به قسمت ۱۷ خوش اومدی
دیپر به خواب رفته بود. او در مقابل نیاز به خواب مقاومت کرده بود. او از تمام کابوس هایی که به سراغش می آمدند، هراس داشت. دعوا های ناتمام پدر و مادرش برای آن بچه ۱۲ ساله زیادی دردناک بود. او به صورت در هم ریخته خاطرات این بحث ها را به یاد می آورد. و همچنان او در ۱۶ سالگی از این کابوس ها در امان نبود. پشت دیوار پنهان شده بود. صدای مادرش را شنید: (تو نمیتونی چنین کاری رو با بچه های خودت بکنی!) و بعد صدای خشن پدرش بود:(ولی اونا نفرین شده اند! اگه همینطور پیش بره ما هم آسیب می بینیم. باید از شر اون هیولا های کوچولو خلاص بشیم!) چشم های دیپر گرد شدند. آن "هیولا های کوچولو" او و خواهرش بودند؟
فکر کرد که شاید همه چیز ها ساخته ذهن اوست ولی این زیادی واقعی به نظر می رسید. پدر گفت: (تو کور شدی؟ نمی بینی که دیپر هر روز با چشمای عجیبش از به رنگ خون شدن آسمون حرف میزنه میبل چی؟ اون هر روز با جیغ از خواب بیدار می شه و می گه که یه هیولای زرد رنگ مثلثی دنبالش میکرده. پیشگویی به حقیقت پیوسته و کاری از دست ما ساخته نیست! شمن دیگه جواب ما رو نمیده! ما بخش خودمون رو انجام دادیم.) همیشه ختم میشود به آبشار جاذبه و قلعه هرمی و آسمان قرمز همه چیز زیر سر بیل بوده،هست و خواهد بود! یعنی او کاری کرده بود تا پدر و مادر او میبل را به آبشار جاذبه بفرستند؟ ولی چرا؟ دیپر می دانست که این یک خواب است. بیا امیدوار باشیم که هست! دیپر با خود گفت"این خوب نیست!" پدرش از گوشه چشم اورا دید. سمت او قدم برداشت. دیپر چند قدم به عقب رفت تا به دیوار برخورد کرد. پدرش بیش از حد قد بلند بود. گفت:(اوه پسرم همه اش رو شنیدی؟) دیپر کمی مکث کرد:(جدی اگه بگم نه باور میکنی؟) پدر همان طور بدون احساس ادامه داد: (تو هیچوقت دروغگوی خوبی نبودی پسرم!) او بزرگتر از حالت معمول به نظر میرسید! گفت: ( همیشه دردسرساز تر از خواهرت بودی) طوری که پدر نزدیک آمد و دیپر چشمانش را بست. تاریکی مساوی شد با سکوت.
چشمانش را باز کرد. به جلو خم شد. اطراف را نگاه کرد. این نیمکت کهنه مدرسه نبود. روی یک مبل سلطنتی قرمز نشسته بود. اینجا مدرسه نیست! او نه! این فضای بدون جاذبه، مهره های معلق شطرنج، یک فنجان جلویش با یک چشم رویش و دیپر می دانست که این یک خواب ساده نیست، یا حداقل دیگر نیست. به فنجان جلوی رویش نگاه کرد. مایه درون آن قرمز بود. آخرین بار چنین چیزی را در سرزمین میبل دیده بود. (کابوس های تو همیشه سرگرم کننده بودن.) حالا دیپر دریافت که برای نگران بودن زیادی دیر است. بیل اینجاست!
صدا از پشت سرش شنیده می شد. تلاشی نکرد تا پشت سرش را نگاه کند. و این صدا! این خوب نیست. اوه بیخیال! هیچ چیز الان خوب نیست! باید پرسید اصلا چیز خوبی هست؟ درخت کاج پلک زد و او آنجا بود. درست رو به رویش نشسته بود و به وسیله چشمش نوشیدنی داخل فنجان را مینوشید. دیپر ساق دستش را نیشگون گرفت. بیل به او خیره شده بود. درد حس شد... گفت:(میدونی، ارزش امتحان کردن رو داشت!) دیپر هیچوقت به آن عادت نکرده بود. آرام بودند. دیپر دیگر آن بچه ۱۲ ساله نبود. بزرگتر و خسته تر شده بود. ترجیح داد در زمین دشمن حمله نکند. فنجان را برداشت و به داخل آن نگاه کرد. (چرا آزادی؟) قدمی منطقی برداشت. سوال خوبی بود. او حوصله یک جنگ را نداشت. آرزو میکرد این با صحبت حل شود. آرزو کرد که کاش این آخرین دیدار بود. با خود فکر کرد "شاید اومده تا خداحافظی کنه!" این فقط یک امید تو خالی بود. (قد بلند تر از قبل به نظر می رسی. زمان زیادی نگذشته. درخت کاج داری پیر میشی.) بیل هنوز دفعه اولی که این دو بچه را دیده بود، به یاد داشت. پر انرژی و دردسر ساز. سایفر چه باید میگفت؟ به صورت رندوم و عجیبی یک قرار داد امضا کرده یا اینکه چطور تمام تلاش های پاینز ها را خراب کرده؟ درخت کاج به احتمالات اشاره کرد:(بالاخره یکی با کتابی که نوشتی گول خورده یا یه همچین چیزی؟) کتاب کمتر از انتظار سایفر جلب توجه کرده بود. اینجا فقط او حق داشت رومخ باشد! _(چرا یه سر به خواهر دوست داشتنیت نمیزنی؟ بیا مطمئن شیم حالش خوبه!) تغییر چهره دیپر را موقع بیان کلمات دید. قبل از هر گونه سوالی از طرف او... رویا تمام شد.
نظرات بازدیدکنندگان (0)