ʀᴏᴏᴍ ɴᴜᴍʙᴇʀ 57
جری تازه مهماندار یک هتل رنگ و رو رفته به نام مراپالازا شده بود، از همان زمانی که کارش را در آنجا آغاز کرد، متوجه اتفاقاتی عجیب و غیرعادی میشد که هیچ توضیحی برای آن ها نداشت. مهم ترین نکته، آن بود که هر رهگذر یا مسافری به آن هتل قدم میگذاشت، دیگر هیچوقت برنمیگشت. جری بارها رفتار مهمانداران دیگر را دیده بود که مهمانان را تا اتاق هایشان همراهی میکنند و سپس دست خالی برمیگردند. اوایل فکر میکرد تنها به دلیل زمان شیفت اوست که نمیتواند خروج مسافران را ببیند، زیرا او شیفت شب را انتخاب کرده بود و زمان تخلیه تمام اتاق ها 11 صبح بود؛ هیچ مهمانی زودتر از آن زمان یا بعد از آن اجازه خروج از هتل را نداشت.
اما رفته رفته جری متوجه حال عجیب و غریب مهمانداران هتل شد. هیچ کدام از آن ها رنگی بر صورت نداشتند و گویی توسط شخصی نامرئی هدایت می شدند که آن ها را در الگو های مشخص به حرکت در می آورد و وادار به کار می کرد. جری که کنجکاو شده بود تصمیم گرفت از راز این هتل پرده بردارد. یک شب، او مهمانداری را دید که طبق معمول پس از اتمام شیفتش به سمت خانه روانه میشد. جری بی هیچ معطلی و در سایه ها او را تعقیب کرد. حدس او درست بود، مهماندار پس از مدتی بی هدف چرخیدن در خیابان از در پشتی هتل وارد شد، جری نیز به دنبال او؛ مهماندار مستقیم به سمت آسانسور رفت و جری پشت یکی از ستون ها پنهان شد. با دقت مهماندار را زیر نظر گرفت و متوجه شد او الگوی خاصی از دکمه ها را فشار می دهد. جری تلاش کرد آن را به خاطر بسپارد. دو، سه، یک، ده، پنج، دو، چهار؛ سپس در آسانسور بسته شد و مهماندار از نظر ناپدید شد.
پس از مدتی، جری به سمت آسانسور مجاور رفت و وارد آن شد. دکمه ها را به ترتیب مشخص شده فشرد و منتظر ماند. در های آسانسور بسته شد و آسانسور به راه افتاد. جری منتظر ماند، منتظر نشانه ای از یک خطر یا یک واقعه عجیب و غریب، اما هیچ اتفاقی نیوفتاد. گویی آسانسور اهمیتی به رازآلود بودن نمی داد. جری مدتی در سکوت منتظر ماند، انتظار... انتظار... انتظار... پس از ده دقیقه انتظار بلاخره به طبقه چهارم رسید. هنگامی که پایش را از آسانسور بیرون گذاشت، متوجه شد که هوای راهرو سردتر از حد معمول است. هتل اگرچه امکانات کمی داشت، اما همیشه به یک سیستم گرمایشی سقفی مجهز بود که هوا را گرم نگه می داشت، اما جری به وضوح هیچگونه گرمایی را حس نکرد. او، مطمئن شد که این دنیا، دنیایی که او می شناسد نیست. به خود جرئت داد و به راهرو تاریک و سرد قدم برداشت. در آسانسور پشت سر او بسته شد و به طبقه پایین رفت. جری نقش عمیقی کشید و به راه افتاد و تلاش کرد تا مهماندار را بیابد.
همانطور که راه میرفت، اتاق ها را از نظر گذراند. همه چیز طبق معمول بود، اما شماره ها به نظر اشکالی داشتند. اتاقی در انتهای راهرو نظر او را جلب کرد، اتاقی با در نیمه باز و نور طلایی رنگی که از آن بیرون می زد. روی در اتاق، شماره 57 به رنگ طلایی نوشته شده بود. جری ناخودآگاه قدم های خود را به سمت آن اتاق برداشت. هر قدم که نزدیک تر می شد، دور و اطراف او گرم تر می شد. گویی تنها منبع گرما، همین نور ساطع شده از در بود. جری نمیتوانست چشمان خود را از نور بردارد. گویی اتاق، او را فرا می خواند. دستش را جلو برد، دستگیره را گرفت و در را باز کرد. نور خیره کننده ای لحضه ای فضا را روشن کرد، اما چند دقیقه بعد اگر رهگذری در حال گذر از نزدیکی هتل بود می توانست صدای داد و فریاد های وحشتناکی را بشنود که در سرتاسر هتل اکو می شد. گویی کسی زنده زنده در آتش می سوخت...
پس از آن، هر مسافری که وارد هتل می شد به طرز عجیبی ناپدید می شد. جری؟ همان مرد مو مشکی با چشمان آبی؟ او به طور کامل ناپدید شده بود و به جای او، مهمانداری به نام تری، با چشمان مشکی و موهای آبی اقیانوسی به خشکی مهمانان را هدایت می کرد. هدایت به اتاق شماره 57... اگر روزی به هتل مراپالازا برخورد کردی، وارد نشو؛ مگر اینکه بخوای قربانی بعدی اتاق شماره 57 باشی!
واقعا داستان هات فوقالعاده هستن
ادامه بده😼
بله
عالیییییییی✨✨✨😱😱😱😱🌸🌸
ممنون
💖💖💖💖✨✨✨✨✨✨✨💞💞
چقدر منتظر بودم داستان جدید بنویسینTvT
واقعا خط به خط داستاناتون من رو محو خودشون میکنن🥲✨
نمیدونم چرا ولی وایب بخش d رو از این مطلب گرفتم
جالب بود
خیلی پست هات رو دوست دارم
تشکر
عالیییی بوددد!
(راستی ببخشید میگم ها😅 ولی خب... ام... لحظه درسته...)
خسته نباشی عالیه
ممنون
عالییی بود🍃🛐
متشکرم
♥✨
داستانایی مینویسی که با ادبی بودن زیادی و غم زیادیشون اذیتت نمیکنن، واقعا عالیه🗣
متشکرم.
وای وای نویسنده مورد علاقم پست ساخته🦈
جدی پست هات محشرن
ممنون ازتون.
فرصت
عالی بود مگه میشه بد باشه؟؟
متشکرم.