به قسمت ۲۱ خوش اومدی
میبل اطراف را نگاه کرد مثل یک برگه سفید. اتاق یک معکب سفید بود. (اوکی دارم خواب میبینم.) میبل در سفیدی مطلق شروع به قدم زدن کرد. (کاش یکم مداد رنگی داشتم.) حروف الفبا یکی پس از دیگری ظاهر شدند. (وای نه! کابوس من.... کلاس ادبیات!) حروف کنار هم قرار گرفتند. "شمن" لورین گفت:(باید هجی اش کنم؟ یا معنی اش رو به زبان عامیانه بگم؟) ابر بزرگی از حروف بالای سرش ظاهر شد. (این دیگه چه جهنمیه؟) کلمات از دل ابر بیرون ریختند. "تو" "انجامش" "دادی!" میبل یکی از ابرو هایش را بالا انداخت:(کدومو فهمیدی بلا؟ زود باش بگو!) پوف! ابر ناپدید شد. توده ای دیگر از کلمات پایین تر آمد "تو" "شل_*_یک" "کردی" فریاد زد:(من مجبور بودم!)
چشم هایش را باز کرد. سر جایش نشست:(من کجام؟) پیتزا گابلین لورین! نفس راحتی کشید. از اتاق بیرون آمد. برادرش را کنار کابینت ها پیدا کرد. (اینجا چیکار میکنی؟) دیپر فرچه و آرد را زمین گذاشت: (نمیتونیم یه لورین اعتماد کنیم!) میبل چندبار پلک زد:(چر... پلیس ها داخل خانه ریختند. از پنجره ها داخل پریدند و در را با زور باز کردند. صدایی آشنا... (دست ها بالا)
دیپر و میبل دست ها را سراسیمه بالا آوردند. دیپر تلاش کرد توضیح دهد:(شما باید درک کنین. اونا.... بدون نگاه کردن در چشم هایشان گفت:(دیپر و میبل پاینز شما بازداش.. (شما این اجازه رو ندارید!) افسر پلیس برگشت و با دیدن دختر تعجب کرد. لورین نفسش را بیرون داد و کیسه خرید هایش را پایین گذاشت. از بین ماموران پلیس رد شد و کنار افسر پلیس ایستاد:(این پرونده برای ماست.) و کارتی را نشان او داد. ماموران با دیدن کارت با هم پچ پچ کردند: (چرا اونا اینجان؟) (مگه این یه پرونده عادی نیست؟) (اون عضوه؟ جدا؟) دیپر و میبل دست ها را پایین آوردند. میبل زمزمه کرد:(گفتی چرا نباید به لورین اعتماد کنیم)
ماموران پلیس در ثانیه ای خانه را تخلیه کردند. در لحظات آخر دیپر میخواست پیشنهاد بدهد که با آنها بروند! لورین رو به روی آنها روی آخرین صندلی میز ناهار خوری نشست. لورین سرش را کج کرد: (بجنب! اون چیزی که توی سرته رو بگو) میبل نزدیک دیپر روی صندلی نشست. دیپر صاف در چشم های لورین زل زد: (تمام سطوح. لیوان ها، ظرف ها، حتی بطری آبی که دیشب باهاش به اون گابلین ضربه زدی. کاملا تمیز و بدون لکه ان.) دیپر یک استامپ بزرگ و یک کاغذ خالی به سمت لورین هب داد. (و اگه حدس من درست باشه...) لورین دستش را روی سطح آبی استامپ فشار داد و روی کاغذ گذاشت. دستش را پس از چند ثانیه برداشت. گفت:(من هیچ اثری روی دستم ندارم. تبریک میگم! حالا چی؟) دیپر به اثر انگشت های کاملا صاف نگاه کرد: (تو یه انسان نیستی. مگه نه؟) لورین بدون تغیری در چهره اش گفت:(از کجا این رو میگی؟) _(اونا عادی نیستن!) لورین یک ابرویش را بالا انداخت:(اینکه یه نفر توی هر دستش ۶ تا انگشت داشته باشه عادیه؟) میبل و دیپر به هم نگاه کردند. دیپر با احتیاط بیشتری پرسید:(تو کی هستی؟) به دختر غریبه نگاه کرد. فقط یک اسم داشتند که میتوانست تقلبی باشد. به قدری قدرتمند که پلیس ها را فراری داد. اون واقعا کیه؟ دیپر دید او دست هایش را در هم قفل کرد و چانه اش را روی انها گذاشت. او گفت:(من لورین هستم) چشمانش را بست. (لورین بکمایر) چشم های قرمز رویت شد...
نظرات بازدیدکنندگان (0)