خیلی آزاردهنده است وقتی خاطرهای دلگرم کننده را به یاد میآوری و به شدت احساس سرما میکنی.
در آغوشش خم شدم، شاید هنوز جایی میان استخوانهای خاموشش، تکهای گرما جا مانده باشد؛ گرمایی کوچک، فراموششده، گمشده میان مرگ و خاطره. اما سرما پیش از من رسیده بود. سرما در تنش ریشه دوانده بود، در موهایش لانه کرده بود، پشت پلکهای بستهاش خوابیده بود.
انگار تمام زمستانهای جهان را در سینهاش دفن کرده باشند. آدم گاهی تا چیزی را از دست ندهد، متوجه حضورش نمیشود. مانند هوا، نور. کسی که هر روز کنارت مینشیند و تو به بودنش عادت میکنی، آنقدر که خیال میکنی همیشه خواهد ماند.
چرا آن روزها که هنوز نبضش زیر پوستش آواز میخواند، دستش را نگرفتم. چرا وقتی لبخند میزد و لبخندش بوی توتهای وحشی و عصرهای تابستان را میداد، چشمهایم را جای دیگری دوختم. چرا ماهِ صورتش را به آسمانهای دیگر بخشیدم. حالا به چهرهاش نگاه میکنم و فکر میکنم مرگ چقدر شبیه فراموشیست. کسی آرامآرام تمام رنگها را از او پاک کرده است. انگار هیچ نخندیده، صدایم نزده، و . . وجود نداشته است.
داشته، و همین درد را سنگینتر میکند. من او را داشتم؛ همانطور که انسان یک بهار را دارد و خیال میکند فصلها هرگز تمام نمیشوند. چه کردم؟ نمیدانم. شاید هیچ. شاید بدتر از هیچ؛ ندیدمش. انسانها همیشه فکر میکنند فرصت دیگری هم هست. یک فردا. یک غروب دیگر. یک دیدار دیگر. اما بعضی درها فقط یکبار باز میشوند و ما درست زمانی به سمتشان میدویم که سالهاست بسته شدهاند.
حالا سرم را بر سینهای میگذارم که دیگر قلبی در آن نیست و به صدایی گوش میدهم که دیگر وجود ندارد. و نمیدانم برای او گریه میکنم یا برای خودم؛ برای زنی که عشق را داشت و نشناخت، یا برای عاشقی که وقتی عشق را شناخت، دیگر چیزی جز یک پیکر سرد برای دوست داشتن باقی نمانده بود.
گاهی فکر میکنم او نرفته؛ فقط در جایی دور ایستاده و نگاه میکند چگونه میان ویرانههای خودم میگردم و تکههایش را جمع میکنم. تکههایی که روزی تمام زندگیام بودند و من، احمقانه، از کنارشان عبور کردم. بعضی انسانها بعد از رفتن تازه آغاز میشوند؛ در حسرت، در پشیمانی، در زخمهایی که هیچوقت بسته نمیشوند. و من از آنروز، هر شب کمی بیشتر به زندگی مشکوک شدهام
پس از سرما؛ به لیست هنرهای دیده نشده افزوده شد.
توسط Riom
اکلیلی شدم