به قسمت ۱۷ خوش اومدی
لورین ساعت ۵ عصر برگشت. قبلا از چرخاندن دستگیره در خودش را مجبور کرد در بزند. در باز شد. (هنوز لباساتو عوض نکردی؟) سایفر به سر تا پای او نگاه کرد. (خودت چی؟) (من لباسم رو با یک کپی عوض کردم.) لورین از او خواست به دفتر هارو برود. (چرا؟) (مسائل اداری)
هارو با خودش عهد بسته بود به لورین اجازه دهد برنامه هایش را عملی کند. ولی او هیچوقت اینقدر جلو نیامده بود. اگر لورین میباخت چه؟ به احتمال ۴۳ درصد دنیا بدون او ادامه مییافت. او اخیرا مضطرب به نظر میرسید. همین الان هم.... (تق تق!) صدای لورین را شنید. گفت:(بیا تو) خبری از لورین نشد و فقط بن اسبق وارد شد و بدون سلامی یا چیزی روی صندلی نشست: (دختر کوچولوت زود برمیگرده!) هارو با خودش فکر کرد که چقدر از او متنفر است.
لورین با خودش فکر کرد کار درستی است که آن دو را با هم تنها بگذارد یا نه. "فقط امیدوارم هردو سالم باشن چه جسمی؛ چه روحی" یک چرخ کوتاه در ساختمان زد. بعد با ضربه کوتاهی به در وارد شد. (خوشحالم جفتتون رو سالم میبینم!!) بعد از روی برگه های سفید یکی برداشت. خودکار را از دست هارو کشید(یه لحظه!) نوشته را جلوی بیل گرفت. "قبول میکنم آشوب کمتری به بار بیارم." امضای لورین گوشه سمت راست برگه دیده میشد. (چرا باید قبول کنم سر به راه تر باشم؟ این وسط عملا هیچ چی به من نمیرسه!) لورین گفت: (قدرت های عزیزت رو پس میدم.....تا حدی!) (و اگه بگم این کافی نیست؟) (و من میگم اون آمار از ۳۱ درصد به ۱۱ درصد کاهش پیدا کرده. اگه یکم ریسک کنم مطمئنم تا زیر ۸ درصد بیارمش! بیخیال!! کاریزماتیک بودن رو بزار برای بعدا!) (آشوب کمتر؟ یعنی به آتیش کشیدن یک سیاره کوچیک محسوب میشه؟) (امضا میکنی؟) خودکار را گرفت و چندیدن بار دور انگشتانش تاب داد. به کاغذ رو به رویش نگاه کرد. فکر کرد "بند های کمتر در قرار داد = قوانین کمتر = آشوب بیشتر" سپس شروع به نوشتن کرد و گوشه چپ را امضای کوتاهی زد. کاغذ را تحویل داد:"برای یک طرفدار بیاهمیت!" (میخوای قابش کنی یا یه همچین چیزی؟) (نه دقیقا!) کاغذ را لوله کرد. در مشتش محکم نگه داشت.(میخوام غیبش کنم!) و بعد کاغذ آتش گرفت و در ثانیه ای ناپدید شد.
دیگه چه خبر؟
لورین انگشتش را به سمت بیل گرفت و رو به هارو کرد.(چی فکر میکنی اگه بگم این یک انسانه؟) هارو یک ابرو بالا انداخت:(به عقلت شک میکنم!) بیل همچنان با خودکار درگیر بود:(از تعریفت خوشحال شدم.) لورین گفت:(بیا یک بار دیگه به دکتر شانس بدیم.)
سوزن تیز سرنگ داخل پوست دستش فرو رفت. سایفر درد را در چشمانش احساس کرد. انگار اسپری رنگ به چشمش زده باشند. درد بعد از چندین ثانیه متوقف شد. پلک هایش را باز کرد. آن دختر مزاحم هنوز بود. شگفت زده به او خیره شد:(دکتر پخت و پز کردی!) و یک آینه به او داد. چشم های زرد خوشرنگ او و مردمک های خاص او رفته بودند. اخم کرد:(این زیادی عادیه!) (باهاش کنار بیا)
لورین در را باز کرد. وارد اتاقش شد. روی زمین افتاد. "تموم نشده. پایان خوب هنوز نیومده. ولی" لبخند ریزی زد و نفس راحتی کشید. (موقتا همه چیز.......امممم....خب!....خوبه!) اولین قطره اشک... روی دستش افتاد (وقتی تموم شد گریه میکنم! قول میدم ولی.... بیا آب بدنمون رو هدر ندیم)
ساعت ۴:۲۸ در اتاق لورین زده شد. لورین نگاهش را از آینه برداشت. "چرا لورین توی آینه رو به چالش پلک نزدن دعوت کردم؟" بعد با این فکر که هارو پشت در است در را باز کرد. (هی! سلام. چه خبرا؟) (سایفر! چه سوپرایز نا دلنشینی! من نیازی به خواب ندارم ولی.. تو چرا!) (قبولش کن. دلت برام تنگ شده بود!) لورین با حالت بی چاره ای گفت: (باور کن! نه اینطور نبوده!) لورین از روی میزش یک شکلات برداشت:(انتخاب دیگه ندارم.. پس قراره چی کار کنیم؟)
لورین متوجه شد اتاق او با اتاق سایفر فاصله کمی دارد. یک چیزی حدود دو راهرو سایفر در اتاق را باز کرد؛ با دست به داخل اشاره کرد: (بعد از شما.) لورین گفت:(نه نه نه! بندازش زمین سایفر!) تبر بزرگ را پایین افتاد.
شنیده اید که میگویند که اتاق هر فرد نشانه شخصیت اوست؟ لورین نگاه کرد: "اتاق بزرگ بود. مبل های قرمز و یک میز گرد میان آنها و یک کتابخانه، گرامافون و پیانو تابلو هایی از بیل در فرم دو بعدی اش یک میز کوچک با صفحه شطرنج مرتب که انتطار بازیکن را میکشید. کمد های بزرگ لباس درست کنار رختکن قرار داشت. در حمام و دستشویی. کاملاااااا غیر قابل پیش بینی است! ولی چیزهای مثلثی و هرمی شکل زیادی درون اتاق بود. منشور های شیشه ای به شکل هرم را قبلا جایی دیده بود. یک مجسمه چوبی از یک پسر را دید. در حال فریاد کشیدن.... بیا امیدوار باشیم حال پسره خوبه!"
لورین متوجه کم بودن چیزی درون اتاق شد (تخت خوابت کجاست؟ نکنه از سقف آویزون میشی؟ یا یکی از این دیوارا در مخفیه؟) (جسمی که در اختیار منه نیازی به خموش شدن نداره.) لورین نفسش را بیرون داد. (بی خوابی خستگی زیادی رو به بار میاره که باعث میشه بدن تورو بیرون بندازه!) بشکن زد. تخت خواب یک نفره ظاهر شد. لورین از گوشه چشم اخم سایفر را دید:(حسود نباش!) رو به روی تخت نشست. (چرا یه امتحانی نمیکنی؟) بیل خودش را روی تخت انداخت. لورین به بالشت اشاره کرد. به خشک ترین حالت ممکن روی تخت دراز کشید:(حالا چی؟) (یادم نمیاد..شاید باید از یه آدم عادی بپرسی؟ فک کنم فقط باید منتظر شی. تا بدن آسیب پذیرت شارژ شه.) (حوصله سر بره!) (موافقم.) بیل صاف نشست:("به سرش اشاره کرد" چرا یکم خوش نگذرونیم؟) لورین چشمانش را ریز کرد. (فقط باعث نشو کسی به جنون برسه!) سطل رنگ را از روی در پایین آورد و قبل از بیرون رفتن گفت:( و یکم خلاق باش!) قسمت بعد: هیولا های انسان نما
نظرات بازدیدکنندگان (0)