زیپ کیف با تقهای کوتاه و مقاوم باز شد؛ انگار آن تکهی نخیِ بیرونزده از دوخت، با لجاجت میخواست جلوی من را بگیرد.در کلاس، همه در دنیای خود بودند. سارا و روژان در حاشیه، با کاغذهای کوچک بازی میکردند؛ حمید، امیر و بهزاد، در میانهی یک مچانداختنِ بیصدا؛ و علی، که با چنان دقت و آرامشی عینک خود را پاک میکرد که انگار تمام جهان در لایهی شیشهای آن خلاصه شده است. و تو… تو همانی بودی که با آن گلسرِ صورتیِ کوچک، موهایت را از هیجان یا شاید از اضطراب، مرتب میکردی. میخواستم جلو بیایم. میخواستم بگویم: «میخواهی یک کشِ مو به تو بدهم؟» اما دستهایم خالی بود. فقط در خیالم، آن گلسرِ قدیمی را به تو میدادم؛ همان که در کوچه، وقتی برای شکستنش گریه میکردی، حالا باید در میان موهای تو آرام میگرفت.
معلم دیر کرده بود. او که هرگز از ساعتِ نظمِ زندگیاش عقب نمیماند، این بار در غیابِ خود، فضایی از تردید در کلاس ایجاد کرده بود. وقتی رسید، سنگین و بیصدا، فقط نگاهی به ساعتش انداخت. گچ را برداشت، روی تخته کشید و بدون مقدمه نوشت:«تنهایی چه رنگی است؟» بعد، کلمهی «شروع کنید» را مثل یک فرمانِ آرام رها کرد.
همه در جستجوی رنگ بودند. حمید، با آن اعتمادبهنفسِ کودکانه، گفت: «زردِ کمرنگ، مثل نورِ لرزانِ شمع، وقتی برقها قطع میشود.» بهزاد، در حالی که هنوز شیطنت در چشمهایش بود، گفت: «قرمز؛ مثل کفشهای جدید برادرم، وقتی مامان میگوید با آنها نمیتوانی فوتبال بازی کنی.»بچهها خندیدند، و معلم فقط سر تکان داد. سارا، با صدایی که انگار از تهِ یک چاهِ قدیمی میآمد، گفت: «رنگِ صدای مامان است؛ وقتی با عکسِ بابا حرف میزند و فکر میکند من خوابم…» علی، در حالی که عینکش را دوباره روی بینی میزد، گفت: «قهوهایِ روشن؛ مثل چایِ باباست، وقتی در فکر فرو میرود و چای، سرد میشود.»روژان، کوتاه و قاطع: «آبی؛ چون هم از تنهایی و هم ابی بدم می اید.» امیر، با آن ژستِ فکورانهاش:« تنهایی که رنگ نداره ولی اگه داشت شاید سیاه چون وقتی هست اگه همه هم باشند باز تو متوجه حضورشون نمیشی»
نوبت نوبت صدای دانش آموزان کلاس را پر می کرد. معلم، نگاهش را به تو دوخت که در گوشهی خودت، محصور در پوستهی تنهاییات، نشسته بودی. پرسید: «باران، نظر تو چیست؟» سرت را آرام بالا آوردی. نگاهت در میانهی مسیر، به جایی میان زمین و آسمان گیر کرد: «سفید، آقا… مثل تکهی ابری که امروز در پهنهی آسمان، تنها مانده است. یا مثل یک مدادِ سفید؛ که همیشه هست، اما هیچکس از آن استفاده نمیکند…» صدای زنگ، رشتهی کلامت را پاره کرد. سخت و بیرحم. بچهها مثل موج، از کلاس بیرون ریختند. جیغها، دویدنها و ماراتنهای بیهدف در حیاط مدرسه. من کولهپشتیام را به پشت زدم و دویدم. میخواستم به تو برسم. در میانهی هیاهوی حیاط، بندِ کیف تو را آرام کشیدم تا برگردی. اما وقتی برگشتی، کلمات در گلویم خشک شدند. تمام آن آنچه در ذهنم ساخته بودم، فرو ریخت. فقط توانستم بگویم: «خداحافظ…» وتو، در سکوتی محض، کولهات را برداشتی و گذشتی. من ایستادم و به دنبالِ آن جملهی ناتمام ماندم. کاش زنگ نمیخورد. کاش میگفتم تنهایی برای من، برخلاف همه، عسلی است؛ عسلی روشن، درست مثل چشمهای تو؛ وقتی که… وقتی که هیچوقت به من نگاه نمیکنی.
آخیی ، خیلی قشنگ بود😭❤🌱
ممنونم بانو