ғɪɢʜᴛᴇʀ
- میشه این یکی رو بخرم مامان؟ خیلی قشنگه. + مینسو، میدونی که ما نمیتونیم از یه مارماهی نگه داری کنیم. حرف های مادر منطقی به نظر می رسد، پس مینسو بیخیال می شود، البته فعلا. در حالیکه ویلچر سیاه رنگش را دور تا دور فیش سنتر می چرخاند ماهی ها را هم نظاره می کند. مینسو، از بچگی عاشق ماهی ها بود. تک تک آن ها را با تمام وجودش دوست می داشت. شمار ماهی هایی که خریده بود نیز، از دستش در رفته بود. او دلقک ماهی ای را می بیند که بین شقایق دریایی مخفی شده است، کوسه ماهی هایی که در میان خزه ها کمین کرده اند تا هر بیننده کنجکاوی که به آن ها نگاه می کند را بترسانند. حتی ماری را می بیند که در یک تراریوم بزرگ در حال استراحت است. همینطور که جلو می رود ناگهان چیزی نظرش را جلب میکند.
یک ماهی فایتر تنها در یک لیوان پلاستیکی، کاملا بی حرکت و ثابت؛ گویی از آن قسمت تماشاگران را نظاره می کند. ماهی زیبای شیری رنگی که دمش همچون دامن لباس عروسی با رنگ های آبی و سرخ آمیخته شده است. آبی به زیبایی اقیانوس و سرخ به تازگی خ*ون؛ آن ماهی، مینسو را به یاد وقتی می اندازد که خودش نیز موهایش را به این دو رنگ در آورده بود. آن زمان که نمی دانست قرار است سرطانی گریبانگیر زندگی اش شود. مدتی در جای خود می ماند و آن ماهی را بدون پلک زدن تماشا می کند. مادرش که دوان دوان از دور به سمت او می آید می گوید : + مینسو، چند بار بگم اینقدر اینور و اونور نرو. اگه گم بشی که نمیتونم پیدات کنم. مینسو جوابی نمی دهد و به آن ماهی خیره می ماند. - مادر، این چطوره؟
اندکی بعد او رو به روی آکواریوم کوچک اتاقش می نشیند و به ماهی نگاه می کند. ماهی نیز به او؛ در طبیعت ماهی های فایتر آن است که رفتاری نسبتا تهاجمی از خود نشان دهند، آن هم زمانی که به محیط جدیدی منتقل می شوند. اما در مورد ماهی کوچک مینسو، این حقیقت صدق نمی کند. مینسو لبخند می زند و با ماهی سخن می گوید. از زیبایی های طبیعت، از کهکشان راه شیری، از معلولیت و سرطانی که موجب آن شد، از مشکلات زندگی و از همه چیز. فایتر، در سکوت کامل به او زل می زند، گویی تمام حرف هایش را می فهمد. هفته ها می گذرد و مینسو هر روز با فایتر سخن می گوید. امروز، او انگشتش را روی شیشه آکواریوم می گزارد و در حالیکه به فایتر نگاه می کند می گوید : - می دونی چیه؟ آرزو میکنم از شر این بیماری خلاص بشم تا بتونم دوباره موهامو آبی و قرمز کنم. اونموقع با هم ست میشیم! مینسو، با لبخند آرامی این را می گوید و چراغ را خاموش می کند. امیدوار است که شبی آرام را تجربه کند...
صبح روز بعد، مینسو با سر دردی از خواب بیدار می شود، چشمانش را می مالد و چراغ را روشن میکند. به این فکر می کند که این سر درد لعنتی برای چیست، زیرا او هیچوقت این چنین سردرد شدیدی را تجربه نکرده بود. دستش را بالا می آورد تا سرش را لمس کند، اما ناگهان متوجه چیزی می شود. دستش را با حیرت پایین آورده، سپس باز آن را بالا می آورد و میان موهای آبی و سرخش حرکت می دهد. چطور این اتفاق رخ داده بود؟ به یاد نداشت کی موهایش در آمده و عجیب تر از آن کی وقت کرده آن ها را رنگ کند؟ برای او این چیز ها اهمیتی ندارد، با خوشحالی از جای خود بلند می شود و متوجه می شود که می تواند بار دیگر راه رفتن را تجربه کند. آیا او در بهشت بود؟ آیا دیشب در خواب جانش را از دست داده بود؟ سعی می کند اهمیتی ندهد و به سمت آکواریوم کوچیکش می رود. - هی، هی فایتر، منو ببی- در جایش میخکوب می شود، فایتر، روی سطح آب شناور مانده بود. نه حرکتی می کرد، و نه تلاشی برای حرکت می کرد. او، مرده بود و چیزی که توجه مینسو را جلب می کند و باعث می شود اشکانش سرازیر شوند دم آبی و سرخ فایتر بود که گویی ناگهان بی هیچ اثری غیب شده بود...
اون موقع كه نظرات بسته بود نميتونستم بهت بگم ولى داستانات واقعا قشنگن و از خوندن تك تكشون لذت بردم
قلمت و ايده هات همشون عالين
داستان جديدات رو نتونستم بخونم هنوز ولي مطمئنم مثل بقيشون شاهكاره
منتظر بقيه ي داستانات ميمونم 🫂🫂🫂❤
متشکرم که بهم لطف دارید؛
متشکرم که بهم لطف دارید؛
خواهش ميكنم كارى نكردم ❤