تو که آمدی خوش آمدی!
دیپر خود را مجبور کرد کمی جو را عوض کند؛(پس بگو چرا یکشنبه ها مثل بقیه کلیسا نمیرفتیم. پدر و مادرمون به "آب مقدس" حساسیت داشتن!) میبل تک خنده ای کرد و لبخندش را به نمایش گذاشت:(خیلی دوست داشتم تو گروه سرود باشم.) همیشه سر هر چیزی ساعت ها حرف میزدند. دیپر نفهمید چطور بحث به اخلاق معلم فیزیک کشید. میبل گِله کرد:(من نمیخوام مقدار وزن یک فیل داخل آسانسورو توی اورانوس با جاذبه غیر منطقی حساب کنم. چرا نحوه شکست یک مثلث زرد رو یاد نمیدن؟ این روزا هر دانش آموزی باید بلد باشه چطور دستگاه پاک کننده حافطه بسازه!) دیپر از اشاره میبل به سایفر جا خورد. کابوس و ملاقاتی که داشت را پشت یک خنده مصنوعی پنهان کرد. "تو همیشه دردسر ساز تر بودی! " "دروغ گوی خوبی نیستی! " در ذهنش نقطه هارا به هم وصل کرد. شمن ، پیشگویی! بیل هیچوقت برای حقیقی شدن پیشگویی که بر ضررش است تلاش نمیکند پس... پس چی؟ افکار او به هم ریخته تر از موقع هایی بود که با میبل دنبال هیولای پنهان دریاچه میگشتند. وقتی وارد محوطه اصلی شهر شدند موجی از خاطرات اورا در بر گرفت. تلاش کرد تمرکزش را حفظ کند. سریع تر از انتظار به کلبه رسیدند.
کلبه معما بسته بود و پیغامی با این متن روی در آویزان بود: "یک سفر تابستانی یهویی زود برمیگردیم." _(توی ماشین بخوابیم؟) +(هوا هنوز تاریک نشده بیا یک گشتی توی جنگل بزنیم) قدم زنان درختان کاج را رد کردند و به درختان بیشتری برخوردند. کم کم شب شد. چراغ قوه را روشن کردند. خواهرش زیر لب آهنگی را زمزمه میکرد. نور چراغ قوه چیز درخشانی را بین چمن ها نمایان کرد. میبل به سمت آن دوید و یافته اش را بالا گرفت. او گفت:( یه گوشواره پیدا کردم. خیلی خوشگله! میتونم نگهش دارم؟) نور چراغ قوهای از تاریکی شب نمایان شد صدای دخترانه گفت:(نه چون مال منه) کم کم دختر نمایان شد. پیراهن سفید، جلیقه و شلوار و کراوات مشکی به تن داشت. قد متوسط و موهای بلند مشکی و چشمان سیاه. میبل آروم گفت: (یک عضو از طرف دولت که میخواد من رو به جرم شب توی جنگل بودن بندازه زندان؟) دختر به نشانه منفی سر تکان داد: (یک همچین کسی توی سینما کار نمیکنه و دنبال لنگه گوشواره اش نمیگرده. ولی هی! سلام و لورین هستم و شما؟ تا حالا اینجا ندیدمتون.) دیپر گفت:(سلام. دیپر و میبل پاینز هستیم) با شنیدن اسمشان لبخند دختر بازتر شد. با نور چراغ قوه جلو آمد و گوشواره نقره ای رنگ را از میبل پس گرفت. دیپر پرسید: (کارت تموم شده؟) لورین لورین گفت:(نیم ساعت پیش، تجهیزات خراب شد. برگشتم تا دنبال گوشوارم بگردم.) میبل گفت:(توی جنگل دنبال گوشواره میگردی؟) همانطور که به درختی تکیه میداد گفت: (وقتی خونه ات توی جنگل باشه کجا رو میگردی؟) دیپر از او حس خوبی نمیگرفت: (کسی توی جنگل زندگی نمیکنه.) لورین صدای توی ایر پادش را نادیده گرفت:(یه کلبه چوبی قدیمی. شما کجا زندگی میکنید؟) میبل:( تقریبا هیج جا! توی ماشین. فکر کنم.) لورین گفت: (اخرای بهار شب هوا سرد میشه. من رو فرشته ناجی خودتون بدونید چون من یک اتاق خالی دارم با یک تخت دو طبقه. قبلا دوستام اونجا بودن. ولی میدونی انگار افراد زیادی نیستن که اینجا بمونن. در ضمن نگران نباشین. من وسایل تیز زیادی توی خونه ام ندارم.)
دیپر نمیدانست چرا روی تخت در خانه یک دختر غریبه نشسته و به دیوار زل زده. ولی شام خوب بود. پیتزا همیشه راه نجاتی از مشکلات است. ساعت از ۲ شب گذشته بود. اتفاقات امروز را مرور کرد. بیدار شد. ناهار خورد. والدینش را به سمت دیار باقی راهنمایی کرد و از شهر خارج شد. در جنگل پرسه زد و یک غریبه به او و خواهرش جا داد. یک روز عادی برای کسی که در آبشار جاذبه زندگی کرده. صدای باز شدن آب او را از فکر بیرون کشید. آرام در را باز کرد. هودی آبی و شلوار پارچه ای. چرا از دیدن لورین جا خورد؟ این خانه او بود. ولی با دیدن یک دست با انگشت های به شدت بلند پشت سرش او را ترساند. یعنی به موقع برای کمک می رسید؟ لورین در بطری شیشه ای را بست. بعد برگشت و بطری را بر سر گابلین کوبید. آن دست و صاحبش هردو به زمین افتادند.
لورین متوجه دیپر شد. بطری را بالا گرفت: (اونطوری نگام نکن. توی این شیشه فقط آبه!) _( ورود گابلین ها به خونه مردم کی عادی سازی شده؟ معمولا مردم جیغ میکشن.) لورین به پنجره بازی که گابلین از طریق ان داخل آمده بود زل زد:(خب من مردم نیستم) صدای در از پشت دیپر شنیده شد. میبل بیرون آمد و گفت: (میشه یک پیتزای دیگه سفارش بریم؟) نگاهی به گابلین در آشپز خانه، دیپر و لورین انداخت. و با تاسف گفت: (چند سال پیش گابلین ها بزرگتر بودن!) آن روز گذشت. همه بعد از پیتزای پر از پنیر دیگری به تخت خواب ها باز گشتند.
دیپر فقط پلک زد و نور بیش از حد اتاق را دید. صبح شده بود؟ اصلا حس نکرد که خوابیده است. در اتاق را باز کرد و کاغذ کوچکی بر روی در دید: "من میرم خوراکی بگیرم. اینجا رو خونه خودتون بدونین!" کمی در اتاق پذیرایی نشست. "همه چیز غیر عادیه! چرا باید دلش برای دوتا غریبه بسوزه؟ یا زیادی ساده لوحه یا یه نقشه مخفی داره." خانه پاک پاک است. به نظر نمی آید یک زیرزمین مخفی داشته باشد. دیپر پرده های خانه را کشید. چراغ قوه ماورای بنفش را روشن کرد. همه جا را چک کرد. زیادی تمیز زیادی بی نقص! با چراغ قده اش نگاه کوتاهی توی آشپزخانه انداخت. و دلیلی پیدا کرد تا لورین را محاکمه کند.
نظرات بازدیدکنندگان (0)