sᴏᴍᴇʙᴏᴅʏ's ᴡᴀᴛᴄʜɪɴɢ ᴍᴇ
لوکاس یک مرد معمولی است. زندگی او... چندان تعریفی ندارد. اما برای یک شهروند آمریکایی ساده این چیزی است که انتظار می رود. لوکاس هر روز به محل کارش می رود، از پنج صبح تا نه شب مشغول کار خسته کننده اش می شود، جرعه ای قهوه می نوشد و سپس به خانه بر می گردد و با کوله باری از هزینه های روزانه مواجه می شود که با حقوق روزانه او به سختی می تواند آن ها را پرداخت کند. اگرچه، او ترجیح میدهد در خانه خود بماند؛ تنها، به دور از هر کسی. اما چیزی او را آزار می دهد. چرا او همیشه در منطقه گرگ و میش است؟ چرا احساس می کند... در خانه اش تنها نیست؟
او هر روز با همکارانش درباره این موضوع سخن می گوید، اما همکارانش تنها می خندند و او را دست می اندازند. شاید هم حق با آن ها است و این، تنها پارانویا اوست. اما او می تواند نگاه های خیره کسی را روی خود حس کند. آیا او یکی از همکارانش است؟ همیشه احساس می کند کسی، در حال تماشای اوست و او هیچ حریم خصوصی ای ندارد. آیا این فقط یک رویاست؟ خواهش می کنم یکی بهم بگه این فقط یه رویاست. لوکاس، با خود فکر می کند. صدای زنگ خوردن تلفنش رشته افکارش را پاره می کند. زمان رفتن او به خانه رسیده است؛ او تلفن را بر میدارد و درنگ می کند. او، سعی می کند تا حد امکان از تماس های تلفنی خودداری کند، زیرا تنها پارانویای او را تقویت می کنند. پس بی توجه به صدای زنگ، تلفن را در جیبش می گذارد و به سمت خانه شروع به حرکت می کند. آیا در راه برگشت پستچی به او زل زده بود؟ نمی داند. آیا همسایه ها تک تک حرکات او را زیر نظر داشتند؟ نمی داند. تنها چیزی که می داند آن است که باید قدم هایش را تند تر کند.
هنگامی که به خانه می رسد، مانند معمول آن حس ناخوشایند به سراغش می آید. اما امروز، گویی چیزی در هوا تغییر کرده است. لوکاس سعی در بی توجهی به آن به سمت کاناپه می رود و روی آن دراز می کشد. روز طولانی و خسته کننده ای برایش بوده است. او، تلویزیون را روشن می کند تا کمی اخبار ببیند. هنگامی که با خبرنگار چشم تو چشم می شود، ناگهان حس ترس عمیقی وجودش را فرا می گیرد. آیا افراد درون تلویزیون می توانند او را ببینند؟ به سرعت تلویزیون را خاموش می کند و هوفی می کشد. تصمیم میگیرد برای در رفتن خستگی اش یک دوش آب گرم بگیرد و ذهنش را آرام کند. به سمت حمام می رود، لباس هایش را در می آورد و به زیر دوش پناه می برد. او، موهایش را نمی شوید. وحشت دارد که چشمانش را ببندد و پس از باز کردن چشمانش موجودی در مقابلش ظاهر شده باشد. پس از مدت کوتاهی از حمام بیرون می آید، زیرا احساس می کند اگر زیاد آن جا بماند ممکن است شخصی شروع به تماشای او کند. به سرعت لباس هایش را می پوشد و به سمت اتاق خوابش می رود. روی تخت دراز می کشد، خود را به طور کامل زیر پتو پنهان می کند و در ترسی آمیخته به آرامشی عجیب به خواب می رود.
روز بعد، خبری از لوکاس در محل کار نمی شود. همکارانش، با تعجب به صندلی خالی او نگاه می کنند. سابقه نداشته که او از زیر کار در برود. پس از کمی صحبت تصمیم میگیرند بعد از شیفت کاری خود به او سری بزنند. چنانچه که انتظار می رفت، شیفت کاری به پایان رسید و آن ها همگی به سمت خانه لوکاس روانه شدند. در راه، بگو و بخند می کردند و به دنبال راه هایی برای دست انداختن لوکاس می گشتند. هنگامی که به خانه او نزدیک شدند از تعجب در جای خود میخکوب شدند. ماشین پلیس و آمبولانس رو به روی در خانه لوکاس پارک کرده بودند. مدتی همه ساکت بودند و سعی می کردند سر در بیاورند چه اتفاقی افتاده است. یکی از همکاران او، شجاعت به خرج داد و جلو رفت تا ببیند چه اتفاقی افتاده است و دادی از سر حیرت کشید. لوکاس با دهان باز و چشمانی وحشت زده همانند مجسمه ای در جای خود میخکوب شده بود. به گفته ماموران آن ها او را در این وضعیت جلوی آینه پیدا کرده بودند. اینکه چه کسی به آن ها خبر داده بود، همچنان ناشناخته بود؛ همکاران لوکاس هر کدام با اندوه و عذاب وجدان یکی پس از دیگری پراکنده شدند. اما آن شخصی که لوکاس را در آن وضعیت دیده بود میدانست که هرگز نمی تواند صورت او را فراموش کند، همان موقع باد سردی می وزد و او از سرما می لرزد. چشمانش به ته جاده میخکوب شده است؛ آیا... کسی دارد او را تماشا می کند؟
نظرات بازدیدکنندگان (0)