به قسمت ۱۸ خوش اومدی
سایفر درد را در صورتش احساس میکرد. صورتش را بلند کرد. یک شیشه بزرگ دید و او این اواخر همیشه هست! لورین با ماژیک ابی به بینی اش اشاره کرد:(درد میکنه، مگه نه؟ با سر افتادی روی میز! "در ماژیک را باز کرد'' حالا اگه به اندازه کافی خوش گذروندی. وقت کاره!) لورین همزمان با نوشتن روی تابلو گفت:(اون پشت پیداش کردم. چرا یکی از اینا داری؟) با ماژیک آبی روی تابلو نوشت:"تظاهر کن آدم خوبی هستی!" بیل_(منظورت رو نمیفهمم! من عالی ترین چیزیم که این سازمان داره.) لورین سرش را به نشانه تاسف برای سازمان تکان داد و زیرلب گفت:(صد درصد همینطوره!) سایفر پرسید:(چطور مظلوم نمایی کردی تا استخدامت کردن؟) _(سوالات عجیبی میپرسی! راحت باش و هرجور خواستی رفتار کن!) لورین قبل از بیرون رفتن از اتاق گفت:(موفق باشی!)
اولین روز کاری پر از استرس است؟ تا به حال مصاحبه کاری را تجربه کردی؟ سایفر ریلکس بدون در زدن یا سلام کردن رو به روی ۵ مرد نشست. هارو چشمانش را چرخاند. او را در ذهنش با لورین مقایسه میکرد. این تقاص کدام گناهش بود؟
پروفسور پاول سوالات را شروع کرد: "هدف تاسیس این سازمان چی بوده؟" سایفر گفت:(تا مطمئن بشه مردم زمین چیز های شگفت انگیز جهان رو نبینن) لورین که از دوربین های مدار بسته تماشا میکرد نظرش را گفت:(یه جورایی درسته!) صدای او در ایرپاد کوچک در گوش هارو پخش شد. "نا امید کننده" تنها نظر هارو درموردش بود سوال بعدی از طرف مارتین ترنر بود: (اگه یک ناهنجاری قصد داشته باشه سازمان و کره زمین رو از بین ببره؛ عکس العمل تو چیه؟) (بهش پیشنهاد میدم در ازای اطلاعات مفید باهاش همکاری کنم ولی بعد بهش پشت میکنم از دور خارجش میکنم. و تنهایی به دنیا فرمانروایی میکنم!) لورین نظرش را ارائه داد:(تا یه جاهایی خوب پیش رفتا) _ (چقدر برای جون انسان ها ارزش قائل هستی؟) (ارزش اون ربات های گوشتی یه جایی بین چوپاکابرا و کَنه های گِل آلوده.) هارو برگه های جلوی مرد ها را چک کرد به ترتیب: "خطرناک_گستاخ_نامناسب" برگه خودش و دکتر ویلیامز خالی بود. او سکوت کرده بود. و در خفا تحلیل میکرد. لورین به آن مرد از داخل مانیتور ها خیره شد. "یعنی چه کِرمی میخواد بریزه؟"
پروفسور ویلیامز به سمت جلو خم شد و دست هایش را در هم قلاب کرد. (میتونم نظرتون رو در مورد دنیا های دوبعدی بپرسم؟ شنیدم مدتی توی یکیشون زندگی کردید.) زنگ خطر درون ذهن لورین روشن شد زیر لب گفت:(چرا؟...چ..چطور؟...آخه..از کجا؟..) با شنیدن صدای سایفر لورین زندگی دهمش را تمام شده حساب کرده بود. (نمیتونی حتی فکرش رو بکنی چقدر حوصله سر بره!) ویلیامز پوزخندی زد و گفت:آقایون؛ میخوام نظرتون رو درمورد این بار به من بسپرید.) مخالفتی نبود. یعنی اگر بود هم ویلیامز جدی نمیگرفت. صدایش را صاف کرد:(شاید در نگاه اول اینطور به نظر برسه که مناسب این وظیفه نیست. تعهد نداره و هیچگونه ارزشی برای انسان ها قائل نیست. ولی داشتن یک نفر که طرز نگاه متفاوتی داشته باشه بد نیست!) لورین با تمام شدن حرف ویلیامز ناخواسته گفت: (ها؟ چیشد الان؟) چهار پروفسور با تبریک به سایفر از اتاق بیرون رفتند. لورین از کنار آنها گذشت و وارد اتاق شد:(خیلی مودِش خوب بودا! دوران من اینطوری نبود!) (چطور قبول شدی؟) (معلوم نیست؟ تقلب کردم!)
چطور در مصاحبه اش رفتار کرده؟ خب برای جواب دادن باید سه ماه پیش را به یاد می آورد. شانس اوردی! لورین حافظه خوبی دارد!!
لورین از شکاف عبور کرد. نور سقف کمی بیش از حد سفید بود. هوا بوی ضدعفونیکننده میداد. قدم سومش نامتعادل شد. زمین نزدیکتر آمد. همهچیز در تاریکی فرو رفت.
با صدای بیبِ ریزی پلکهایش را باز کرد. دور تا دورش با پردههای آبی پوشیده شده بود. نور ملایمتر بود، اما هنوز سرد. صدای پرستار را شنید: (به هوش اومدی؟ فشارت افت کرده بود. الان توی بخش درمان مرکزی هستی. باید قبل از عبور یکم استراحت میکردی.) دستگاههای مزاحم را از خودش جدا کرد. پرستار از بین پردهها رد شد و او را تنها گذاشت. معمولاً بعد از پرش اینطوری نمیشد. شاید واقعاً خسته بود. پردهها کنار رفت. هارو داخل شد و رشتهی افکارش را قطع کرد. (حالت خوبه؟ سرگیجه نداری؟ بدنت رو حس میکنی؟) لورین صاف نشست. ( آره آره، خوبم. چرا باید بد باشم؟ فقط نمیدونم چرا یهو اینجوری شدم.) هارو دستگاه فشار خون را نگاه کرد. مکث کوتاهی کرد. (آره… چرا باید بد باشی؟) بعد سریع نگاهش را بالا آورد و مستقیم به لورین دوخت. (نتایج بُعد ۷۴۲۸ رو به دست آوردیم. سیارهی یخزده ترک برداشت و از بین رفت.) لورین پلک زد. ( شرط رو باختم. ده دلار از دست دادم. چی با خودم فکر کردم؟ یه دنیا بدون وجود خدا از هم میپاشه!) شکم لورین صدا داد و بحث را قطع کرد. هارو گوشهی لبش تکان خورد. ( بیا بریم سالن غذاخوری. بقیهی روز رو مرخصی داری.) لورین از تخت پایین آمد. برای لحظهای کوتاه، سرمایی باریک از پشت گردنش گذشت. ایستاد. بعد ناپدید شد. چیزی نگفت. و همراه هارو از بخش درمان خارج شد.
یک هفته عادی تعلیم ۲ کار آموز و از دست دادن ۴ پروفسور! حادثه غمانگیزی بود. مجبور شد چندین ناهنجاری سرکش را حذف کند. فرمش را مرتب تر از همیشه پوشید. کروات مشکی رنگش را کمی سفت کرد. قبل از ورود صدایش را صاف کرد. در زد. صدای رئیس گفت: بیا داخل نفسش را بیرون داد و دستگیره را چرخاند. مصاحبه چیز مهمی بود. حدود ۶ سال بود که اینجا زندگی میکرد و بالاخره بالا دستی ها میخواستند او را جدی بگیرند. با هارو چندین بار تمرین کرد. سوالات منطقی بودند. جواب های قابل پیش بینی. ۵ مرد جلوی نشسته بودند. هارو سمت چپ نشسته بود. به قیافه اش نمیخورد اما مرد قدرتمندی در سازمان محسوب می شد. روی صندلی مقابل مرد های بی روح نشست. فاصله خیلی زیاد بود. شاید لورین میتوانست آسیب زننده باشد ولی این یکم زیاده روی است! سوالات را شروع کردند: اولویت سازمان ما چیه؟ محافظت از مردم حاضری برای مردم جون خودتو فدا کنی؟ جواب این قابل بحث بود. هیچ گونه سلاحی قادر به شکافتن پوست لورین نبود و کسی هم نبود که حریف قدری به نظر برسد. جواب داد: بله چندین سوال که باعث می شد فکر کنی آنها فقط یک پیشکش میخواهند که برای محافظت از انسان ها پیش شیطان قربانی شود. مردی که وسط نشسته بود و تابهحال سوالی حرفی نزده بود گفت: (چرا فکر می کنی باید شیطانی مثل تورو جدی بگیریم، ناهنجاری ۲۷۱۹؟) لورین لورین اخم ریزی کرد. نفسش را بیرون داد تا جوابی قانعکنندهای بدهد که مرد ادامه داد: (تو یک موجود پَستی که در دنیای ما جایگاهی نداره. برای همینه که وقتی داری برای جونت میجنگی ما توی دفتر های استریل نشستیم و قهوه میخوریم.) به آرامی از جایش بلند شد. آرام به سمت میز ته اتاق قدم برمیداشت که صدایی آمد. مثل جرقه زدن سیم یا بهتره بگیم شوکر الکتریکی. لورین چیپ کوچک را از جیبش درآورد. به نگاه های متعجب و حتی ترسیده مرد ها نگاه کرد. (دقیقا کنار بصل النخاع. باعث بی حس شدن نخاع میشه. هوشمندانست اما نه برای کسی که از یک دنیای دیگه اینجا اومده!)
جیپ با صدای کمی روی زمین انداخته شد. دو قدمی میز بود: (هوشمندانه بود! برای یک هفته حتی حس هم نکرده ام. به کمک یه دوست جداش کردم) دستش را روی میز بزرگ گذاشت. میز آن طرف اتاق ظاهر شد. حالا فقط لورین است و چهار مرد ترسیده. اتاق پنجره ای نداشت. پروفسور ویلیامز و دوستانش به سمت در دویدند و کمک خواستند. لورین لبخند زد و گفت: ( بیخیال!! از اینجا برای بازجویی ناهنجاری ها استفاده میکنیم. کسی صداتو نمیشنوه. در هم قفله؛ زور لازم برای شکستنش رو نداری!) هارو گوشه چپ اتاق دور از در و همه ایستاده بود. چطور فکر کرده بود لورین متوجه نمیشود؟ حالا هم ۴ متخصص دیگر را از دست خواهیم داد. چشمانش.... از همیشه قرمز تر بود. سوال آخر: چرا باید لورین را امتحان میکردند؟ چطور به یک چیپ کوچک اطمینان کامل داشتند؟ لورین نوک انگشتش را مانند ثبت کردن سند مهمی روی پیشانی دکتر پاول فشار داد. هارو گیج شد. "چیکار میکنه؟" هر چهار نفر بعد از قرار گرفتن اثر انگشت لورین ساکت شدند. کمک نخواستند. فقط روی زمین نشستند. چشمانشان خالی و سیاه شده بود. چیزی که هارو تا به حال به چشم ندیده بود. لورین با لحن مهربانی گفت: ( و هیچکدوم از شما قرار نیست چیزی به یاد بیارید!! جز اینکه... من توی مصاحبه عالی بودم.) هر چهار تا سر تکان دادند. لورین سرش را کج کرد و گفت: (آفرین!) بعد هم به سمت هارو قدم برداشت. لورین گفت: (تو هم موافقت کردی. امضای تو هم پایین پرونده بود.) هارو چیزی نگفت. نمیتوانست انکار کند. از همه چیز خبر داشت و زمان مناسبی نبود که بگوید ته قلبش مخالف بوده پس... سکوت کرد. به خوبی میدانست اگر به دست لورین "حذف" شود. حتی کسی اورا به یاد نخواهد آورد. لورین جلوی هارو نشست، دست راست هارو را گرفت: (بیا منطقی باشیم؛ اون چیپ قرار نبود از اولم کار کنه! کاش پیشنهاد میدادی یه چیز جالب تر انتخاب کنن!) مکث کرد. لبخند زد ولی غمگین به نظر می رسید. مانند کسی که خیانت دیده. نفس عمیقی کشید و ادامه داد: (بیا یه قراری بزاریم. من این اتفاق رو فراموش میکنم. تو هم قول بده دیگه بدون گفتن به من سندی رو امضا نکنی.) دست هارو را رها کرد. ایستاد، دست راستش را به سمت هارو دراز کرد و گفت: (قبوله؟) هارو دست لورین را گرفت و ایستاد: (قبوله!) یک بشکن ساده. همه روی صندلی هایشان بودند. میز سرجایش بود. صحنه بازیگران و حرکت! همه شروع به تمجید از لورین کردند. هارو با شوک به این نمایش نگاه کرد. هر ۴ پروفسور از در خارج شدند. و لورین به عنوان یک مامور رسمی سازمان SCP به رسمیت شناخته شد. حالا که فکر میکنم لورین زیاد برای مصاحبه استرس نداشت!
نظرات بازدیدکنندگان (0)