درود پارت۴ رضوانه بیمار عشق بریم ببینیم چی شده
درود حالتون چطوره؟ ممنونم از تمام حمایت هاتون عزیزانی که لایک میکنن😭😭💖💖 اینجانب رو بسی خوشحال میکنن. دیشب دیدم با احتساب پارت۳ از ۵۰ لایک رد شد. گفتم چیز میز بگم. **پارت های زوج یکجور پس زمینه ان برای داستان و پارت های فرد داستان اصلی رو پیش میبرن.** من کانال ایتا هم دارم که داستانمو اونجا میذارم، تلگرامم داشتم که با این وجود هیچی... . خب امیدوارم حلالم کنید😅😅این پارت رو پیشاپیش میگم ناراحت کننده ترین پارته اما طولانی نیست...
#بخش۴_شروع_و_پایان_یک_عشق ÷دختر وقیح تا سال پدرش رسید، ازدواج کرد.حالا برای سالگرد پدرش حامله اومده. %چقدر دخترا پررو شدن!! *پررو نه بی حیا شدن. تمام بدنش از حرف هایی که می شنید سرد شده بود. غیبت های زنان هجومی از احساسات منفی را به خودش و بچه اش حمله ور می کرد. تمام صحبت ها درباره ی او و فرزندش بود. وقتی میزی را برای نشنیدن این حرف ها رد می شد و به میز بعدی می رسید حرف ها بدتر و تندتر می شد. در آشفتگی عجیبی به سر می برد. نبود و ندیدن پدرش به اندازه کافی سخت بود. خاطرات پدر قبل از مرگ را یادآوری می کرد. پدرش آخرین نفس هایش را در بیمارستان کشیده بود. زندگی اش هر چه قدر هم سخت شده بود باید تحمل می کرد برای ادامه ی زندگی خود، فرزند و خانواده اش. حرف های آنها این انگیزه بقا را در او کمرنگ تر کرده بود. چشمانش دورتا دور سالن را می دید تا نقطه ای روشن، نقطه ای سرشار از آرامش بیابد اما حتی از مادر و مادربزرگش هم نور امیدی نبود. آنها باهم در غم پدر بودند و با بودنشان یکدیگر را تسلی می دادند. گویا فرزندش غم و ناراحتی مادر را نمی دید و میخواست به دنیا بیاید. درد تمام وجودش را پر کرد. از ته دل فریادی کشید و بر زمین افتاد. همه نگاه ها به همان زن حامله بی حیا چرخید. کسی اینقدر بی رحم نبود که دلش بخواهد اتفاقی برای او بیفتد. ÷زنگ بزنید اورژانس.%یکی زنگ بزنه به شوهرش.
مادر به سمتش آمد و دستانش را گرفت. •عزیزدلم نفس عمیق بکش. +مامان. نگرانم .حس بدی دارم. •آروم باش هیچی نیست در مقابل تمام چیزهایی که گذروندی هیچی نیست عزیزم. به خدا توکل کن. +یا... مامان...نمیتونم. •صبر داشته باش، آمبولانس داره میرسه. میتونی بلند شی؟ +آره فک کنم.بریم جای در تالار. •به من تکیه کن.آفرین. بوی نگرانی از همه حس می شد، از همه بیشتر از خانواده اش که هم دل نگران رضوانه هم فرزندش بودند. _آمبولانس اومد. ×دستتو بده من. مامان جان شما هم میاید؟ •ام...آره. مامان، امیرعلی شما بمونید به مهمونا برسین. _ولی... •شما بمونین هرچی شد میگیم. صدای مادر سرشار از نگرانی و بغض خفه شده بود. امیرعلی آن صدای بغض آلود و نگران را حس می کرد. _چشم مامان، به سلامت. *ایشالا با یک پسر خوشگل برمی گردین. •ایشالا. ×بابا لطفا مامان جان رو بیار.×و_رضوانه؟ و به آمبولانس نرسید و روی دست های مهدی از درد بیهوش شد. با بیهوش شدن رضوانه نگرانی همه ی خانواده را پر کرد. باید هرچه سریعتر به بیمارستان می رسیدند. صدای آژیرآمبولانس تنها صدایی بود که از بیرون شنیده می شد اما در آمبولانس درحال گرفتن فشار خون و چک کردن وضعیت بیمار بودند.پدر و مادرشان پشت آمبولانس در حرکت بودند ولی تمام نگرانی هایشان درون آمبولانس بود. ×خیلی ترافیکه. •ایشالا اتفاقی برای رضوانه جانم نیفته. ×نگران نباشید کارهایی که نیازه رو بخشی شو تو آمبولانس میکنن... فقط امیدوارم دیر نشه. ایشالا زمان طلایی نگذره. نفس های آن سه در سینه هایشان حبس شده بود. چهارساعت زمان عمل به اندازه یک عمر گذشت. ×آقای دکتر...همسرم و بچه ام چطورن؟ حالشون خوبه؟ +چی شد دکتر احمدی؟حال نوه و عروسم چطوره؟•دخترم. دخترم دکتر. سر پایین و سکوت دکتر همه را نگرانتر می کرد. &حال مادر خوبه ولی...×پس بچه ام... . &متاسفانه مرده به دنیا اومد. •وای رضوانه ام.×رضوانه نمی تونه تحمل کنه. از وقتی فهمید پسره. چقدر خیال پردازی کرد. چقدر ذوق و شوق داشت. گریه مادر و مهدی برای غم رضوانه و از دست دادن اولین فرزندش بند نمی آمد. پدر، مهدی را در آغوش کشید.+خداروشکر خود رضوانه سالمه. خداروشکر که به جای بچه اتون...×ولی بابا... هر وقت به رضوانه فکر میکنم که با شوق دنبال اسم می گشت. وقتی به...اولین باری که صدای قلبشو شنیدیم فک میکنم. واقعا نمیدونم رضوانه میتونه تحمل کنه یا نه؟... میتونم تحمل کنم یا نه؟ +عزیز بابا، شما همو دارین، ما رو دارین، خدا رو دارین...
سخت تر از این خبر، انتقال خبر و گفتن آن به رضوانه بود. پدر مهدی گفته بود بهتر است خودشان به رضوانه بگویند تا دکتر و پرستارها. پشت در اتاق جمع شده بودند.+کسی جلوش گریه نکنه. هنوز درد زایمان رو داره و اگر بفهمه که...میدونین که نباید گریه ما رو ببینه، ما باید پشتش باشیم. ×کی قراره صحبت کنه؟ فکر میکنم مامان جان نباید باشن. من یا تو بابا؟ +فک کنم از دید پزشکی گفتی اما من معمولا خبر مرگ کسی رو به خانواده اش نمیگم...نمیدونم. میخوای خودت بهش بگی یا فکر میکنی نمیتونی؟ ×اینکه تو چشماش نگاه کنم و بهش بگم بچه مون... باشه، چشم اما مامان جان، بابا هوامو داشته باشی، هوامونو. بغض و گریه ای که سعی داشت بروز ندهد، جلوی حرف زدنش را گرفت.دستگیره در را گرفت و با دست دیگرش چشمان خیسش را پاک کرد و به آرامی در اتاق را باز کرد. تا به چشمان منتظر خبر رضوانه نگاه کرد، به سمتش دوید.+چی شده مهدی؟ چرا بچه مو نمیارن؟ چرا از پسرم هیچ خبری نیست؟ توی کلماتش احساسات مادرانه و انکار واقعیت موج می زد. خودش را از آغوش مهدی جدا کرد. مادر به سمتش آمد و با مهربانی و گرمی و برای همدردی دستش را فشرد. رضوانه دستش را از دستان مادر آزاد کرد و منکرانه با صدایی لبریز از درد و غم گفت: نه، نه،مطمئنم زنده است. چرا قیافه هاتون اینجوریه؟ پسرم زنده است درسته؟ مطمئنم... مهدی با گریه رضوانه، او را در آغوش کشید. درحالی که مهدی به آرامی او را نوازش می کرد، گفت: گفتن مرده به دنیا اومده. +پس...پس به خاطر من مرد؟ ×تقصیر منه، که اصلا نتونستم درد و ناراحتی که امروز داشتی رو ببینم. منو ببخش رضوانه. درحالی که مادر سعی می کرد از اتاق خارج شود و آن دو را با یکدیگر تنها بگذارد، پدر مهدی شمرده شمرده شروع به حرف زدن کرد: رضوانه جانم، شاید درک نکنم که تو مهدی چی دارین می کشین اما میخوام بدونی بهترین آدم های جهان از دل سختی و نداشتن ها به وجود اومدن. این بخشی از زندگی شما دوتاست تا شما رو به زیباترین و باارزشترین الماس تبدیل کنه، عزیزانم. خدا اون چیزی رو میدونه که ما نمیدونیم...من تمام و کمال پشتتونم. ×بابا... _تنهاتون میذارم عزیزانم. تک تک آن واژه ها نوید عشق پدرانه ی یک مرد رو می داد. +ممنون بابا. مامان میدونم پشت دری ممنونم. ممنونم... گریه امانش را برید. ×رضوانه...
نظرات بازدیدکنندگان (0)