داستان failed facts(حقایق شکستخورده) پارت ۲
«با خواهرم وقت بگذرون.» «چ-چی؟» «همین که شنیدی. اون افسردگی داره شرط میبندم تا اینجا کلی تیکه بارونت کرده نه؟» متیئو فکر کرد. اون دختر فقط ازش استفاده کرد. درسطح خودش و این کار او رو پیش خودش تحسین میکرد. با خودش فکر کرد. اون این پول را واقعا نیاز داشت و خدا میدانست که باید چقدر خرمالی میکرد تا اون پول را بدست بیاره. از طرفی هم اینکار درست نبود. این کار به اون دختر آسیب میزد ولی متیئو سعی کرد به اون بخشش خیلی توجهی نکنه از اونجایی که پول نیاز داشت ولی نتونست و گفت:«عمرا» جسیکا که میدونست این آدم چقدر نیازمنده یه کارت بهش داد و گفت:«اگر نظرت عوض شد بهم زنگ بزن.»
روز بعد میراندا توی آشپزخونه بود و سعی میکرد برای خودش چای بریزه. داشت تمرکز میکرد جای فنجان و قوری رو به خوبی جهتیابی کرده بود و قصد داشت که چای رو داخل فنجان بریزه «خانوم ببخشید خانم کارلز گفتن برید تو سالن پذیرایی.» میراندا از جاش پرید و آب جوش ریخت رو ساعد دستش. احساس سوختگی شدیدی کرد ولی دستش فقط میلرزید. چیزی نگفت گله ای نکرد ولی زوئی ترسیده بود. «وای خانوم حالتون خوبه معذرت میخوام.» «من خوبم» «دستتون داره میسوزه بزارید زیر آب سرد بگیرم.» زوئی دست میراندا رو کشوند تا سینک ظرفشویی و آب سرد رو باز کرد. زوئی دستپاچه و ترسیده بود. میراندا میتونست بو بکشه. این کار برایش از تصور دنیا راحت تر بود. با آرامی گفت:«زوئی من توی اتاقم آلفا و گاز دارم نگران نباش الان میریم بهش آلفا میزنیم.» زوئی گفت:«ولی خانوم دستتون کاملا داره قرمز میشه الان تاول میزنه.» میراندا گفت:«سوخته. انتظار داری چه شکلی بشه؟ واقعا حوصله ندارم انقدر بزرگش میکنی بیا فعلا بریم پذیرایی.»
زوئی شیر آب رو بست و میراندا با دستمال دستش رو خشک کرد. به سمت سالن پذیرایی حرکت کردند. مادر و پدر میراندا اونجا منتظرش بودند. زوئی نگران بود وقتی رسیدند میراندا گفت:«با من کار داشتین؟» مامانش گفت:«بیا یه دقیقه… دستت چی شد؟ زوئی!؟» زوئی که تقریبا مطمئن بود این اتفاق میوفته میخواست جواب بده که میراندا گفت:«خودم ریختم مامان.» مامانش گفت:«خب فکر کنم زوئی حقوق میگیره که این اتفاقا نیوفته.» میراندا که حوصله بحث نداشت گفت:«کاری داشتین؟» زوئی از اونجا خارج شد و میراندا میتونست حس کنه که نفس عمیقی کشید. مامانش گفت:«انقدر به این آدما رو نده.» «رو نمیدم ولی کارای مهمتری از پریدن به این آدما به قول شما دارم.» «تو…» «مامان دستم داره میسوزه لطفا کارتون رو بگید میخوام برم آلفا بزنم بهش.» امیلی تاسف خورد ولی حرفی درباره اون نزد به جایش گفت:«فردا میری مرکز مشاوره.» «فردا نمیتونم.» «جدی میگی؟ خب فکر نکنم نتونستنت بهونه خوبی باشه.»
«بعدا حرف میزنم فعلا دستم خیلی میسوزه.» بعدم جوری که انگار خونه رو حفظه راهش رو کشید و رفت به سمت پله ها. موقعی که میخواست بره بالا لحظه ای تردید کرد که پله اول کجاست. ولی بعد که فهمید مثل یک آدم بینا از پله ها بالا رفت. وقتی رسید به اتاقش در رو بست. سپس با احتیاط قدم برداشت تا به تختش رسید میدونست وقتی به تختش برسه باید درجهت عقربه های ساعت بچرخه تا به کشو های میزتوالت برسه. شمرد. ۱…۲…۳…۴…۴/۵ قدم تا برسه به میزتوالت کشو سوم از بالا. بازش کرد. یکم گشت چندتا پماد اونجا بود. در چندتاشون رو باز کرد و بو کشید تا بفهمه کدوم آلفاعه. وقتی پیداش کرد از همونجا گاز هم برداشت. همونجا نشست کف پارکت و آلفا رو به نقطه ای که سوزش داشت زد بعدش هم گاز رو دورش پیچید و تهش رو با دندون کند و سعی کرد گره کورش بزنه اما نمیتونست بفهمه درزش کجاست. همون موقع بود که جسیکا اومد تو اتاق. «خدای من این زوئی واقعا چرا حقوق میگیره؟ پولی که میگیره رو بدن به من ماساژت هم میدم.»
پایان قسمت دوم
نظرات بازدیدکنندگان (0)