داستان Failed facts(حقایق شکستخورده) پارت چهارم
متیئو حیرون و سیرون توی خیابونا گشت میزد. اینکه تنها کاری که داشت این بود که فردا با یه دختر کور گشت بزنه باعث میشد حالش از خودش بهم بخوره. خیلی وقتا به این فکر میکرد که خودشو خلاص بکنه. موقع هایی که فکر میکرد که دیگه هیچ کاری واسه انجام دادن نداره اما بعدش به این فکر میافتاد که مامانبزرگش هنوز هست و از این فکر منصرف میشد. اما الان دیگه پول بیمارستان مامانبزرگش هم داده بودن و باید فقط میرفت سر قرار. یعنی رسما دیگه هیچکاری برای انجام دادن نداشت. یعنی ممکنه فردا آخرین روز زندگیش باشه؟ شاید اگر دیگه کاری برای انجام دادن نداشته باشه همینطور باشه.
«جسیکا من واقعا حوصله ندارم.» جسیکا که داشت موهای پرکلاغی پرپشت و بلند میراندا رو اتو میزد گفت:«یکبار دیگه غر بزنی میفرستمت با مامان مرکز مشاوره که ازت حرف بکشه بعدم همشو بزاره کف دست مامان.» «جدی؟ تو منو اینطوری شناختی؟ من زبون وا میکنم؟» «نه دروغ گفتم.» میراندا دلش نمیخواست از خونه بره بیرون. ولی مرکز مشاوره هم آخرین جایی بود که میخواست بره. با شک و تردید گفت:«چطور مامان قبول کرد که به جا مشاوره بریم شام بخوریم؟ نکنه که چیزی رو به من نمیگی؟» «نه» «آره حتما منم چشمام میبینه بهت گفته بودم؟» جسیکا چشم غره رفت. ولی بعدش گفت:«به مامان گفتم داری میری سرقرار.» میراندا خندید و گفت:«خب خوب تو نقشت فرو رفتی واقعا که نمیخوام برم سرقرار پس انقدر تلاش نکن منو خوشگل جلوه بدی.» جسیکا چند ثانیه سکوت کرد.
میراندا از سکوتش ترسید و گفت:«صبر کن…» جسیکا چیزی نگفت. میراندا از رو تخت بلند شد و گفت:«من سر هیچ قراری نمیرم.» جسیکا گفت:«قرار یا مرکز مشاوره. من مجبورت نمیکنم.» «تو…» میراندا زبونش بند اومده بود. میراندا دستش رو زد به کمرش وگفت:«تو بهش نگفتی که من کورم. هرکی که هست یا نمیدونه یا اگرم میدونه به زور داره میاد و من نمیخوام انقدر احساس حقیر بودن بکنم جسیکا ترجیح میدم منو بکشی ولی من سر اون قرار نمیرم.» جسیکا از رو تخت بلند شد و گفت:«پس میخوای بری مرکز مشاوره؟» میراندا صداش بلند شد و گفت:«ترجیح میدم برم مرکز مشاوره تا روبرو کسی بنشینم که اصلا دلش نمیخواد اونجا باشه و چون من نمیتونم ببینمش هر ادایی که دلش بخواد دربیاره و از من سواستفاده کنه.» «می!» «نه اینجوری نمیتونی منو صدا کنی وقتی میدونی که چی قراره بشه.» «پسر خوبیه ازت خوشش اومده.» «اوه جدی؟ چی بهش پیشنهاد دادی ها؟ درازای تحمل کردن من قراره چی بگیره؟ من شاید کور باشم ولی احمق نیستم و تلاشات برای بردن من سر این قرار فقط داره آزاردهنده تر میشه.» نمیتونست صداش رو بیاره پایین وقتی عصبانی میشه هیچجوره متوجه رفتارش نیست. دستی به موهای به نرمی مخملش کشید و با اضطراب گفت:«کیف من کو؟» «می خواهش میک-» میراندا با صدایی خیلی بلند و مصمم گفت:«جسیکا کیف منو میدی یا نه؟» جسیکا کیف میراندا رو بهش داد و میراندا ازش گرفت و با سرعت از پله ها رفت پایین.
زوئی توی راه بهش رسید اگر میراندا عجله نداشت بره کمک زوئی رو پس میزد ولی الان فقط میخواست زودتر بره. وقتی رسید پایین امیلی اونجا ایستاده بود. به میراندا گفت:«فکر نکن از زیر کار در رفتی شاید امروز نه ولی باید یه روزی بری مرکز مشاوره قرارت بهت خوش بگذره.» میراندا خندید و دست زوئی رو کنار زد برگشت سمت مامانش. حس شنوایی اش از وقتی بیناییش رو از دست داده دوبرابر شده. میدونست مامانش کدوم سمتش وایساده. با عصبانیت گفت:«فکر کنم هنوز توی این خونه کسی متوجه نشده که من یه آدم بالغم فکر نکنین اگر بهتون احترام میذارم به این معنیه که شما صاحب نظرین با جفتتونم. وقتی هم که بابا اومد خونه به اونم بگید الانم دارم میرم بیرون اگر با تصمیمات من مشکل دارید ترک کرد این خونه برام مثل آب خوردنه. شنیدین با همتونم.» بعدم انقدر سریع از خونه خارج شد که زوئی میدویید بهش برسه. زوئی دویید جلوتر و در خونه رو وا کرد. به محض اینکه میراندا رفت بیرون زوئی دستش رو گرفت که از پله ها ببرتش پایین. میراندا با خودش زمزمه کرد:«پله های مسخره باید زودتر به فکر یه خونه کوچیک بدون پله میکردم.» زوئی لبخند زد. هرچقدر که میراندا توی رفتارهاش ثبات نداشت اما زوئی طی این سال ها به نظرش رفتار های میراندا بامزه بودن. میراندا و زوئی با سرعت مسیر حیاط رو تا ماشین میراندا طی کردند. پاول، راننده میانسال ماشین میراندا جلوی ماشین وایساده بود. به زوئی گفت:«چیشده؟» زوئی گفت:«هرجا خانوم گفت برو.» میراندا گفت:«پاول کجایی؟» پاول انگشت اشاره میراندا که بلند شده بود رو گرفت گفت:«می من اینجام.» میراندا چرخید سمتش و گفت:«مدیونی کسی بهت زنگ زد بهش گزارش کار بدی کجاییم چیکار میکنی.» گفت:«باشه حالا سوار شو بریم.» میراندا نشست رو صندلی شاگرد. زوئی و پاول به هم نگاه کردند. جفتشون نگران بودن. پاول سوار ماشین شد و راه افتادن. تا چند دقیقه حرفی بینشون نبود. پاول میدونست که میراندا حال خوشی نداره. زوئی از وقتی که میراندا کور شده چندمین کسیه که اومده براش کار میکنه و هنوز استعفا نداده ولی پاول از وقتی که میراندا به دنیا اومده برای خانوادهشون رانندگی میکرده و میراندا همیشه براش از جسیکا خیلی فرق داشته. اونو بهتر از هرکی دیگه ای میشناخت. به میراندا با آرامش گفت:«یادته یبار ۱۵ سالت بود میرفتیم یواشکی بهت رانندگی یاد میدادم؟» «الان اصلا وقت تداعی خاطرات نیست.» پاول به حرف میراندا اهمیتی نداد و گفت:«اون موقع فکر نمیکردم انقدر بچه بازی دربیاری و یواشکی بری ماشینو برداری و بری.»
نظرات بازدیدکنندگان (0)