خب خب خب. ناظر جان اگه مشکلی هست ممنون میشم توضیح بدی🙏 این یه پست مشترک با Violetta عزیزمه که استعدادش ستودنیه.🛐🛐 متن خیلی وقت بود که نوشته شده ولی رونمایی نشده بود! نوشته به طور رد و بدل نامه بین عاشق و معشوق هست. پارت بعدی هم داره چون نمیشه تو یک پارت جمعش کرد. امیدوارم خوشتون بیاد!
عاشق: دلبرکم، نمیدانم این نامه را با کدام نفس بنویسم؛ مبادا گرمی آن، مهر تو را آب کند، یا سردیاش، تصویرت را در آینهٔ دلم مبهم سازد. از وقتی تو هستی، هر دم من در هوای نام تو گره میخورد، چنان که انگار نفس کشیدن، خود شرaبی است که تشنهترم میکند. و این تشنگی، نه از کمبود آب که از فراوانی آتش توست؛ آتشی که مرا میگدازد و به زری ناب بدل میکند. پس قلم که بر کاغذ میغلتد، میترسم هر حرف، سیلابی از یاد تو باشد که سد صبرم را بشکند، اما سکوت، از این طوفان نوشتن، غریبتر و خاموشتر است.
این کاغذ، سپید سپید است چون پیشانی شبی که تو در آن طلوع میکنی؛ و من، هر کلمه را چون نگینی بر انگشتر سکوت مینشانم. این نامه، نقش آب بر آب است؛ تصویری از تصویر تو در آیینهای که خود، تو آن آیینهای. پایان نمیبرمش، چون عشق من به تو پایان ندارد. تنها نفس میگیرم میان سطرها، تا مبادا شوق، خاموشم کند. اگر روزی پاسخم دهی، آن پاسخ، تمام این نامه را از نو خواهد نوشت، چون بارانی که دفتر خشکیده را به باغی از بوسه بدل میکند. تا آن روز، من در همین نقطهچینها، چشم به راه مهتاب پنهانِ تو ماندهام. نامه از غريبه. 29آوريل.
معشوق: ای قرارِ جان و ای مالکِ تپَِشهای نَهانی من، امشب که باد، قصههایِ پُرخونِ سینهام را به تار و پودِ پنجرهها میکوبد و سکوتِ خانه، سنگینتر از همیشه بر شانههایم نشسته، قلم را به نامِ تو که خودِ معنایِ بودنِ منی، به لرزه درمیآورم. تو را میجویم؛ نه فقط در کنجِ خاطراتم، که در تمامیِ ذرّاتِ این جهانِ بیرنگ. هر جا که پا میگذارم، از سایهسارِ بلندِ دیوارها گرفته تا سکوتِ مبهمِ میانِ کلمات، سایهای از قامتِ تو، طنینی از خندههایِ شیرینِ تو و نجوایی از نوایِ سازِ تو، مرا به خویش میخواند و بیتابترم میکند. میدانم که دوری، این دیوِ بیرحم، چقدر قدارهکشِ رویاهای ماست؛ اما باور کن که امیدِ دیدارت، از تمامیِ دردهایِ جانکاهِ من دلیرتر است. اگر این قلبِ بیقرارِ من زبان به سخن میگشود، یقین دارم که با صراحتی تلخ فریاد میزد: «من هنوز همانم که در بندِ نگاهِ تو اسیر است؛ همانم که با خیالِ تو بیدار میماند و با نامِ تو نفس میکشد.» ای آن که دستانت همنوا با سازِ عشق، آرامش را به جانِ خستهی من میبخشد، بگو که کی میآیی؟
این انتظار، مویِ بر سرم سپید نکرده، اما روحم را فرسوده است. دلم میخواهد بیایی، آنچنان که بهار به دیدارِ خاکِ تشنه میشتابد؛ تا مگر بختِ واژگون، درِ بستهی دیدارت را بر من بگشاید و بارِ دیگر، عطرِ دلانگیزِ حضورت، غبارِ این همه سالِ تنهایی را از دلِ آیینهی من بشوید. بیصبرانه و با تمامِ وجودم، در بندِ دیدارت ماندهام. مرا بیش از این در این غربتِ بیتو، رها مکن. با نهایتِ دلباختگی و ارادتِ قلبی، گلِ نیلوفرِ نیکو...نامه ای نوشته شده در 29 آوریل
عاشق: برای او که وجودش مایه آرامش است. عزیزکم؛ من و تو، در سرزمینی زندگی میکنیم بس دل انگیز و معطر، همچون گل هایی که تنها و تنها در بهار شکوفه میدهند. خاص، همانند رنگ دو دیدگانت و زیبا، همانند لبخند شیرینت. گمان میکنم حال، مخفی نگه داشتن احساسات ناهموارم فایده ای برایم نخواهد داشت. با این کار تنها تو را دل آزرده تر میکنم. جانان من، دو دیدگان زیبایت را از من مگیر. مگر نمیدانی آنها آرام جانم هستد؟ نوری در تاریکی وجودم و شرaبی که خود برای مس*ت و دیوانه کردم کافیست. ای شیرین تر از شیرینی، آرزوی دیدارت را دارم. لطافت دستانت را خواستارم و با فکر و گمان کردن راجب به دیدن لبخندی که به سان من به روی لبان سرخت پدیدار میشود قند در دلم آب میکند و مرا به سوی تو فرا میخواند. هردم به دنبال نشانی از سوی تو میگردم. مانند دیوانه ای که خانه و آشیانه اش را گم کرده است سرگردان و حیرانم. چاره ای جز این ندارم که به آرزوی لبان سرخت شب را صبح کنم.
کاش میدانستی که یاد تو، چون شعلهای فروزان در سینهام افروخته است و بیتو، زندگی چون باغی است بیگل و باران، پژمرده و بیروح. ای آفتاب رفته از افق نگاهم، بازآ که بیتو، روزگارم سیاهتر از شب یلداست و دلتنگیام، چون دریایی بیکران، مرا در خود غرق میکند. دلبر لجوج من. به تو گفتم که کافیست برای درخواست هایت دست به قلم شوی. سر قول و قرارم میمانم. به دیدار دل خسته از دوری ات می آیم و تمام تلاشم را برای عشقبازی با کلمات و شعر و آوازی که برایم سر می دهی میکنم. عشقم را نادیده مگیر. دستانم را بگیر و عمیقانه به من عشق بورز. با عشقی به فراوانی شکوفه بهاری، غریبه دلداده ات.
مـ،عشوق: عزیز جانم، میدانم که هزاران فرسنگ میان ما حائل شده است، اما باور کن، هنوز گاهی در هیاهوی روزگار، گرمای دستانت را در کنار خویش حس میکنم. گویی همین دیروز بود که انگشتانت در میان انگشتانم گره خورده بود و لرزشی شیرین وجودمان را فرا میگرفت. این حس، چون گوهری گرانبها، در صندوقچه خاطراتم محفوظ مانده و هر از گاه، با نسیمی از یاد، برقی میزند و دلم را هوایی میکند. آه که چه بیتابانه آرزو میکنم بالی میگشودم و خود را به آغ*وش تو میرساندم. میخواهم در آغ*وش پر مهرت،گم شوم و تمام دلتنگیهای این دوری را در نفسهایت ذوب کنم. میخواهم گونههایت را بب*وسم، ب*وسههایی به عمق تمام لحظاتی که از هم دور بودهایم و این «منِ» تنها، در کنار «تو»، به «ما»یی دلانگیز و ابدی بدل شود. دستم را بگیر، که جز تو، پناهی نمیشناسم و جز در کنار تو، آرامشی نمییابم. با عشق بیپایان،یار دلتنگ تو.
پارت دو عزیزان داخل اکانت منه اگه خواستین بخونین تشریف بیارید اونجا
آیین وجودت؛ به لیست نبینی ضرر کردی افزوده شد.
توسط ☆ડꫀ𝕥a𝕣ꫀh★
__________
ممنون قشنگم❤🫂
کلمات تایپ شده ی من احساس ارامش و اون لبخندی که با خوندن همچین واژه هایی که قطار وار عشق جوانی رو نشون میدن که یه جای دیگه دنیا روزی ممکن بوده جریان داشته باشه رو به لبم اورد نمیتونن توصیف کنن و جز شاهکار حرفی ندارم. قلم های جفتتون واقعا ظرفیت های بالایی دارند :"))
میشه به سه تا تست آخرم سر بزنی 🍓🐰
قربونت برم خوشکل من. خوشحالم که خوشت اومده😭❤🛐
وای چقدر قشنگ بوددد💔🥲
ادامه ندی ناراحت میشممم😂😂
قربونت برممم. پارت دو رو Violetta میزاره. یه کار دو نفره بودههه😭❤🙏
میشه به سه تا تست آخرم سر بزنی 🍓😺
زیبایی و استعداد💗💅
فدای شما🙏❤
وای... تک تک کلماتش روحمو نوازش کرد🌝🌝 واقعا عالی بود موندم جیبگم انقدر عالی بود...
ممنون قشنگمم. خوشحالم که خوشت اومده🫂❤🙏
اخی عالی بود💞😭
آیین وجودت؛ به لیست آمبولانس(ویویویو) در اینجا رویت شده افزوده شد.
توسط Violetta
_________
قربونت برمم. خودت نوشتییی🗣😭❤
بیشتر زیباییش بخاطر بخش عاشقیه که تو نوشتی
نه بابا. قلمت شما به این زیباییی😼🤏❤
من الان دیگه جدا معشوقت هستم به هیچکی نمیدمت جدیت😉😂
فدات شممم😭😂
واای خیلی خوب شدههه جدییی
من و تو جدی داخل یه دنیای دیگه عاشق و معشوق بودیم نامه هامونو خیلی دوست دارم😭😭🫂🫂🫂
خیلی قشنگههه. من خیلی دوسش دارم جدییی😼❤
عالیی و زیبا بود 🐝💘
قربونت برم🫂❤