دیدار یک دوست بنفش در اتاق عمل؛
تیغِ جراحی را نه برای بریدنِ گوشت، که برای شکافتنِ قشرِ خاکستریِ زمان انتخاب کردهام. روبهرویم، روی میزِ فلزیِ سرد، خاطرهای خوابیده است؛ خاطرهای به رنگِ بنفشِ تیره، درست شبیه به آخرین پیراهنی که در آن شبِ بارانی پوشیده بودی. دستم میلرزد. نه از ترسِ خطا، که از سنگینیِ کلماتی که قرار است بیرون بکشم. «ویولت، خواهش میکنم… جراحیاش نکن. اگر بازش کنی، دیگر نمیتوانم به آن فکر کنم.» این صدایِ مغزِ خودم بود که در فضایِ استریلِ اتاق طنین میانداخت. اما من جراحِ رویاهایِ خودم هستم. پنس را برمیدارم و اولین شکاف را در لایهی سیناپسهایِ خسته ایجاد میکنم. خونِ خاطره، که بیشتر شبیه به جوهری رقیق و سیاه است، روی دستکشهایِ لاتکسم میپاشد.
باید مراقب باشم؛ خاطرهها وقتی زخمی میشوند، دروغ میگویند. این یکی همین حالا هم دارد سعی میکند با تزریقِ یک سکانسِ جعلی از لبخندی که هرگز وجود نداشت، بیحسم کند. اما من میدانم کجاست؛ آنجایِ عمیق، درست کنارِ آن حفرهای که «بیعدالتی» نامیدمش. امروز قرار است این غدهیِ مزاحم را از ریشه درآورم، حتی اگر به قیمتِ فراموشیِ تمامِ رنگهایِ بنفشِ زندگیام تمام شود. به نام نور، شروع میکنیم.
نورِ چراغِ بالایِ سرم، مثل یک خورشیدِ بیرحم، مستقیم روی زخمِ بازِ حافظه میتابید. اتاق ساکت بود، اما آن سکوت، سکوتِ واقعی نبود؛ از آن سکوتهایی بود که زیرِ پوستش هزار فریادِ خفهشده راه میروند. پنس را عمیقتر فرو بردم. با هر میلیمتر، تصویری تازه از بافتِ خاطره جدا میشد و روی مانیتورِ مقابلم جان میگرفت؛ خیابانی خیس، پنجرهای نیمهباز، دستی که انگار برای ماندن دراز شده بود و دهانی که درست در مهمترین لحظه، به جای حقیقت، سکوت را انتخاب کرده بود. آنجا بود که فهمیدم مشکل از خودِ خاطره نیست. این زخم را زمان عفونی نکرده بود؛ دروغ کرده بود. نفسم را آهسته بیرون دادم. دستیارم، که کسی جز نسخهی کوچکتر و ترسیدهترِ خودم نبود، کنار میز ایستاده بود و از پشتِ ماسک با چشمهایی لرزان نگاهم میکرد. گفت: «اگر پیدایش کنی، دیگر نمیتوانی مثل قبل زندگی کنی.» خندیدم؛ کوتاه، خشک، بیصدا. مثل قبل؟ آدم برای فرار از حقیقت، چه جملههای شیکی میسازد. انگار «مثل قبل» چیزِ مقدسی بوده. انگار قبل، ویرانهای با پردههای مرتب نبوده است.
تیغ را کنار گذاشتم و از ساکشن استفاده کردم. جوهرِ سیاهِ خاطره آرامآرام کنار رفت. زیرِ آن، چیزی پیدا شد که شبیهِ غده نبود، شبیهِ قلب بود؛ قلبی کوچک، کبود، اما هنوز زنده. به دیوارههای مغز چسبیده بود و با هر تپش، یک جمله را به تمام اتاق پخش میکرد: «تو او را از دست ندادی؛ تو خودت را در آن روز کشتی.» دستم برای اولین بار ایستاد. نه، این دیگر جراحی نبود. این بازجویی بود. بازجویی از کسی که سالها روپوشِ سفید پوشیده بود تا لازم نباشد به جنازهی رویاهای خودش نگاه کند. مانیتور دوباره لرزید. تصاویر تندتر شدند؛ من را دیدم، با همان صورتِ آرامِ ساختگی، همان شانههای صاف، همان صدایی که وانمود میکرد هیچ چیز مهم نیست. و پشتِ آن چهره، دختری ایستاده بود که داشت تمامِ خشمش را میبلعید تا مبادا کسی اسمش را «زیادی حساس» بگذارد.
همانجا بود که فهمیدم چرا این خاطره اینهمه سال زنده مانده. بعضی دردها برای آزار دادنِ ما نمیمانند؛ میمانند چون آخرین شاهدِ چیزی هستند که ما از خودمان انکار کردهایم. دستیارم یک قدم عقب رفت. «دیر نشده؟» نگاهم را از زخم برنداشتم و گفتم: «برای نجات دادن؟ شاید. برای اعتراف کردن؟ نه.» بعد، با دو انگشت، آن قلبِ کبود را از میانِ رشتههای عصبی بلند کردم. سبک نبود؛ هیچ حقیقتی سبک نیست. روی کفِ دستم میتپید، آرام و سمج، مثل ستارهای که در گلویِ شب گیر افتاده باشد. روی سطحش یک جمله نوشته شده بود؛ نه با خون، نه با جوهر، بلکه با همان نوری که سالها از آن فرار کرده بودم: «تو هنوز میخواهی.» و من، برای اولین بار در تمامِ طولِ این عمل، ترسیدم. نه از مرگِ خاطره.
نظرات بازدیدکنندگان (0)