خب سلام بچه ها من دیشب داشتم توی حیاط خیال پردازی های جادویی می کردم که یه ایده محشر به ذهنم رسید و من گفتم چرا که نه؟! نوشتمش و الان تا یجاییش رو خدمت نگاهتون عرضه می دارم
ما الان در قرون وسطاییم خطرناکترین جا برای جادوگرا دختربچه ها و پسربچه های خیال باف و ماجراجو، زنایی که دانش دارن یا مردای خیلی ترسو و کسایی که به دنبال افسانه ها میرن رو یا آتیش می زنن یا تیغه گیوتین بهشون لطف می کنه و از زنده زنده سوختن نجاتشون میده اما اون پایینا، امشب یه خبرهایی بود. دختر بچه های شیطون رداهای بلندشون رو پوشیده بودن و با چوب هاشون به سمت هم جرقه های نورانی پرت می کردن. صدای خندشون حیاط رو برداشته بود و خواب همسایه ها رو بهم می زد. - بسه بسه بس کنین الان دوباره جار و جنجال بلند میشه
بچه ها دنبال هم می دویدن و به حرفهای خانم تاف توجهی نمی کردن ـ می دونین که این مردم دیوونه چقدر به من شک دارن. من یه پیرزنم و اونا هم دیوونه پول و خون. شیطنت های شما هم که بهونه میده دستشون. خانم تاف چوبک یکی از دخترا رو گرفت و با یه حرکت همه چوب ها اومد تو دستش. بعد فریاد زد:« گفتم همه داخل!» دخترا با ناراحتی سراشون رو انداختن پایین. ـ خانم تاف اذیتشون نکنید؛ هنوز بچن! - اوه لالای من کاش همه بچه ها مثل تو بودن! این وروجکا امونم رو بریدن! چه اشتباهی کردم این مهدکودک رو راه انداختم. تو این نود سالی که مهدکودک داشتم اینهمه دردسر برام پیش نیومده بود. دختر جوان سیبی رو که یکی از بچه ها با قدرت جادویی شناور کرده بود رو گرفت و به سمت خانم تاف دراز کرد. پیرزن با لبخند سیب رو گرفت و با مهربانی به اون نگاه کرد.
ـ چون توی این نود سال هیچوقت تا الان انقدر همه دنبال جادو و جادوگرا نبودن. با اون رسوایی توی آندرتیل همه اروپا می خوان جادوگرا رو نابود کنن و ازطرف دیگه پادشاه ها که الان از قدرت جادو باخبر شدن می خوان قوی ترین ها رو به سلطه خودشون دربیارن تا حکومت های قوی تری راه بندازن ـ آره آره خودم دیروز یکی از اون شیاد ها رو دیدم که ادعای جادوگری می کرد. می دونی برای اثباتش چیکار کرد؟ یه سوزن رو روی آب شناور کرد! اینکار رو هرکس که فیزیک بدونه می تونه انجام بده - اوه خانم تاف لطفا کمتر از علم حرف بزنید؛ همین مونده که همسایه ها بپرسن یه پیرزن از دانش چی می دونه پسربچه ای که سیب رو شناور کرده بود حالا سعی داشت با نیروی تمرکزش سنگی رو خاک کنه که لالا دستش رو گرفت و بعد هم همه بچه ها و پیرزن رو به داخل راهنمایی کرد و بعد خودش آروم نسیمی رو به سمت چراغ فانوس توی حیاط هدایت کرد و در رو پشت سرش بست. - خیله خب، خیله خب! باشه باشه! بیاید اینجا؛ بیاید اینجا بشینید
- خیله خب، خیله خب! باشه باشه! بیاید اینجا؛ بیاید اینجا بشینید بچه ها دور لالا حلقه زدند و لالا پیاله ای که شمعی توش بود رو برداشت و نشست. بعد شعله کوچک شمع رو شعله ور ساخت و گفت :« می خوام یه افسانه بگم، پس خوب گوش کنید.» و شعله کوچک انگار جون گرفته باشه؛ جرقه های کوچک ازش به هوا دراومد تا داستان رو روایت کنه: در روزگاران قدیم آن زمان هایی که مردم و جادوگران باهم دوست بودند. پسری بود به نام پاشا که آنقدر قدرتمند بود که می گفتند می توانست تنها با نگاهش وزغی را تبدیل به قصری بزرگ کند؛ اما او زندگی ساده و فقیرانه ای با پدرش در یک روستای کوچک و خوش آب و هوا داشت. پدر پاشا که مردی خردمند بود تمام چیزهایی که می دانست را به او آموخته بود و حالا که دیگر پیر شده بود می خواست نظر پاشا را درست کند. او نمی خواست نظر درست را بگوید چراکه می دانست وقتی چیزی را به کسی می گویی او هرگز باور نمی کند مگر آنکه خودش به آن نتیجه برسد. یک روز پاشا را صدا زد و پرسید :« فکر می کنی چرا من با اینکه قدرتمندم و می توانم ثروت زیادی به دست آورم یا از مردم درازای کارهایی که می کنم پول بگیرم اینکار را نمی کنم و زندگی معمولی دارم؟» پاشا صادقانه نظرش را گفت :« چون احمقید! به نظر من شما احمقید که با این نیروی بسیار به زندگی درکنار بز و سگ ها راضی هستید و بجای اینکه در قلعه یا قصری با خدمتکاران فراوان باشید در این کلبه محقر مستقرید.» پدرش از او پرسید :« اگر من بمیرم تو چه می کنی؟» پاشا پاسخ داد:« ثروت زیادی به دست می آورم و به هیچکس به جز درازای پاداشی مناسب کمک نخواهم کرد!» پیرمرد سرش را به چپ و راست تکان داد و رفت. روز دیگری پدر دوباره پیش پاشا آمد و سوالی پرسید:« فکر می کنی چرا من با اینکه قدرتمندم به دیگران به رایگان کمک می کنم و از مردم پولی نمی گیرم یا پیش پادشاهان و قدرتمندان نمی روم تا آنها را تهدید کنم و ثروت و قلمرو هایشان را بگیرم و برآنها حکومت کنم؟» با سوال پدر چشمان پاشا برقی زد و بعد پاسخ داد:« چون شما و تمام جادوگرانی که تا اکنون دیده ام همه احمق و ترسویید! همه این مردم هم می دانند که ثروت بهتر است و برای همین وقتی برای کمک خواستن می آیند اموال کم و بی ارزششان را می آوردند بجای عشق. ثروت برای انسان ها از همه چیز مهمتر است!» پدر دوباره پرسید:« اگر من بمیرم تو چه می کنی؟» پاسخ پاشا چنین بود:« به دربار شاه خواهم رفت و بعد از شکست دادن سپاهیانش صاحب قلمروی او می شوم.» پدر دوباره سرش را به چپ و راست تکان داد.
سومین سوال پدر از پاشا این بود:« چرا با اینکه این نظر را داری هنوز هم با من و اینگونه زندگی می کنی؟» پاشا گفت:« چون می دانم اگر کاری کنم که از نظر شما اشتباه باشد شما جلوی من را خواهید گرفت و شکستم می دهید.» پدر گفت:« پس تو فکر می کنی اینکار از نظر من اشتباه است!» و بعد سرش را به بالا و پایین تکان داد. پاشا با دیدن حرکات پدر و حرف هایش، به فکر فرو رفت. چند روز بعد، پدر پاشا به شدت ضعیف شده بود و در تخت استراحت می کرد؛ این درحالی بود که شایعه شده بود جادوکاری بدجنس و بی رحم به روستا آمده و می خواهد مردم را اذیت کند و اموال آنان را تصاحب کند. پدر پاشا برای آخرین بار از او سوال پرسید:« اگر من بمیرم تو چه می کنی؟» پاشا گفت:« پدر، من به سوال های شما فکر کردم. شما درست می گویید! عشق و محبت مهمتر از ثروت و قدرت است. هردوی اینها برای جذب محبوبیت و زندگی راحت تر هستند اما ما همین الان هم زندگی راحتی داریم و همه ما را دوست دارند و به ما احترام می گذارند. من بعد از شما همچون شما زندگی خواهم کرد و به دیگران کمک می کنم.» جادوگر پیر با شنیدن این حرف لبخندی زد و گفت:« اکنون خیالم را راحت کردی! حالا می توانم با اطمینان خاطر به جنگ آن جادوکار ثروت اندوز بی رحم بروم.» جادوگر عصایش را برداشت و به میدان رفت تا با جادوکار دوئل کند ... پیرزن همینطور که روی صندلی نشسته بود و دستانش را به هم قفل کرده بود و آن را به عقب و جلو تکان می داد؛ با لذت به داستان و صدای بچه ها گوش می داد که ناگهان نور زیادی بیرون را روشن کرد. به سرعت به سمت پنجره دوید و پرده را کنار زد. لالا فورا خود را به پنجره رساند. مردی درحال دویدن بود و جرقه هایی نورانی را با چوب دستی به سمت مأمورانی با شنل های سیاه می فرستاد. بچه ها عقب عقب رفتند و دست های هم را گرفتند یا همدیگر را بغل کردند، یکی دو نفر از بچه ها که از همه کوچکتر بودن زدند زیر گریه و همه ترسیده بودند. لالا سریع پرده را کشید و گفت:« خیله خب خیله خب، همه برید بشینید با ما کاری ندارن نگران نباشید!» پیرزن گفت:« یه جادوگر واقعی بود!» لالا همونطور که داشت شنلش رو می پوشید جواب داد:« آره؛ بیچاره معلوم نیست چه بلایی سرش بیارن! شما توی خونه بمونید؛ نه جفری هرکی الان بره بیرون یه جادوگر واقعی شناخته میشه و دستگیر میشه.» بعد با حرکت دست خانه را که به هم ریخته بود مرتب کرد و به سمت در رفت. خانم تاف گفت:« چرا داری میری بیرون لالا؟ الان خطرناکه!» لالا درحالی که داشت کلاه شنلش رو سرش می کرد گفت:« چون یه جادوگر واقعی ام!» و در رو بست.
هنوز نظری ندارم به لیست داستان های جالب افزوده شد.
توسط A♥f♥r♥a
ــــــــــــــــ
واییی باورم نمیشه🥲🥹💖💖
جالب بود خوشم اومد
امیدوارم در آینده جالب ترم بشه
موفق باشی
خیلی ممنون عزیزم
این واقعا انگیزه میده 💖😘