درود به همگی پارت یک این سری متن ها در اکانت دوست عزیزم لاست قراره داره و این پست مشترک بین من و این بانوی دوست داشتنیه بخش معشوق به قلم من و بخش عاشق به قلم لاست زیبامه
عاشق: برای او که غمش آزارم میدهد. دخترکم؛ در نامه هایت برایم از دلتنگی سخن میگویی. سخن هایت آنقدر زیبا و ملموس هستند که چاره ای جز افسوس برایم نمی گذارند. دلتنگ گذراندن روز و شب هایم با توام. دوست دارم باری دیگر دستانت را روی بدن زخم آگینم احساس کنم و برای شنیدن نفس هایی که سر میدهی التماست کنم.شیرین تر از شیرینی. ای درد بی درمان من. نفرین بر من که تنها با به دست گرفتن نامه هایت پاهایم سست میشوند و گوش هایم قرمز. من دلداده تو شدم و تو خود، خوب حال و احوالم را میدانی. مانند دیوانه ای ای سرگردانمو دلم تنها هوس تو را میکند. دلبرکم، دلتنگم. امروز روز خوبی برایم نبود. فکر نمیکنم بدتر از این هم بشود. مانند انسانی که احساساتی ندارد بازیچه دست روزگارم و هرروز به سبب اشتباهی که هیچگاه مرتکب نشدم، تاوان پس می دهم؛ مورد تحقیر و تمسخر قرار میگیرم. قلبی که تنها به تو داده ام می شکند و پرنده هایی که برای تو در آنجا لانه کرده اند می میرند حال تنها برای شنیدن سروده ای از تو چشمانم بسته میشود. کمی قلب خسته ام را با کلمات شیرینت که تنها دارایی ام است ترمیم کن. به آن کمی روشنایی ببخش و آنقدر دوستم بدار تا به سان قویی پرشان از مرگ، برایت بسوزم.
معشوق: ای معشوق دور از من این نامه را مثل دستی میفرستم که نه برای پس گرفتن، که برای رساندن باشد؛ به همان سویِ ناممکن، به همان فاصلهای که میانِ من و تو نشسته است. من تکهتکه شدهام، آری؛ اما نه از آن جنسِ شکستنی که پیکر را به خاک میسپارد. من زخمی بر جان ندارم، زخمی که بیصدا خون بریزد و امید را از لایِ انگشتان برباید نه. آفتابِ درونم هنوز بیدار است.با این همه، قطرهها مجال نمیدهند. قطرهها از زبانِ من زودتر میافتند؛ زودتر از آنکه توضیح بدهم چرا با وجودِ این تکهها هنوز زندهام.قطرهها میگویند: «دلش هنوز میتپد.» اما تو دوری، و دوری مثل پردهای نازک بر چشم میافتد، آنقدر نازک که هر لحظه فکر میکنی میشود کنار زدش و همانقدر محکم که اجازه نمیدهد. ای مظهرِ زندگیِ فانی من،ای کسی که بودنِ تو، حتی در غیبتِ تو، شبیهِ یک نفسِ تازه است؛ ای کاش میتوانستم سینهی زندگی را چاک بدهم. ای کاش میشد راهی پیدا کرد از میانِ سختیِ زمان، شکافی در روزها انداخت، و از دلِ آن نه برای خودم، که برای توخوشبختی و شادی بیرون کشید. ای کاش میشد غم را کنار زد، نه با فراموشی، با جراحیِ مهربانی. ای کاش بودم و میشد به جایِ دیوارِ فاصله، پلی از امید برپا کرد.میدانم فاصله زبانِ خودش را دارد؛ میگوید «نمیشود»، میگوید «دیر شده»، میگوید «باید تحمل کنی». اما من به تو فکر میکنم و این فکر، مثل شعلهای است که هیچ جا خاموش نمیشود.هر بار که قطرهای فرو میچکد، از تهِ آن لرزِ یک امید هم هست. امیدی که میخواهد به تو برسد، به لبخندت، به آرامشِ پنهان در چشمهایت.ای کاش با هم مشکلات را میکشیدیم؛ نه مثل سرباری که به دوش میافتد، نه مثل دیواری که جدا میکند. کاش مشکلات را مثل پارچهای که میشود دوخت و به شکلِ زندگیِ بهتر درآورد، با هم میبستیم. کاش میشد قلبمان را همان قلبی که برای عشق آفریده شده از میانِ طوفانها بیرون آورد و دوباره به مرکزِ خانهیمان برگرداند.کاش عشقمان را، که هنوز در من زنده است، نه در حرف، در عمل زنده نگه میداشتیم.و لبخندم… لبخندم که میدانم برای تو زاده شده، هنوز راهِ برگشتش را پیدا نکرده است. من هنوز آن را نگه داشتهام؛ مثل چراغی که باد میتواند خاموشش کند، اما نه اگر دستِ کسی باشد که آن را بپوشاند. ای کاش میتوانستم آن لبخند را با دستهای خودم از دلِ روزها بیرون بکشم و روی صورتت بنشانم؛ همانطور که بارانِ خوب، زمینِ تشنه را دوباره به زندگی برمیگرداند.من تکهتکه شدهام، اما تکههایم میدانند کجا باید جمع شوند. هر تکه، نامِ تو را میشناسد. هر تکه، در خود جایی برای تو نگه داشته است. اگر زخمی بر جانم نیست، اگر خونِ ناامیدی راه نیفتاده، دلیلش این است که تو هنوز در من هستی حتی وقتی فاصله میانمان مثل فاصلهی دو حرفِ ناتمام ایستاده است. پس بگذار این نامه، وعدهای باشد بیصدا: وقتی دوباره همدیگر را ببینیم، مشکلات را با هم میکشیم، قلبمان را با هم میسازیم، عشقمان را با هم نگه میداریم و لبخند این چیزِ نازک و گرانقیمترا از نو زنده میکنیم. تا آن روز، در خاطرم بمان؛ در تپشِ شبها، در روشناییِ صبحها، و در منکه تکهتکهام، اما هنوز تمامِ توام. دوستت دارم،از دور.
عاشق: دختر مهربانم, ای آرام جان و حیات بخش روح و روانم. غم در دل کوچک و زیبایت سنگینی میکند؛ این را خوب میدانم. حال من اینجام. راجب به مشکلات سرسام آور خویش سخن میگویم که در برابر دیدن غم و انده تو, اندکی اهمیت ندارد. صدایم کن. باشد که باد, این رهگذر پیاده, نوای شیرین صدایت را برایم بفرستد. باشد که خدا گناهانم, که حال باری بر روی دوش خسته ام هستند, را ببخشد. بگذارد دوباره دستانم, دستان گرم و نرم تورا بگیرد و در گرمای وجودت ذوب شوم. تکه های شکسته ات تنها چیزیست که در این روز های تلخ به دستم میرسد.میخواهم بیشتر شکسته شوی. دوست دارم این را بگویم؛ ولی قلبم, این آشیانه چشم به انتظار تو, حتی با دیدن تکه هایی که از سویت به من میرسد, اشک میریزند. چرا که درد و رنج ها باعث غم و نگرانی ات شده. عزیزکم, اگر روزی شنیدی که به داشتن تکه هایی بیشتر از سوی درخواست کردم؛ بدان از دوری مان آنقدر خسته و درمانده شدم که این راه شوم را برگزیدم. که همانند آیینه ای تکه تکه شوی تا حداقل بتوانم آنگونه تو را داشته باشم و مانند دیوانه ای در آغوش بگیرمت ولی وای بر من احمق که حتی چنین خواسته ای از تو میکنم.نفرین بر من اگر خاطرات دستان گرمت به روی سینه عاری از احساساتم تو را وادار به فداکاری برای این روح بی ارزشم کند. دخترکم, آسمان امروز به زیبایی چشمان درخشانت است. در باغ, شکوفه ها هنوز به درخت پر مهر وجود هستی چیده شده اند و پرنده ها به روی یک یک شاخه ها آواز از دست دادن سر می دهند. تمام طراحی هایم پر شده از چهره پر مهر تو.آنقدر دوست داشتی هستی که از این ذهن بی بند و بارم لحظه ای بیرون نمیروی. میخواهم برایم بنویسی. برایم از خودت بنویس. به من بگو بعد از دو سال دوری طاقت فرسای وجودت چگونه شده ای. به من هرچه دل تنگت آرزویش را دارد بگو. بگذار قلبم را برایت بنیان گذاری کنم. که شوی غم خوارم و شوم غم خوارت. تک ستاره آرزو هایم, آنقدر دوستت دارم که کلمات برای شرح عشقم به تو زجر می کشند.
معشوق: معشوقِ من چند روزیست که از تو دور شدهام؛ دوریای که از وجودم فراتررفته بود، از آن جنس که آدم دیگر خودش را هم درست پیدا نمیکند. با این همه بگذار اعتراف کنمپس از دوری تو هنوز آسمان آبی است؛ گلها شکوفا میشوند، و خورشید درخشان میمانَد. جهان، به روالِ خودش ادامه میدهد… اما من کمرنگ شدهام. حال که نیمی از من که در جان توست را با خود بردهای، از من تنها دخترکی ماندهام: غمآلود و خسته. تنها در اجتماعات بزرگ مینشینم، لبخند میزنم، حرف میزنمو تمامِ اینها برایم بدلِ همانِ نگرانبودن است. نگرانِ تو، نگرانِ قلبت، نگرانِ جانت، نگرانِ جسمت… و حتی روحت.میخواهی بگویم چگونه میگذرد؟هرگاه دست به قلبم میبرم، سرکشانه قلم بیاجازه نامِ تو را مینویسد.و هرگاه طرحی بر دفترِ نقاشی میکشم، سیمای تو و آن چشمانِ قهوهایرنگت بیمقدمه از میانِ خطها جان میگیرند و روشن میشوند.پس اگر این نامه قدیمیست، از فرطِ دیرینگیِ دلتنگیِ من است.من هنوز همانم… فقط کمی کمتر از پیش: همانجا که تو نورش بودی. با همهی آنچه از من باقی مانده، امضایِ دلتنگیات
بابا چرا اینقدر شاهکار و قشنگ اخه😭😭 واقعا از سهم کوچیک خودم بهتون افتخار میکنم.
واای مرسی زیبای مهربوننن
زیبایی متنتون قابل توصیف نیست💓🛐
فقط میتونم بگم به قدری پرستیدنی بود که هر متن رو چندین بار خوندم🛐
ممنونم زیبارو نظر لطفته
چه زیبا
ممنونمم
ای جانن😭
خیلی خوب شدههه😼❤
ماچ بهت