سلام بچه ها، از اونجایی که می دونم متن های طولانی خونده نمیشه سعی می کنم کوتاه بنویسم. من برای اسم داستان ایده ای ندارم و این اسم هم صرفا یه اسم موقتیه. اگه ایده یا پیشنهادی دارید از شنیدنش خوشحال میشم.
وارد کوچه شد و به اطراف نگاهی انداخت بعد به طرف مقابل حرکت کرد. با سرعت و ظرافت خاصی می دوید تا هم سریع باشد و هم کسی متوجه حضورش نشود؛ تقریبا وسط های کوچه بود که سرباز جوانی را دید! سریع پشت چند بشکه خالی قایم شد و خوب به آن سمت نگاه کرد. سرباز جوان تنها کسی نبود که آنجا حاضر بود. باید از اینجا سریعا می رفت و اونها رو هم با خودش می برد تا یوقت توجهشون به سمت مهدکودک جلب نشه وگرنه بچه ها توی خطر می افتادن. خواست آروم از جایی که مخفی شده بود بیرون بیاد که صدایی از پشت سر غافلگیرش کرد! ـ جایی تشریف می بردید؟! جا خورد و سریع حالت دفاعی گرفت. یه سرباز حدودا ۳۲ ساله با ابرویی بالا داده و قیافه از خودراضی دستهاش رو به هم گره زده بود و این رو ازش پرسید. ـ عاااا چیزه، یه صدایی شنیدم اومدم ببینم چه خبره. فقط همین! - آها یعنی یه دختر محترمی مثل شما اومده تا از کار شب سر در بیاره! اونوقت شما یوقت نترسیدی گیر یه جادوگر خطرناک بیوفتی یا بلایی سرت بیاد؟ ـ نه من همینجا کنار خونه قایم شدم جایی نمی خواستم برم که - با این شال و کلاه به نظر نمیاد اومده باشید یه نگاه بندازید بعد یهو رو کرد به همرزم هاش و فریاد زد:« بگیرید این ساحره حرومی رو!» لالا عقب گرد کرد و خواست به سمت کوچه باریک فرار کنه اما بن بست بود برگشت سمت سربازا و دستاش رو به حالت تسلیم جلو آورد:« ن ن نه نه ساحره دیگه چیه باور کنید من فقط اومدم ببینم چه خبره ببخشید دیگه تکرار نمیشه الان میرم داخل.» سرباز گفت:« اصلا از کجا فهمیدی، سروصدا؟ کدوم سروصدا اینجا اصلا سروصدایی نشد که تو توی خونتون بشنوی خانم خانما!» نگرانی توی چشمای لالا موج می زد و صداش داشت می لرزید. دستش رو به سمت چوبش برد ولی احتمال پیروزیش خیلی کم بود اونا چند نفر بودن و اون دست تنها بود و تازه قدرتش کمتر از این بود که بتونه ضربه های کاری بزنه. شروع کرد به فرستادن جادوهای کوچیکی که حافظه سرباز ها رو موقتا پاک کنه و گیجشون کنه؛ سرباز ها اما با زیرکی کامل از جرقه های جادو جاخالی می دادند. شروع کرد به دویدن به سمت انتهای کوچه. باید از اینجا خارج می شد و بعد توی شلوغی شهر و بازار می تونست گم و گور بشه. سرباز ها به سرعت به دنبالش می دویدن اما اون مجبور بود مدام برگرده تا بهشون جادو بزنه و برای همین نمی تونست از جادو برای سریعتر شدن خودش استفاده کنه و این برگشتن ها هم باعث میشد کندتر بشه. سرباز ها داشتند نزدیک می شدند که ناگهان به چیزی برخورد کرد. افتاد زمین و وقتی به جلوش نگاه کرد یه غول هیکلی با لباس جلاد جلوش ایستاده بود. لالا نفسش رو حبس کرد، دیگه کارش تموم بود! بلند شد و به حلقه محاصره سرباز ها و جلاد گردن کلفت سی نگاه کرد و روی دوتا زانوش فرود اومد که:« چ چ چی؟! اون کجا رفت؟ همین الان اینجا بود!»
سرباز با بهت و شک به دوروبر نگاه کرد و بعد ناگهان همشون شروع کردن به دنبالش گشتن؛ اما اما اون که هنوز اینجا بود! به دستاش و بعد خودش نگاه کرد؛ نور آبی درخشانی دور بدنش رو گرفته بود و انگار یه هاله براق اطرافش رو گرفته بود. بلند شد و به اطرافش نگاه کرد و بعد دست هاش رو جلوی صورت یکی از سرباز ها تکون داد. این، این غیرممکن بود اون غیب شده بود! اونا نمی دیدنش ولی، ولی چجوری؟! فعلا جواب این سوال نبود که مهم بود باید زود از اونجا جیم می شد. وسایلش رو برداشت و به سرعت به سمت بازار دوید. داشت فرار می کرد و هرازگاهی پشت سرش رو چک می کرد که به چیزی خورد. برگشت؛ مرد میانسال و آشفته ای بود که به دنبال جواب می گشت. ولی چه جوابی؟ کسی نمی دونست. مرد با وهم به دوروبر نگاه کرد و گفت:« عجیبه! حس کردم یچیزی بهم خورد. مهم نیست؛ حتما درگیری افکارم باعث شده اینطوری بشم!» مرد به راهش ادامه داد اما لالا همینجوری همونجا نشسته بود و به اتفاقی که افتاد فکر می کرد. نمی دونست چقدر گذشته بود که صدایی اون رو به خودش آورد:« هی دختر جون! برو کنار!» کمی بعد، زنی دستش رو گرفت و گفت:« چی شده عزیزم؟ صدمه دیدی؟ گم شدی؟ بلند شو، بزار کمکت کنم!» زن با مهربانی بلندش کرد و لباس هاش رو تکوند. از زن تشکر کرد و به سمت خونش حرکت کرد. دیگه نیمه شب شده بود و همه جا تاریک و سرد بود. وارد محله زیرزمینی کوچک شد و به سمت خونه کوچک اما پر از نور و و شور و نشاط جادوییش حرکت کرد. با حرکت دایره وار چوبدستیش در چوبی قدیمی خونه رو باز کرد و خزید داخل. کمی شیرکاکائو برای خودش گرم کرد و روی تخت گرم و نرمش بین بالش های زیادی که روش چیده بود زیر پتو های سنگین و گرمش خزید و به اون اتفاقات فکر کرد. اون نامرئی شده بود؛ اما چجوری؟! اون هیچوقت چیزی در این باره یاد نگرفته بود یا حتی نفهمیده بود اصلا یه همچین جادویی وجود داره. باید فردا صبح زود بیدار می شد تا تحقیق کنه و بفهمه چه اتفاقی افتاده. آره باید زودی می خوابید، فردا باید تمام تلاشش رو می کرد. دراز کشید و به سقف کوتاه خونه نگاه کرد و آروم آروم خوابش برد.
صبح با صدای وزغ های جادویی بیدار شد. خودش رو کمی کش و قوس داد و بعد کمی از بذر های جادویی رو روی سر وزغ های کوچیک مرداب کنار تختش ریخت تا ساکت بشن. فورا کمی نان، پنیر و دو سیب رو گذاشت توی سبدش و به سمت کتابخانه خانم فورنیه راه افتاد؛ می دونست چقدر از اینکه نون ببرن خونش متنفره، هرچی نباشه شوهرش یه نانوای عالی بود. ـ اه بس کن می خوای چندتا کتاب بخونیییی - عه هیسسس دارم مطالعه می کنم ها! کتاب قدیمی و خاک گرفته رو به سرجاش برگردوند و به سمت پیشخوان کوچک رفت. - مادام فوقنیه، کتاب دیگه ای ندارید ـ چجور کتابی می خوای فرزندم + مادام فوقنیه، کتابی درمورد نامرئی شدن ندارید؟ - اوه چرا عزیزم. اون جادوی مخفی و ارزشمندیه! قدرتمند و مرموز! - (لالا فریاد زد) ماتیلدا! ببخشید مادام، ماتیلدا خیلی کم حوصلست + زودباش دیگه لالا؛ دیرمون میشه! *** مارگارت صورت یکی از بچه ها رو پاک کرد و بلند گفت:« خانم تاف! پدر و مادر ها دارن میان دنبال بچه ها. من هم دیگه باید برم به کلاس و کارهام برسم. اوضاع خطرناک تر شده همه باید بیشتر مراقب باشیم.» همین موقع صدای ویژژی بلند شد و صدای خنده ای بلند اومد. مارگارت در رو باز کرد و یچیزی خیلی سریع از جلوی صورتش رد شد. ـ اگنس! داری چیکار می کنی دختره ی فندق کله؟! - اوه مارگارت عزیزم انقدر نگران و مشوش نباش! هیچکس ما رو نمی بینه این کوچه امن ترین بخش شهره برای جادو ـ پرواز کردن با جارو توی حیاط؟ واقعا؟! اگنس از جارو پرید پایین و توی کوچه دوید و پرش بلندی کرد و توی هوا غیب شد. یکی از بچه ها خواست جارو رو برداره که مارگارت زودتر اون رو گرفت و داد به خانم تاف و بعد جادویی رو با دستهاش اجرا کرد و اون هم ناپدید شد. *** اتاق شلوغ بود و صدا به صدا نمی رسید. بچه ها بلند بلند باهم حرف می زدن و جادو های کوچیکی هم گاهی رد و بدل می شد. نوری ملایم و دوست داشتنی از پنجره های تاقی شکل بلند در اتاق پیچیده بود و فضای دلنشینی شکل داده بود. صدای مرد مانند شلیکی جو اتاق رو شکافت:« ساکت ساکت، همه ساکت! گفتم حرفی نباشه.» بوی میخک و رزماری شدید بود و گیاهان تازه ای از سقف آویزان کرده بودن.
ـ اگنس! این واقعیه که تو توی حیاط پرواز کردی؟ - بله آقای موروآ، مشکلی دارید؟ ـ اینهمه گستاخی و حق به جانبی تو غیر قابل قبوله! همه شما، باید حواستون به وضعیت باشه. ما الان توی دوران امن جادو نیستیم؛ همین چند وقت پیش جلوی چشممون دوستانی از ما رو دستگیر کردن. + سیق موقوآ، میشه لطفاً شروع نکنید ـ چی؟ چه گستاخی بزرگی! لویی فکر کردی من همینطوری ساکت می مونم تا شما هرکاری دلتون می خواد بکنید؟ هرکس مثل لوییس فکر می کنه من بد عنق و عبوث و پیرم دستاش رو بیاره جلو اینبار همه بچه ها باهم دست هاشون رو آوردن جلو. من هم ریز ریز خندیدم و دست هام رو آوردم جلو. ـ اوه خدای من! شما همتون تنبیه میشید فکر کردید تبانی کردنتون باعث میشه پیروز بشید؟ و روی دست همه بچه ها یدونه با چوبش زد. لویی دوباره گفت:« ولی شما فقط بداخلاق و پیر نیستید؛ شما بوگندو و حوصله سر بر هم هستید. ـ اوه اوه اوه خدایا! وای خدای من، وای! هرکی این فکر رو داره سریع دست هاش رو بیاره جلو دوباره همه دست هامون رو بردیم جلو. آقای موروآ رفت سمت لوییس و گفت: دست هات رو بچرخون. همتون!» و محکم زد روی پشت دستش. همونطور که راه می رفت حرف هم می زد و مدام عینک کوچیکش رو مرتب می کرد. وقتی به من رسید و محکم زد صدای آخم بلند شد. ـ اوه لالا، لالا لالا لالا! از شما انتظار نداشتم خانم محترم! بعد از اینکه با چوب روی پشت دست هامون زد برگشت جلوی کلاس تا درس رو شروع کنه. ـ امروز می خوام درمورد نفرین ها و تعویذ ها بگم. البته با این اوضاعی که پیش اومده دیگه نمی تونیم کسی رو نفرین کنیم چون بهمون شک می کنن. اما دونستن درموردش واجبه؛ و تعویذ ها، اونها بخش مهمی از طلسم هامون هستند. - نفرین کنیم؟ همین الان هم همینجوری بهمون شک می کنن. ـ درسته درسته آقای کارتر. حالا بریم سراغ بحث خودمون ماتیلدا پرسید:« ما نمی تونیم اونا رو نفرین کنیم که ما رو فراموش کنند؟» و معلم جواب داد:« به نکته مهمی اشاره کردی عزیزم! ما نمی تونیم اونا رو نفرین کنیم که ما رو فراموش کنند اما می تونیم ... - تعویذ هایی درست کنیم که به ما شک نکنند؟ ـ دقیقا سیمون عزیزم! حالا خوب توجه کنید چون این بخش خیلی مهمه. در ضمن حواستون باشه که تعویذ هاتون رو باید همیشه همراهتون داشته باشید. *** بعد از کلاس، زیر درخت توت بزرگ جمع شده بودیم. دفترچه ام رو ورق می زدم و چیزهایی که فهمیده بودم رو یادداشت می کردم. ـ هی لالا، امروز چندتا کتاب خوندی؟ - آره ایندفعه به رکورد چند کلمه در ثانیه رسیدی؟ + لویی، جیمز! خجالت بکشید! امروز لالا هم باهامون همراهی کرد ولی حالا شما دارید اذیتش می کنید؟ اگنس درحالی که داشت روی شاخه درخت راه می رفت گفت:« آره واقعا! لذت بردم؛ فکر نمی کردم لالا هم با ما همراهی کنه. حالا جدی دوباره چیکار می کنی؟»
خواستم چیزی بگم اما ماتیلدا به جای من شروع کرد به پر حرفی:« اوه اوه! خب بزارید براتون بگم؛ دیشب که مأمورها می خواستن لالا رو بگیرن یهو یه نور درخشان میاد و بعد هم لالا متوجه میشه یه هاله بزرگ سورمه ای درخشان دورش رو گرفته. اونم با تمام قدرت اون سرباز ها رو می زنه و با جادو شکستشون میده و بعد هم ...» صدای بچهها در هم پیچید: «کدوم سربازها؟»، «قضیه چیه؟»، «لالا تو با سربازها جنگیدی؟»، «چه نوری؟ نور از کجا اومد؟»، «لالا جادوی جدید یاد گرفتی؟!» … . گوش هام رو گرفتم و بعد داد زدن:« اه بسه دیگه! اینا چیه داری میگی؟ کدوم نور؟ هاله بزرگ دیگه چیه گفتم فقط یه هاله کوچیک دورم رو گرفته بود. رنگش هم آبی روشن بود سورمه ای درخشان دیگه چیه؟ اصلا اصلا کی بهت اجازه داد اینا رو به بقیه بگی من فقط به تو گفتم ولی اگه می دونستم انقدر دهن لقی هیچی بهتر نمی گفتم!» بعد با عصبانیت رفتم داخل. رفتم تا سرجام بشینم که متوجه شدم آقای موروآ هنوز توی کلاسه. یکم دست دست کردم اما آخرش رفتن تا ازش بپرسم. - سیق موقوآ، میشه درمورد جادوی نامرئی شدن برام بگید. ماهیتش چیه و چطور میشه انجامش داد؟ ابروهایش بالا پرید و سرش رو چرخوند تا نگاهی به من بندازه. کتابی که داشت بررسیش می کرد رو بست و بعد گفت:« چرا می خواهی در این مورد بدونی دخترم؟» سرم رو پایین انداختم و گفتم:« خب راستش یک کنجکاوی معمولی نیست.» ـ این جادو خطرناک و عمیق است! هیچکس نتوانسته روش کامل و جامعی برایش ارائه بدهد. حساس و غیرقابل کنترل است. بهتر است دنبالش نکنی؛ بوده اند کسانی که یک روز نامرئی شدند و دیگر نتوانستند به حالت عادی برگردند! این جادو کسانی را که به آن فکر کنند دنبال می کند!» - خب، خب اگر کسی ناخواسته یا به صورت اتفاقی انجامش بدهد چه؟! ـ لالا؛ اتفاقی افتاده است زیبای من؟ - نه نه سیق موقوآ؛ سپاسگزارم! *** بعد از کلاس ها بچه ها داشتند توی بازار راه می رفتند و باهم حرف می زدند. ظهر بود و هوا گرم؛ برای همین کمی شربت از دستفروش خریدند. سیمون - کار کردن توی آهنگری محشره! تازگی ها به کتابی خوندم که درمورد افسانه های اسکاندیناوی از کوتوله هایی بود که توی معادن کوه ها کار می کردند و آهنگرهای معرکه ای بودن. اونها سلاح های قدرتمند و ابزارهایی جادویی درست می کردند ماتیلدا ـ چی؟ تو کتاب های معمولی می خونی؟ مارگارت + کتاب خواندن مفید است ـ باورم نمیشه! من حتی کتاب های جادویی خودمون رو بزور می خونم! + هی! درمورد جادو آروم تر حرف بزن! - بهشون میگن دورف جیمز که تا این لحظه ساکت بود سرش رو به سمت جلو تموم داد و گفت:« اونجا رو ببینید؛ چقدر شلوغه!» لویی گفت:« میگم نکنه جادوگری که دیشب دنبالش بودن رو گرفتن!» ماتیلدا با بهت گفت:« وای مرلین مقدس!» اگنس هم گفت:« مطمئنا اعدامش می کنن؛ باهاشون درافتاده بود.» لالا که تا الان با حالت قهر از بقیه جدا شده بود و تنها راه می رفت من من کنان گفت:« چی؟ منظورتون چیه؟ اوه! نکنه همون مرده ...» اما قبل از اینکه حرفش را کامل کند به سمت جمعیتی که دور میدان اصلی بازار جمع شده بودند دوید. مارگارت با ترس گفت:« کجا می روید بچه ها؟ بیایید برگردیم به پناهگاه؛ خطرناک است!»
خیلی قشنگ بود:)
خیلی ممنون🥲
جادو و سایه ها قسمت ۲ به لیست داستان های جالب افزوده شد.
توسط A♥f♥r♥a
ـــــــــــــــــــــ
خیلی ممنون زیبااااا🥹💖❣
دوستان قسمت قبلی 'هنوز نظری ندارم' هست
زیباست
قسمت قبلی رو هم اگه دوست داشتی بخون
هنوز نظری ندارم
عالییی بوددد فرشتهههه🛐💘
ممنونننننن💖❣
من خودمم داستان می نویسم، کلی تجربه دارم
اینطوری بنویسی یه هفته نشده رهاش می کنی
اما من دوست دارم ادامه بدی
واییییی خیلی ممنونننن🥹💖
منم میخوام به زودی یه داستان دنباله دار هم به پست هام اضافه کنم
داستانت خوبه، فقط طرز نوشتنت یه کم شلخته است
فاصله بین خط ها، پاراگراف بندی و اصول نوشتاری دیگه رو نداره
و خیلی پشت هم و بدون مکث نوشتی، داستانت روی دور تند رفته، یه کم آروم باش، آروم تر
خیلی ممنون
آره راستش زیاد نمی نویسم برای همین زیاد خوب نیستم توش
تلاشم رو می کنم بازم خیلی ممنون بابت راهنمایی هات
راستش می خواستم چند صحنه رو باهم نشون بدم برای همین خیلی پرش داشت😅