.... با اینکه زمان هیچ تغییری نداشت ولی احساس میکردم ساعت هاست توی راهرو سرگردونم. مدت ها بود بدون توقف راه رفته بودم و به هیچ نتیجه ای نرسیده بودم . دیگه کم کم دارم نا امید میشم . از شدت خستگی روی زمین افتادم و متوجه چیزی شدم . بلند شدم و نشستم . با خودم فکر کردم " امکان داره راهرویی که داخلش ام فقط یه راهروی کوچیکه و با حرکت من اونم حرکت میکنه ! همین باعث میشه راهرو به نظر بی انتها بیاد . در حالی که راه خروج خیلی نزدیک تر از تصور منه ." یه فکری به ذهنم رسید . اگه با سرعت زیاد بدوم شاید بتونم با مانع پشتم برخورد کنم و بشکنم اش . آره . همینه ! با سرعت باور نکردنی شروع کردم به دویدن . تند تر و تند تر . و ناگهان به سمت عقب پریدم . آره . حق با من بود . مانع پشتم شکسته شد و تونستم از راهرو خارج شم . فکر کنم مدرسه و دانشگاه اونقدرام بد نیست . حداقل یه دانشی واسه الان بهم یاد داد . ولی . صبر کن ..... اینجا دیگه کجاست ؟
فکر میکردم افتادم بیرون ولی اینجا بیرون نبود . کاملا برعکس ، یه اتاق کوچیک بود ! با وارد شدن به اینجا احساس کردم نیروی سنگینی رو دوشمه . طول کشید تا فهمیدم اون نیروی عجیب چیزی جز یه نگاه سنگین نیست . به دور و برم نگاه کردم و بلند شدم . احساس میکنم یه نفر ریز به ریز حرکاتم و زیر نظر داره .به پشت سرم نگاه کردم ولی چیزی نبود . به بالای سرم نگاه کردم ولی بازم چیزی نبود . جلوتر رفتم و دیدم وسط اتاق یه میز با پنج صندلی و روی هر صندلی یه آدمک چوبی نشسته . به جز یه صندلی که خالی بود . جلوتر رفتم و روی میز یه نامه دیدم ." داستان را ادامه بده . آنها از توقف بیزار اند. " از شدت خستگی نشستم روی صندلی خالی . متوجه شدم دیگه نمیتونم پا شم . انگار به صندلی چسبیده بودم . فضا سنگین و ساکت بود . تا اینکه آدمک ۱ شروع کرد ." یک روز وارد جنگل شدم ."
آدمک ۲" جنگل تاریک بود ." آدمک ۳" و سرد و نمناک بود " آدمک ۴" یه دفعه دو چشم قرمز نمایان شد " سرهای آدمک ها چرخید سمت من و باعث شد حس نگاه سنگین بیشتر بشه . " داستان را ادامه بده . آنها از توقف بیزار اند " . باید یه امتحانی میکردم . با صدای لرزونی گفتم " دو تا چشم قرمز به من نزدیک تر شد ." آدمک ۱ سکوت کرد و به طرز دردناکی آتیش گرفت و روی زمین افتاد. صدای فریادش زجر آور بود . آدمک ۲ داستان و ادامه داد . آدمک ۳ نتونست چیزی بگه و با صدای وحشتناکی از هم پاشید و خورد شد . که اینطور . هرکس نتونه داستانو ادامه بده از بین میره ! . به همین روش داستان ادامه پیدا کرد . آدمک ۴ هم نابود شد و فقط من و آدمک ۳ موندیم . نگاه سنگین بیشتر شده بود . احساس میکردم به فاصله یک سانتی متری از من وایستاده . لباسم از شدت عرق خیس شده . آدمک ۳ به نظر میومد به این سادگیا نمی خواد نابود شه . ولی همینجا ها بود که متوجه چیزی شدم . داستان شروع شده بود . ولی قرار نبود تموم شه .... باید داستانو تموم کنم و اگرنه تا ابد اینجا گرفتار میشم . باید یه چیزی بگم که آدمک ۳ نتونه ادامه اش بده . نوبت من شد و گفتم " بعد از اینکه از جنگل اومدم بیرون دیگه اتفاقی نیوفتاد . تا اینکه " گذاشتم ادامه اش و آدمک ۳ بگه . آدمک ۳ " تا اینکه ..." " تا اینکه...." در کمتر از چند ثانیه آدمک ۳ تکه تکه شد . آره . نقشه ام جواب داد !
با نابودی. هر ۴ آدمک دریچه ای باز شد . خیلی تاریک بود و تقریبا چیزی نمیشد دید . از اونجایی که تنها راه خروج همین دریچه بود ازش به سختی رد شدم . وقتی از دریچه گذشتم ، وارد مکان دیگه ای شدم . ای بابا ... این جا چرا تمومی نداره ؟ مکان جدید به نظر یه هزار تو میومد . رو به روم روی یه تابلو با دست خط عجیب و غریبی نوشته بود " مواظب باش . به کمک آنها گوش نده . آنها به دنبال جسم تو هستند ." .
حیرت زده شدم
عالیییی بود و خیلی دوست دارم پارت بعد رو هم بخونم . ولی میشه لطفا عشق دردناک و این داستانتم ادامه بدیی ؟ چون دوتاشون عالیننن . خسته نباشی .
فکر نمیکردم داستانام انقدر باحال باشه 😢 مرسییی . حتما ادامه میدم . منتظر باشید 😁
حتمااا .
لطفا پارت بعد رو سریع تر بزارررر