فصل اول: پیشگویی و دو سرنوشت سالیان سال پیش، جادوگری بزرگ پیشگویی کرده بود، روزی که نور و تاریکی در مقابل هم قرار بگیرند،جهان از نو زاده، یا برای همیشه خاکستر میشود. دو کودک متولد می شوند: یکی در اولین روزِ بهار، با چشمانی طلایی که نویدِ امید میداد، و دیگری در شبی سرد و استخوانسوز، با موهایی به ساهی شب و نشانی شوم از تاریکی که قرار بود در بیست سالگیاش جهان را به آتش بکشد آتشی همرنگ چشمان سرخش. سالها گذشت. در سن ده سالگی، آن دخترِ نفرینشده را برای محافظت از قلمره در برابر هجوم هیولاها، به قلمروِ شیاطین تسلیم کردند. او در آن دنیای سیاه بزرگ شد؛ تنها، طرد شده و تحتِ نظارتِ سایههایی که منتظر بودند تا او در بیست سالگی، تمامِ وجودش را به شیطانی باستانی تسلیم کند.
فصل دوم: زندانی در بندِ تاریکی وقتی ادوارد پانزدهساله بود، طی یک شبیخونِ سهمگین توسط هیولاها ربوده شد. آنها او را به پستترین سیاهچالها انداختند و به دروغ جار زدند که قهرمانِ نور کشته شده است. اما حقیقت این بود که هیولاها از قدرتِ ذاتیِ ادوارد میترسیدند و نمیتوانستند به او آسیب برسانند. ادوارد در انزوایِ سردِ سیاهچال، تنها منتظرِ مرگ بود که ناگهان، قفلِ درِ زندان با صدایِ ملایمی باز شد. در آستانهی در، دختری ایستاده بود با موهای بلندِ قهوهای که صورتش را تا حد زیادی پوشانده بود. او با صدایی که به سختی شنیده میشد، گفت: «باید سریع از اینجا بری.» ادوارد با حیرت پرسید: «تو کی هستی؟ چرا کمک میکنی؟» دختر لرزید و با دستپاچگی گفت: «من آدراستیا هستم. فقط میخوام این کابوس تموم بشه... لطفاً، فقط همراهم بیا.»
فصل سوم: سالهایِ پنهانی ادوارد که توسط آدراستیا نجات یافته بود، نتوانست به دنیای انسانها بازگردد. آنها در بخشهای متروکهی شهرِ هیولاها و بیشه ها و جنگل های اطراف شهر مخفی شدند. طی سه سالِ بعد، آدراستیا راهنمایِ ادوارد در این دنیای بیرحم بود. او همیشه موهای قهوهایاش را با دقت میبست و از نور دوری میکرد. ادوارد در کنارِ او، از پسری ساده به جنگجویی قوی تبدیل شد. او در نگاههایِ آدراستیا غمی عمیق میدید که با هیچ کلمهای توجیه نمیشد. آدراستیا هیچگاه از گذشتهاش، برای ادوارد چیزی نگفت. او تنها با صدایی گرفته میگفت: «وقتی زمانش برسه، تو باید کسی رو بکشی که این نفرین رو به این جهان آورده. اگه ملفیکا رو از بین ببری، من هم آزاد میشم. این تنها راهِ نجاتِ منه، ادوارد.»
فصل چهارم: وداع در تونل وقتی ادوارد هجده ساله شد، آدراستیا تونلی زیرزمینی را به او نشان داد که به مرزهای انسانی منتهی میشد. ادوارد دستِ او را گرفت و گفت: «با من بیا! چرا باید اینجا بمونی؟ ما میتونیم با هم بریم.» آدراستیا لبخندی تلخ زد و دستش را کشید. چشمانِ سرخش برای لحظهای در تاریکی درخشید. او گفت: «ادوارد، یادت باشه که کارِ درست رو انجام بدی. وقتی روزِ موعود رسید... اون دخترِ نفرینشده همون ملفیکا رو بکش. فقط در اون صورته که من میتونم به آرامش برسم.» او ادوارد را به سمتِ نورِ انتهای تونل هل داد و خود در تاریکیِ شهرِ هیولاها ناپدید شد. ادوارد که با برگشتش امید را به انسان ها بازگردانده بود، راهیِ آکادمیِ جنگجویان شد، بیخبر از آنکه با هر هنر شمشیرزنی که میآموزد، به سلاخیِ کسی نزدیکتر میشود که قلبش را به او سپرده بود.
فصل پایانی: طلوعی در غروبِ یک رویا میدان نبرد غرق در سکوتی مرگبار بود. آسمان، رنگی کبود و وهمآور داشت. ادوارد، شمشیرِ آغشته به نورِ خورشیدش را در دست داشت. روبروی او، «ملفیکا»، با شنلی تیرهی و نقابی سیاه ایستاده بود. هیچکدام کلمهای نگفتند. تقدیر، این دو را برای آخرین رقصِ مرگ به اینجا کشانده بود. ادوارد با یک چرخش سریع، ضربهای سنگین وارد کرد. فولادِ طلاییرنگش، سدِ جادوییِ تاریکِ مقابل را درید و در سینهی ملفیکا فرو رفت. او ناله نکرد؛ تنها تنش لرزید و زانو زد. خون، مثل قطراتی از شبِ بیستاره، روی زمین سرد چکید. ادوارد بالای سرش ایستاد. دستش میلرزید. او پیروز شده بود؛ قهرمانِ پیشگویی، تاریکی را شکست داده بود. اما قلبش به او هشدار میداد که چیزی درست نیست. او زانو زد، دستانش را به سمت نقابِ صورتِ ملفیکا برد. با کشیدنِ نقاب، دنیا برای ادوارد متوقف شد.
چشمانِ سیاه با نشانِ ماه، حالا کمنور شده بودند، اما هنوز همان نگاهی را داشتند که سه سالِ تمام در تونلهای تاریک شهرِ هیولاها، تنها امیدِ ادوارد بود. «آدراستیا؟» صدای ادوارد شکست، نه از ترس، بلکه از فروپاشیِ تمامِ دنیایش. اشکهای او روی گونههای رنگپریدهی آدراستیا چکید. آدراستیا لبخندی زد؛ لبخندی که از همیشه گرمتر بود، انگار که باری سنگین از روی شانههایش برداشته شده باشد. آدراستیا زمزمه کرد: «ادوارد... گریه نکن. تو... تو کار درست رو انجام دادی.» ادوارد با هقهق گفت: «نه... نه! من چی کار کردم؟ آدراستیا، من میخواستم... من میخواستم وقتی همه چیز تموم شد، ازت بخوام که با من بمونی...» آدراستیا دستِ سردش را به آرامی روی گونهی ادوارد گذاشت و ردِ خون را پاک کرد. «تو من رو نجات دادی، ادوارد. تو من رو از اون سرنوشتِ شوم... از اون شیاطینی که قرار بود کنترل بدنم رو بگیرن، نجات دادی. الان... الان من آزادم. و این به خاطر توئه.» ادوارد صورتش را نزدیکتر برد، حسِ گرمایِ ضعیفِ نفسهای آدراستیا را روی صورتش حس میکرد. آدراستیا در آخرین لحظات، تمامِ توانش را جمع کرد، سرش را کمی بلند کرد و ل*بهایش را به نرمی روی ل*بهای ادوارد گذاشت. یک ب*وس*ه، کوتاه اما ابدی. او با صدایی که به سختی شنیده میشد، نجوا کرد: «منتظرت میمونم... توی دنیای بعد از مرگ... تو... اولین روزِ بهارِ منی.» و سپس، در دستانِ قهرمانی که تمامِ جهان را نجات داده بود، اما قلبِ خودش را برای همیشه در زمستانِ ابدی جا گذاشت، چشمانِ ستاره نشانِ آدراستیا برای همیشه بسته شد.
گریهع😭😭
خیلی قشنگ بوددددد