ᴛʜᴇ ᴛᴀʟᴋɪɴɢ sᴛᴀʀ
نیکو، عاشق ستارگان است؛ در یتیم خانه سانتریفیوژ، ستاره ها تنها نقطه های درخشانی در آسمان شب هستند که در زمان مشخص ظاهر می شوند و چیز خاصی در مورد آن ها، وجود ندارد. اما برای نیکو، هر ستاره معنا و مفهوم خاص خود را دارد. او ستاره ها را نام گزاری می کند و هر شب آن ها را می شمارد تا به خواب برود. کودکان یتیم خانه به او لقب «پسر ستارگان» را داده اند. او بیشتر روز خود را صرف کشیدن نمودار ستارگان می کند و از لیوان ستاره ای که خود، آن را نقاشی کرده است نوشیدنی می نوشد. خاص ترین لحظه برای او، زمانی بود که در شب تولدش ستاره ای دنباله دار را دید. او به وضوح به خاطر می آورد که آن شب آرزو کرده بود زمانی برسد که او نیز به ستارگان ملحق شود.
امشب هم مانند همیشه، نیکو سرگرم شمردن ستارگان است. او آخرین ستاره را نیز می شمارد و به خواب می رود. در خواب، او خود را در فضا می بیند، میان ستارگانی که او را احاطه کرده اند. برخی ستارگان با کنجکاوی سو سو میزنند و برخی دیگر با حیرت به او خیره شده اند. نیکو دستش را جلو می آورد و ستاره ای کوچک را لمس می کند. حس روشنایی وجودش را در بر می گیرد و او را سر حال می آورد. آرام آرام شروع به قدم زدن می کند تا فضای ستارگان را کشف کند. شفق قطبی راهی هموار و مستقیم را برای او نشان کرده است. همانطور که قدم می زند و محو زیبایی های کهکشان شده است ناگهان متوجه چیزی می شود. ستاره ای دور افتاده از دیگران، گویی که آن را طرد کرده اند. به سمت ستاره می رود و در کنارش می نشیند. با چشمانش به او زل می زند و می کوشد تا کشف کند چرا او تنها مانده است. - این یکی دیگه آخر عمرشه نیکو از جا می پرد و به سمت منبع صدا بر می گردد. ستاره ای آبی رنگ و روشن به او چشمکی می زند. - ببخشید کوچولو، ترسوندمت؟
نیکو سرش را تکان می دهد و آرام می گیرد، سپس دوباره به ستاره در حال مرگ نگاهی می اندازد. - چرا داره میمیره؟ + وقتی ستارگان به نهایت عمر خود برسند، رنگ سرخی مایل به قهوه ای می گیرند. - اما این یکی که سفیده + سفید... اون هنوز برای مردن خیلی جوونه، اما سرنوشت اونو انتخاب کرده. نیکو به ستاره آبی رنگ نگاهی می کند و سر تکان می دهد. دلش برای ستاره کوچک می سوزد. ستاره آبی با دقت نیکو را ور انداز می کند. + چرا نگرانشی؟ نیکو شانه بالا می اندازد. خودش نیز دلیلش را نمی داند. پس از مدتی اندیشیدن بلاخره به حرف می آید. - مرگ ترسناکه؟ + بستگی داره. مرگ چیزیه که برای تمام انسان ها دیر یا زود اتفاق میوفته، همچنین برای ستارگان. گاهی وقتا تو نمی تونی جلوش رو بگیری. - تو چطور می تونی حرف بزنی؟ ستاره آبی می خندد. + اوه، پس جستجوگر کوچک ما بلاخره این سوال براش پیش اومد. بزار اینطوری بگم که فقط تو هستی که می تونی صدای منو بشنوی. اما الان، دیگه باید تنهات بزارم.
نیکو رفتن ستاره آبی را تماشا می کند، سپس نگاهش را به سمت ستاره در حال مرگ بر می گرداند. - مرگ ترسناکه... تو برای تجربه کردن اون هنوز خیلی کوچیکی. چند قدم به ستاره نزدیک تر می شود و سپس آن را در آغوش می گیرد. - نگران نباش، منم باهات میام. دریچه هستی ناگهان سیاهچاله ای در زیر پای نیکو ایجاد می کند تا ستاره را در خود بکشد. نیکو، ستاره را محکم نگه می دارد و به درون سیاهچاله می پرد. چشمانش، چیزی جز تاریکی و نور اندکی از ستاره که اطرافش را روشن می کند را نمی بیند. همانطور که هر دو سقوط می کنند ستاره در آغوش نیکو آرام گرفته است. نیکو نیز لبخند می زند و چشمانش را می بندد تا به خواب برود... خبر فوری : آمریکا-نیویورک پنج ژانویه 1991 سانحه ای در یتیم خانه سانتریفیوژ. پسر کوچکی حدودا شش ساله به نام نیکو از بالای پشت بام یتیم خانه به پایین پرت شده است. گزارشات و دوربین های مداربسته نشان می دهند که او در خواب راه میرفته است...
تقریبا اولین پست داستانی بود که واقعا پسندیدمش دمتگرم
لطف دارید.
کمترین حقت تعریف کردن از داستانات بود
این مورد علاقمه واقعا قشنگ بود
ممنونم ازتون؛