گوشهای گذاشتهاند و پر از لیوانهای پر از نوشیدنی است. مردی با قد بلند، موهای مشکین و کتوشلوار خدمتکاری، در حال ریختن نوشیدنی درون آنها است. بیتوجه به بقیه و حرفهایشان، به سمت او میروم. با هر قدمی که برمیدارم، اضطراب بیشتری پیدا میکنم. احساس میکنم زیر نگاه هزاران نفر گیر کردهام. از این حس متنفرم.
نورها روی بدن مردم میرقصد. آنها آزادانه و بیفکر تکان میخورند. همیشه فکر میکردم انسانها، برای فرار از خود، به اینجاها پناه میآورند. با خود فکر میکردم اگر من هم بزرگ شوم، شاید برای فرار از واقعیت به اینجا پناه بیاورم؛ اما تنها پناهگاه باقیماندهام، کتابهایم بودند.
یک لیوان از روی میز برداشتم. عادت به نوشیدن چنین چیزهایی را ندارم و نخواهم داشت. به سمت سینک میروم، نوشیدنی را خالی میکنم. شیر را باز میکنم و چندین بار درون لیوان را آب میگیرم تا تمیز شود. به سمت مرد میروم و میپرسم:( آب ندارید؟) مرد سرش را بالا آورد. چشمانش پوچ بود. گویی ربات است. نمیدانم چرا انقدر انسانها شبیه ربات شدهاند؟
بیدار میشوند، کار میکنند، غذا میخوردند، میخوابند. مثلا قرار بود "زندگی" کنیم. حتی نمیشود نام این را بقا گذاشت. فقط الگویی تکراری که پایان این چرخه. م.رگ است. دفن شدن درون خاک و گریه عزیزان تا حداقل چهل روز. البته که من عزیزی ندارم تا برایم اشک بریزد چه برسد به آنکه خاکم کند.
مرد میگوید:( آب؟ آب چرا؟) میگویم:( شما ماده حیات و زنده موندن رو نمیخورید؟ انسانید؟) مرد متعجب میشود. سرش را پایین میاندازد و سرگرم پارچه کشیدن میز میشود:( یخچال اونجا. آب هست. بفرمایید بنوشید.)
جواب ی که با اون نرده داد خیلی خوب بود ، عالیییی بودددد
مرسیییی😭🩷