داستان failed facts(حقایق شکستخورده) پارت سوم
«خب داستان چیه؟ اینبار برای چی پول میخوای؟» متیئو که بدجور غرورش برای اینکار شکسته بود سرشو انداخت پایین و گفت:«بدجور گیرم خواهش میکنم.» صابکار قدیمیش که به خونش تشنه بود اما هنوزم ته دلش اونو مثل پسرش میدونست گفت:«پولی که میخوای زیاده باید یه کاری برام بکنی.» متیئو گفت:«هرکاری فقط من اون پولو تا امشب لازم دارم.» تام به چشمای التماسگر او نگاه کرد و گفت:«کار سختی نیست.» دهانش رو رسوند به گوش متیئو و گفت:«یه چندکیلو جنسه فقط باید بری تحویلش بدی.» متیئو نمیدونست چی بگه. نمیدونست دیگه چیکار باید بکنه. توی خیابون راه میرفت سعی میکرد کار درست رو انتخاب کنه. اما هیچکدوم کار درستی نبود. فقط انتخاب بین بد و بدتر بود. کارتی که جسیکا بهش داده بود رو در آورد و به شمارش نگاه کرد. باید تا امشب پول رو جور میکرد. غرورش رو برای چندمین بار کنارزد و زنگ زد به جسیکا. به محض اینکه جسیکا تلفن رو برداشت گفت:«قبوله ولی من امشب اون پولرو میخوام.» جسیکا لبخند موفقیت آمیزی زد و گفت:«واریز شده»
متیئو تعجب کرد و گفت:«چی؟ به کی؟ کی؟» جسیکا گفت:«همون روز پول بیمارستان مامانبزرگت رو دادم. میدونستم که مجبور میشی قبول کنی. به هر حال فردا ساعت ۸ رستوران بغل سنترالپارک منو که نه ولی میراندا رو میبینی احتمالا وقتی بفهمه دارم چیکار میکنم یه ذره از جفتمون عصبانی بشه ولی تو برای اینکه تحملش کنی داری پول میگیری دیگه؟» متیئو گفت:«عاا… فکر کنم-» «پس برو خوش بگذره.» «خدای من این زوئی واقعا چرا حقوق میگیره؟ پولی که میگیره رو بدن به من ماساژت هم میدم.» میراندا خندید و گفت:«عین مامانتی میدونستی.» «مامان توهم نیست احیاناً؟» «چرا ولی هیچ چیزی ازش به ارث نبردم ظاهرا.» جسیکا که دست به سینه به چارچوب در تکیه داده بود اومد داخل اتاق و روبروی میراندا نشست. دستش رو گرفت و به گاز گیره زد که بمونه بعد گفت:«خوب بستیش خیلی تمیزه. آبجوش ریخت ی رو خودت؟ دستت بوی گند آلفا میده.» «میخواستم چایی بریزم.» جسیکا دستش رو گرفت و باهم رفتن رو تخت دراز کشیدن. میراندا نمیدید اما میدونست دارن به سقف خیره میشن. جسیکا گفت:«داشتم به اون روزی که داشتیم تو دریا غرق میشدیم فکر میکردم.» «چجوری یادته تو خیلی بچه بودی!» جسیکا گفت:«ولی خیلی برام طنز بود. میدونی.»
میراندا گفت:«معلومه منم اگر داشتم خواهر خودمو شوخی شوخی خفه میکردم چندسال بعد که بهش فکر میکردم برام خنده دار بود.» جسیکا گفت:«هی اون موقع تو قدت از من بلندتر بود میخواستم ازت بیام بالا که برای کمک داد بزنم. حواسم نبود دارم خفت میکنم.» «تا روزی که چشمام کار میکرد شاید هم قدم شدی ولی ازم بلندتر نشدی. خوب شد کور شدم ندیدم تو از من بلندتر میشی. به غرورم لطمه میزد.» خندیدن. بعد از چند ثانیه سکوت میراندا گفت:«فردا نمیتونی وقت دکتر بگیری؟» جسیکا گفت:«چرا؟» میراندا گفت:«میخوام برم مطمئن شم که دیگه بینا نمیشم. چجوری ببینم ازم بلندتر شدی؟» میراندا خندید. قهقهه زد. جسیکا بهش نگاه کرد. از هرزاویه ای به نظرش خواهرش زیبا بود. همیشه بهش حسودی میکرد اما نه در حدی که باعث آسیب بشه. جسیکا اصلا خندش نگرفت.
رویتخت نشست و گفت:«می… تو بیناییت برگرده من پاهام قطع میکنم کهازت کوتاهتر باشم.» میراندا جدی نگرفت. هیچوقت نمیتونست چیزی رو جدی بگیره براش اذیتکننده میشد. از رو تخت بلند شد و به شوخی گفت:«قبول نیست تو میدونی من همیشه کور میمونم که این حرفو میزنی.» بعد رفت به سمت حموم بعدم گفت:«ولی کلا… برای این نگفتم. مامان میخواد بفرستتم پیش روانشناسی که خودش میخواد. نمیدونم چی راجب من فکر کرده ولی اصلا نمیخوام برم از اونورم حوصله بحث کردن ندارم. اگر بتونی برام بپیچی عالی میشه.» جسیکا یکم فکر کرد بعد گفت:«دکتر که نه ولی… یه کار دیگه میتونم بکنم.»
بازم دستم خورد اسلاید اضافه زدم شرمنده:)
نظرات بازدیدکنندگان (0)