ʜɪᴅᴇ ᴀɴᴅ sᴇᴇᴋ
نفس هایش به شماره افتاده است، به یاد ندارد چه مدت در حال دویدن بوده است. او، نیاز دارد خود را مخفی کند؛ باید قایم شود، وگرنه زندگی او به پایان می رسد. به اطرافش نگاه سریعی می اندازد و با دیدن اولین کمدی که در دیدرسش قرار می گیرد به سمت آن می رود. انتخابی عجولانه، اما عاقلانه در آن زمان به نظر می رسد. می تواند صدای قدم های شخص دیگر را حس کند که هر ثانیه به او نزدیک و نزدیک تر می شود.
از درز باریک کمد نگاهی به بیرون می اندازد تا اوضاع را بررسی کند. تبر بزرگش را می بیند که روی زمین کشیده می شود. جرقه های زرد و نارنجی ای که بر اثر برخورد تبرش با زمین سرامیکی به وجود می آیند، لرزه ای به تن او می اندازد. او باید مکان بهتری را بر می گزید، اما دیگر برای این حرف ها دیر شده است و او، تنها به مرد نگاه می کند که زیر لب آوازی را زمزمه می کند و در کمال آرامش تک تک در ها را چک می کند. او، به خود میلرزد هنگامی که میبیند مرد در چند قدمی مکانی که او مخفی شده ایستاده است. مرد نگاهی به اطراف می اندازد و آن جاست که چشمانش به چشمان او، در لای همان درز باریک گره می خورد.
او، نفسش را در سینه حبس می کند. می داند کارش تمام است و منتظر لحضه نهایی می ماند. مرد در حالیکه آوازش را اینبار بلند تر از همیشه زمزمه می کند تبرش را بلند می کند و با ضربه ای محکم کمد را به دو نیم تقسیم می کند. تنها شانسی که او آورده بود، آن بود که دقیقا دو ثانیه زودتر از کمد بیرون آمده و در حال فرار به سمت در خروجی بود. مرد، به او نگاهی می اندازد، سپس با سرعتی باور نکردنی پا به پای او به حرکت در می آید. او با دویدنی که آدم را از نفس می اندازد و مرد، با راه رفتن تند و آوازی او را همراهی می کند. مرد، کوچکترین تلاشی برای آسیب زدن به او نمی کند. او، خیالش کمی راحت می شود و تصمیم میگیرد بایستد و نفسی بگیرد. در همان لحضه پرتاب قدرتمندی شکل میگیرد و درست به جمجمه او برخورد می کند...
Game over, you lost - اههه، بازم؟ این کاراکتر خیلی به درد نخوره، همش میبازه. مایکل در حالیکه دسته را بر روی میز می کوبد به آرامی نفس می کشد تا آرامش خود را باز یابد. کمد انتخاب مناسبی نبود، او درک می کرد. بی احتیاطی ای کرده بود که باعث باخت او شده بود. شانه ای بالا می اندازد و دوباره دسته را بر میدارد و برای بار پنجم بازی مجدد را می زند. کاراکتر او به ظاهر صحیح و سالم بر میخیزد، اما چیزی که مایکل و هیچ گیمر دیگری قادر به درک آن نخواهند بود آن است که این کاراکتر در چرخه زمانی بی انتها گیر افتاده است، مرگ را بار ها تجربه کرده و نمی تواند از سرنوشت خود فرار کند و او، تنها بازیچه ای برای قدرتی برتر است...
نظرات بازدیدکنندگان (0)