به این قسمت خوش اومدید تاخیر؟ کی اهمیت میده؟ الان پارت جدید اینجاست
هارو لیوان شیر داغ را به لورین داد:(اگه بگه نه چی؟) _(از هرچی دارم مایه میذارم. قولیه که دادم.) ساعت شنی را چرخاند. سرش را روی میز گذاشت. تک تک دانه های ریز را میدید که مثل یک آبشار پایین میریزند. انگشتش را روی میز میکوبید پایان شانس هایش... زودتر از انتظار راه رسید. تا به حال اینقدر نزدیک نشده بود که بداند برای نابود کردن سایفر چقدر انرژی از دست میدهد. حوصله هیچ کس را نداشت. یعنی اگر تمام انرژی اش صرف شود. زندگی اش هم به همان سرنوشت دچار میشود؟ قرار است حسابی به او بخندد. "فعلا بیا باحال به نظر برسیم" با این فکر هم زمان با پایین افتادن آخرین دانه شن در را باز کرد.
ذهن او به هم ریخته. خاطراتی که مثل باد از جلوی چشمش گذشتند. "واقعا هوشمندانه بود سایفر !" همان صدا و همان لب ها یک چیزی درون او میگفت اگر قول داده نابودش میکند؛ پس حتما اینکار را میکند. آمار و احتمال بود دیگر. اگر آن خون طلایی به قدری قدرتمنده که به جای شکاف عمل کنه. پس شاید به قدری قدرتمند باشه که وجود پر اهمیت او را از صفحه کسل کننده روزگار پاک کند! از طرفی... فقط یک قطره بود... میتوانست با ماندن اینجا یک قطره گیر بیاورد دیگر تصمیم ساده است مانند ملاقات با اِکس "اکسولوتل" میتوانست مظلوم نمایی کند. فقط موضوع این است که آخرین بار که پوست میش به تن کرده بود؛ باعث شد ۳ سال لباس نارنجی به تن کند. خب... شاید فقط کافی بود محتاطانه پیش برود. و در زمان مناسب... خداحافظ دختر کوچولوی باهوش! چرا که نه! زمین را از درون برای جشن آماده میکند.
لورین پر سروصدا وارد شد(تق تق! وقت تمومه!! سرنوشتت رو بنویس!) روی صندای نشست:(زیادی داری بهش فکر میکنی! مگه چقد مهمه؟ منظورم اینک...) (فکر میکنی چقدر شانس داری نابودم کنی؟) لورین آرام تر شد، سرش را کج کرد:(دقیق بخوام بگم... ۸۱ درصد! یک گردونه شانس که یکم به نفع منه!) (۳۱ درصد آینده منه!) (نه نه نه! ۱۰۰ درصدش دست خودته. اگه بگی نه ۳۱ درصد سرنوشت سازه!) لورین دو دستش را بالا آورد:(قرص قرمز یا آبی؟) (من قرصی نمیبینم!) (شاید گم شون کردم! خب بجنب من کل روزو وقت ندارم! اوه بزار یه کاری کنیم!) روز دو کاغذ چیزی نوشت. روی میز انداخت. (شانس؟) سایفر شروع کرد:(ده، بیست، سی، چهل... صد) به کاغذ سمت چپ اشاره کرد. لورین کاغذ را اول جلوی بیل گرفت:(خب؟) (۳۱ درصد به کارمون نمیاد!) "ماندن روی زمین" لورین آن یکی کاغذ را باز کرد "نابود شدن به دست لورین شگفت انگیز!" بیل چشمش را چرخاند:(قراره مجبورم کنین مثل یک همستر توی این شیشه بمونم یا یه همچین چیزی؟) لورین یک ابرو بالا انداخت:(چی در مورد من فکر کردی؟ برنامه های بدتری برات دارم!)
بیرون رفت و با یک میز چرخ دار برگشت. (واقعا؟) (ترجیح میدی قِلت بدیم؟) چرخ دستی را کنار گوی گذاشت و بیل و زندانش را روی آن گذاشت. پرسید:(میشه بدونم چه بلایی داره سرم میاد؟؟) لورین گفت:(قرار نیست اون تو به دردمون بخوری!) و چرخ دستی را هل داد. آنها آخر راهرو دست راست پیچیدند و وارد آسانسور شدند. بیل پرسید:(این به کجا ختم میشه؟ دوزخ؟) لورین گفت:(نه معمولا برای رفتن به اونجا پورتال باز میکنم) و یک دکمه مخفی روی سقف را فشار داد. بیش از حد پایین رفتند. بالاخره در باز شد. لورین چرخ دستی را داخل هل داد: (خوش اومدی به آزمایشگاه DNA خوشحال باش!! قراره رایگان یه بدن اختصاصی گیر بیاری!)
یک پسر جوان که بیست و چند ساله به نظر میرسید به سمت آنها آمد. (دکتر این بیله بیل این دکتره!) لورین بعد یک سلام علیک مختصر با دکتر چرخ را هل داد و بیشتر وارد آزمایشگاه شدند. بوی الکل و ضدعفونی کننده کل فضا را پر کرده بود. لورین یک سری خصوصیات خاص روی کاغذ نوشت و با آهنربای کوچکی به تابلوی سفید وصل کرد بیل بعد از خواندن لیست شکایت کرد: (منطورت چیه؟ من نمیخوام یه بدن ۱۶ ساله داشته باشم! اصلا چرا باید داشته باشم؟) (چون نوجوون بودن افتضاحه! و من قرار نیست تنهایی ز-جر بکشم وقتی میتونم اینو به توهم تحمیل کنم. باهاش کنار بیا!) و به سمت در رفت:(تا بعد آقایون!) (قرار نیست بمونی؟) (این بدن توئه. تو هم که اینجایی. یه متخصص هم داریم. دیگه چی میخوای؟) و بعد در را پست سرش بست. دکتر به او نگاه کرد:(سلام!) بیل نفسش را بیرون داد:(سلام)
لورین شاد از اینکه الان سایفر دغدغه یکی دیگر است بدون در زدن وارد دفتر هارو شد. هارو تلفن را قطع کرد. (خب؟) (دیگه مشکل ما نیس... تلفن روی میز با صدای بلندی زنگ خورد. بعد از چند ثانیه هارو تلفن را سرجایش گذاشت. (هنوز مشکل ماست!)
لورین و هارو به زیر زمین برگشتند. لورین با بی حوصلگی به بیل سلام داد. توی دفتر نشستند. دکتر شرمنده به نظر میرسید. (میدونم گفتم به من بسپرینش ولی معلوم شد سایفر با یه بدنی که از اول توی "خلقت" نبوده، سازگار نمیشه!) هارو جدی و با صدای بی لرزش صحبت میکرد. (پس اگه میخوایم طبق نقشه عمل کنیم باید از داشته هامون استفاده کنیم.) دکتر:(ما توی مخازن فقط یک نفر با این مشخصات داریم.) هارو از گوشه چشم به لورین چشم دوخت: (نظرت چیه؟) (حتما نباید بزاریم چیزی هدر بره.) لورین مسئولیت اسکورت کردن سایفر را قبول کرد.
چرخ دستی راه افتاد. لورین با حالت سرخوش همیشه اش گفت:(داری همکاری نمیکنیا!) (تقصیر من نیست که وجود بزرگم توی جسم های تقلبی که میسازین جا نمیشه!) لورین لب هایش را جمع کرد:(پس قبول داری چاقی؟) (من خوش فرم ترین موجود یونیورسم.) (باشه! باشه! من تسلیمم سه ضلعی خوش فرم!) در فلزی با وارد کردن رمز باز شد. کپسول ها مانند قبرستانی نورانی ردیفی بی انتها را تشکیل داده اند. یک تبلت به دیوار چسبیده بود. لورین یک اسم را وارد کرد و چنگک مانند یک عروسک کپسول را نزدیک تر آورد. لورین نزدیک تر شد. بخار روی شیشه را پاک کرد و گفت: بزار معرفی کنم. این بن عه.
موهای طلایی. قد به نسبت خوب و پوست روشن. بیل پرسید: (کی بوده؟) لورین با لبخندی غیر منتظره گفت: ( یه نفر بود که توی کار هام سرک کشید و چیزهایی که نباید رو فهمید، و به همینخاطر هم حذف شد.) لورین چرخ دستی را نزدیک آورد. او گفت:(قراره جذب بشی یا چی؟) بیل گفت: (من از اون چندش هاش نیستم.) لورین بین حباب و کپسول یک فضای خالی ایجاد کرد. بیل دستش را درون مایع فرو برد و گفت: (من راه اسون تر رو انتخاب میکنم.) مثل یک تغییر زاویه دوربین بود. لورین از انتقال سریع جا خورد و گفت: (چه سریع و راحت)
او به سمت آسانسور رفت. سایفر کنار او ایستاد. بیل بیشتر از سه ثانیه ساکت نمی ماند: (حالا باید فقط بشینم و منتظر بشم آخر الزمان به صورت طبیعی اتفاق بیافته؟) لورین گفت: (بیا یه کد انتخاب کنیم. کسایی مثل کالین و مارتین به اسم اعتقادی ندارن.) (شیطان رویایی بی نقص) لورین خندید:(تعریف من و تو از عدد فرق داره. بزار ببینم.....۳۴۵۵ چطوره؟) بیل گفت: (این رو یه جایی شنیدم.) لورین گفت: (دیروز یک مامولک صورتی مهربون اومد و پرونده ات رو به ما داد. شماره ی تراپی اجباری که داشتی.) _ (من بیمار خوبی بودم. اینقدر خوب که وقت کردم یک کتاب بنویسم.) وارد یک فضای خالی درون راهرو شدند. به نقطه قرمز اشاره کرد و گفت: (انگشت اشاره دست چپ لطفا.) _ (این قرار وجود من رو تو دنیا ثبت کنه یا چی؟) و بعد یک در ظاهر شد. با شماره ای که روی آن حک شده بود "۳۴۵۵" لورین گفت: (اتاق پنجره نظارت و دوربین داره. هر چند توی حمام، دستشویی و رختکن هیچ کدوم از اینا نیست.) _ (چقدر به هیولا هایی که دارن احترام میزارن!) (آره خوش به حالت! تو رو با اتاق محترمانه ات تنها میزارم.) سایفر در را باز کرد و با یک زنگوله کوچک مواجه شد: (خدمتکار شخصی هم دارم؟) لورین گفت: ( به دل نگیر! این یه شوخیه قدیمیه. زنگوله به هر حال صدا نمیده. در و پنجره اتاق هم دو جداره است قرار نیست کسی صدایی از اینجا بشنوه.) سایفر شانه بالا انداخت؛(خیلی هم عالی!)
نظرات بازدیدکنندگان (0)