درود. حتماً همتون راهکارهایی مثل کتاب بخونید، از محیط اطراف بنویسید و از اقوام، از تجربهی زیسته و... شنیدید. بله، بسیار هم کاربردی هستن. ولی من میخوام شما رو با روشهای دیگهای هم آشنا بکنم که ایدههاتون فقط از چندتا روش معمول نشأت نگیره.
یه بازی داریم که جدا از بحث نویسندگی، بازی جذابیه کلا. بازی چی میشد اگه...؟ چجوری کار میکنه؟ یه سؤال از خودتون بپرسید: مثلاً اگر سوسکها تمام مدت توی خونههامون دنبال یه ماده مخصوص میگشتن تا غولپیکر بشن چی؟ لازم نیست مثل من خیلی پیچیده و عجیب غریبش بکنید. میتونه خیلی خیلی ساده باشه. مثلاً: چی میشد اگه پدر و مادرم با همدیگه آشنا نمیشدن؟ چی میشد اگه انسانها مثل حیوانات خلاقیت نداشتن؟ چی میشد اگه میوهها صدای مارو میشنیدن؟ این سؤالها، میتونه ذهنتون رو از چهارچوبهای معمولی خارج بکنه و ذهنتون رو قصهپرداز بکنه. چون که ذهن نویسنده باید قصهپرداز و هنرمند باشه و با آدمهای معمولی فرق بکنه.
حالا بعد از پرسیدن این سؤالها چیکار کنیم؟ سعی کنید دنیا و موقعیت رو بسازید که چه چیزی باعث این شرایط شده؟ شخصیتی خلق کنیم که وسط این موقعیت قرار داره و ببینیم که چطوری این موقعیت میتونن روی شخصیت تأثیر بذاره. اکثر نتایج این بازی اینجوریه که خواننده با خودش میگه: چرا من بهش فکر نکرده بودم؟! این قدرت یک ایدهی خیلی خوبه. توی retelling نوشتن، ذهنتون رو با این بازی تمرین بدید. Retelling چیه؟ بازنویسی و تغییر داستانی که جامعه باهاش به خوبی آشنایی داره. برای مثال فیلمهای مالیفیسنت و روزی روزگاری.
و اما روش بعدی: Concept یا مفهوم. اینکه داستان واقعاً درمورد چیه؟ مفهوم یک درگیری یا تعارض فلسفیه که به شکل بیرونی و قابل دیدن درمیاد. یعنی اگر که ما یک زمین رو فرض بگیریم که این زمین، تعارض فلسفی ماست و ساختمونی که توی زمین میسازیم، میشه ایدهی ما. حالا یعنی چی؟ سه تا مرحله داره. یکی اینکه دو باور و چیز متضاد رو کنار هم بذاریم. بعد اینکه هر کدوم از این تضادها رو بیایم به شکل بیرونی و ملموس نشون بدیم جوری که دو عنصر ناسازگار بشن، و بعد بیایم این دو عنصر رو بهم پیوند بزنیم. مثلاً فیلم Truman Show که زندگی یک آدم میشه رئالیتی شو ولی خودش نمیدونه. تضاد فلسفی داستان بین امنیت و نظم توی یک دنیای کنترل شدهاس. یک ایده که اگر امنیت و نظم باشه، باعث خوشبختی آدمها میشه. این یک مفهوم فلسفی. حالا مفهوم فلسفی دیگه، اینه که آزادی، حقیقت و انتخاب شخصی، حتی اگر دردناک هم باشه، تنها راه برای زندگی واقعیه. پس دو کانسپت ما شد نظم و امنیت، آزادی و انتخاب شخصی. حالا میآریمش توی داستان و دنیامون. یک دنیای مصنوعیای میسازیم که میشه Truman. یک شهر تر و تمیز و همهچیز تحت کنترل، و یک دنیای واقعی. چه نظم و امنیت رو توی دنیای کنترل شده نشون میده، و دنیای واقعی میشه آزادی و انتخاب شخصی. پس این دوتارو که باهم ترکیب میکنیم، شخصیت تصمیم میگیره در نهایت. (میدونم، این روش یکم پیچیدس و توضیحش سخته. ولی دو سه تا مثال دیگه بزنم کامل متوجه میشید.)
مثال دیگه از بیگانهی آلبرکامو. تضاد فلسفی اینه که بیمعنایی اصل زندگیه در برابر تلاش برای پیدا کردن معنا. دوتا عنصر ما داریم. عنصر اول شخصیت ماست که اسمش مرسوعه و نسبت به جهان و زندگی و همهی اینها، بیتفاوته. عنصر دوم ما، یک جامعهایه که به دنبال پاسخ و معنی برای رفتار انسانه. ترکیبش میکنیم: میشه مردی بیاحساس که توی جامعهای قرار داره که ازش واکنش میخواد. یا مثلاً آزادی فردی در برابر کنترل جامعه. بگیم یک شخصی، تمام عمرشو در جستجوی آزادی و فرار از قوانین بوده ولی این آدم داره توی یک سیستم امنیتی پیشرفته زندگی میکنه که همهی کارهای مردمش رو زیرنظر داره. یا راجع به دانشمندی که همهچیز رو علمی میدونه و وارد روستایی میشه که مردمش انسانهای مذهبیای هستن و دلیلشون برای اتفاقات، از مذهب میاد.
کوئنتین تارانتینو میگه:«فیلمی که هنوز ندیدی و وجود نداره، ولی دلت میخواد ببینی رو باید خودت بسازی. چیزی خلق کن که دنیا مثلشو ندیده.» ولی چنین چیزی وجود نداره. بیاید این حقیقت تلخ رو بپذیریم، هیچ ایدهی کاملاً جدیدی وجود نداره. پس اگر که اصالت هم رمز کار ما نیست، ما دقیقاً دنبال چی هستیم؟ نقشمون بعنوان یک هنرمند چیه و قراره چیکار کنیم؟ به قطعهی Für Elise فکر کنید... قطعهی اجتنابناپذیریه، همیشه بوده. ولی اگر بتهوون این رو نمینوشت، شاید یک نفر دیگه میاومد مینوشت و خلقش میکرد این ملودی رو. ولی همچنان متفاوت میشد از این. چون احساسات و رشدش فرق میکرد. اصلاً آدمی که اینو خلق کرده، تفسیر خودش رو، ملل خودش رو اومده خلق کنه. اینجا چیزی برای ما روشن میشه. اینکه ایدهها و مضمونها ممکنه از قبل وجود داشتن و چیزی که اونها رو تبدیل به هنر میکنه، نحوهی تفسیر و دیدن شماست.
نخست ؟
بینظیر ترین پستی بود که امروز دیدممم
مرسی عزیزدلمم😭💘