پارت۳ داشتان رضوانه بیمار عشق
#بخش۳_گذشته_حال_آینده ++سرم درد میکنه. آخرین چیزی که یادم میاد اینه که یک نور رو دیدم... فک کنم با ماشین جلویی تصادف کردیم. با امیرعلی بودم ولی الان...توی بیمارستانم. مامان روی تختم خوابش برده احتمالا شب بیمار مونده بوده. یاد ۶ سال پیش افتادم. یاد زمانی که پام لیز خورد و سرم شکست، اونم اولین روزی که مهدی رو دیدم. موندم الان حالش چطوره؟ تلفنش قطع شده بود. تو راه بیمارستان بودیم که ببینم چه اتفاقی براش افتاده... امیرعلی؟ چرا این شکلیه؟ مگه باهم تصادف نکردیم؟ _مامان.مامان. رضوانه به هوش اومد. +تو اینجا چیکار میکنی؟ چطوری حالت خوبه؟ _من؟ تو سرت به لبه در خورد. مخت تاب ور داشته؟ +لبهی در؟ چرا ماجرای ۶سال پیش رو تکرار می کنی؟ مهدی کجاست؟حالش چطوره؟ تلفنش قطع شد... _منظورت همون مهدی نیست که دیروز دیدی؟ صبر کن چرا یک مردی که ۴سال ازت بزرگتره رو به اسم کوچیک صدا میکنی؟ و...مگه باهم تلفنی حرف میزدین؟ باهم بودیم که. +دیروز؟ منظورت از دیروز چیه؟ _یعنی مشکلت اینقدر جدیه؟ دکتر که گفت چیزیت نیست که. +دیروز چه اتفاقی افتاد؟ _دیروز برات قلدری می کردن مهدی مثل ابرقهرمانا اومد نجاتت داد... +دیروز؟ اونکه ماله ۶سال پیشه. _چرا اینقدر میگی ۶سال پیش. مامانم چه خوابش سنگینه...خداروشکر بیدار نمیشه دختر عجیبش رو ببینه. شبیه فیلمای سفر در زمان صحبت میکنه. انگار از سال ۱۴۰۲ اومده. +خب مگه نیستیم؟! _وای واقعا دارم میترسم. به سرش ضربه خورده واقعا. +مگه الان آبان ۱۴۰۲ نیست؟ _خیر ما در آذر ۱۳۹۶ هستیم. بانویی از آینده. +واقعا؟؟! _دروغ دارم؟...مامان. مامان بلند شو.
+اگه الان سال ۹۶ ایم، بابا کجاست؟ _هم خله هم بی حافظه هم عجیب. بابا سرکاره دیگه. ++"مهندس محمد فردوسی سال ۱۴۰۰ بر اثر کرونا درگذشت."بابا سال ۴۰۰ کرونا گرفت و مرد. مرگ بابا هممون رو داغون کرد. شاید اگه مهدی سال بعدش ازم خواستگاری نمی کرد شاید دیگه رنگ خوش زندگی رو نمیدیدم. مامان بعد از فوت بابا و مامان بزرگ و ازدواج من رفت پیش دایی. ولی...واقعا به گذشته سفر کردم عین فیلما و انیمه ها؟! پس به قول لو گوانگ تو لینک کلیک نباید گذشته رو تغییر بدم چون ممکنه آینده ای که توش بودم تغییر کنه و شاید هم ناپدید بشه. پس باید به حافظه ام فشار بیارم، این دوره اینترنت و گوشی هوشمند به اون شکل و کرونایی وجود نداره. منم یک دختر دبیرستانیم... پس خدایا ازم بگذر قراره دروغ بگم و نقش بازی کنم. _دختر ۲۳ساله مامان، دختر عجیب و غریب، رضوانه فردوسی آینده چی شدی؟ +نمیدونی عادت دارم وقتی تمرکز میکنم به هیچی گوش نمیدم. فکر کنم بیهوشی روم تاثیر گذاشته، خواب دیدم تو سال ۱۴۰۲ هستم. رفتم دانشگاه و با مهدی نامی ازدواج کردم.پس... _حرف های عجیبت به خاطر این بود؟ پس اون از ۶سال بعد اومدم، خواب بوده. شانس آوردی مامان خوابه. از دیروز تا حالا فقط داشت برات دعا میخواند. خداروشکر مامان خواب بود این چرت و پرت های تو رو نشنید وگرنه نگران می شد. حالا هیچی بهش نگو فقط من بدونم بهتره. فقط...اینکه اون خوابه برات جدی نیست که، جلوی مامان کارهای عجیب غریب بکنی. +نگران نباش، سعی مو میکنم. بابا کجاست، چرا هنوز نیومده؟ _گفت حدودای ساعت۴ میاد. الاناست که برسه. *اوه. بیمار به هوش اومدن. میرم آقای دکتر رو خبر کنم. •رضوانه. رضوانه؟! حالت خوبه؟ عزیزم +خوبم مامان. نگران نباش. •آه، خدایا شکرت. اشارات امیرعلی و رضوانه باعث تعجب و کنجکاوی مادر می شد که با صدای آن پرستار جوان بیدار شده بود. ++این حول و حوش اتفاقی می افته یا نه؟... آهان برای اولین بار باباجان، بابای مهدی رو دیدم. •سلام آقای دکتر. _سلام آقای حسین زاده. ×به هوش اومدین. حالتون چطوره؟حالت تهوع؟ سرگیجه؟ رضوانه به چشمان دکتر زل زده بود. ×اتفاقی افتاده؟ _رضوانه؟ +آم...نه. من خوبم. نه سرگیجه دارم و نه حالت تهوع. فقط پشت سرم درد میکنه هنوز. ×فشارشو چک کن. از مشکلی نبود اگر مشکلی نبود میتونن مرخص شن. مادر از خوشحالی به گرمی دستهای رضوانه را فشرد. ++آخرین باری که اینطور دستامو گرفت. از روی ناراحتی و غم بود اونم بعد از مرگ بچه ام. بچه ای که مرده به دنیا اومد. سعی میکردن آروم باشن ولی هم مهدی هم مامان هم باباجان از صورتشون ناراحتی و غم داد می زد و چشماشون قرمز بود.خیلی وقت بود برق شادی رو تو چشماشون ندیده بودم. *فشارشون خوبه. کارهای ترخیص رو براتون انجام میدم. •ممنون. با رفتن آقای حسین زاده، مادر به امیرعلی گفت: حتما از آقا مهدی تشکر کن کلی بهمون لطف کردن. هم رسوندن رضوانه به بیمارستان هم درخواست کمک از پدرشون. _چشم. ولی یک ناهار بدهکار شدیم. با بابا هماهنگ کنیم حتما یک روز دعوتشون کنیم هم مهدی هم باباش.
++چم شده؟ چرا وقتی اسمش میاد. اینکه مهدی الان سالمه، حالش خوبه... دارم گریه میکنم. •رضوانه؟ چی شده؟ +حتما مهدی...آقا و پدرشون رو دعوت کنیم کلی بهمون لطف کردن. دیروز هم وقتی داشتن اذیتم میکردن قبل از اینکه امیرعلی بیاد، آقا مهدی اومدن. •اذیت؟_چیزی نشد مامان نگران نباش. +بنظرم یک ناهار کمه، چکار کنیم؟_ نگران نباش بعدا خودم جبران می کنم. °سلام. بَه گل دخترم به هوش اومده. +سلام بابا. ++دلم برای در آغوش کشیدنش و اون بوی ادکلنش تنگ شده بود. بعد از ۲سال صورتشو فراموش کرده بودم. چشمای سبزی که مامان هربار امیرعلی رو می دید با یاد بابا بغض گلوش رو می گرفت، دلم برای اون چشما تنگ شده بود. بابا خیلی خوشحالم که دوباره می بینمت. +بابا خیل ی دلم برات تنگ شده بود. °دلبری می کنی مامان و علی بابا حسودیشون میشه ها. ++علی بابا... آه درسته یادم رفته بود که بابا همیشه امیرعلی رو "علی بابا" صدا می زد. حس میکنم واقعا دلتنگ اون صدای گرمش و محبت های بی دریغش شدم.
دروددددددد خواننده های عزیز خب هم اکنون که من این پست رو میسازم، یکشنبه ۱۳ اردیبهشت مجموع لایکا به ۵۰ نرسیده اما چندتا حقیقت رو میگم درباره داستان. این داستان رو از اوایل سال تحصیلی شروع کردم الان ۷پارتش نوشته شده.(یکم تنبلی کردم). انتخاب اسم ها هم بگم، یکی از اسمای محبوبم امیرعلی عه پس گذاشتم داداش رضوانه، خود رضوانه اسمش خیلی شبیه اسمه خودمه و یکجورایی جای خواهر نداشته امه. مهدی چیزی نمیگم فقط اسم عزیزدلمه(داداش واقعی😅).درباره شخصیت ها هم بخشی از صحبت های رضوانه از خودم، امیرعلی از برادرم و پدرشون از بابای خودم الهام گرفتم.
نظرات بازدیدکنندگان (0)