Welcome
لورین از همیشه خسته تر بود. ۴ خون آشام کاراته باز چیزی نیست که هر روز ببینی! لورین بعد از یک دوش سریع از بین جلیقه شلوار های یک شکلش یکی را انتخاب کرد. از وقت ناهار گذشته بود فکر کرد یک سری به سلول ۲۰۳ بزند. سر راه دفتر هارو را چک کرد. خالی مثل ۸۶ درصد مواقع قدم زنان زیر لب آهنگی را زمزمه میکرد دستگیره را پایین داد و وارد شد. با نگاه اول کسی پشت میز نبود. آب دهانش را قورت داد و اخم کرد. روی زمین کنار در پیدایش کرد. سریع کنارش نشست و بلندش کرد. چشم ها باز شدند. مردمک های عادی... وای نه!
برای اطمینان پرسید:(بیل؟) پسری که حالا رابرت شده بود با دیدن چهره لورین خودش را عقب کشید: (ل....لو...لو..لورین؟ لورین بکمایر؟) لورین با تعجب به صورت سرخ شده ی رابرت نگاه کرد. به سمت سالن اصلی دوید و همه را زیر نظر گرفت. دست هایش را به هم کوبید. حباب بزرگ و بزرگ تر شد.... و تمام ساختمان را پوشش داد. به دفتر اصلی رفت و میکروفون را بالا آورد:(همه کارکنان! هیچکس از اینجا بیرون نمیره! یکی از ناهنجاری های درجه ۳ گم شده. لطفا همه در سالن اصلی جمع بشید) میکروفون را پایین انداخت. در را باز کرد و همان لحظه با شخصی برخورد کرد هارو! (خب دکتر ازت میخوام دیو//ونه نشی!) (لورین. باز چیکار کردی؟) (سایفر فرار کرده!)
در سالن پشت سر همه قفل شده بود! لورین وارد سالن اصلی شد. همه را آنجا دید. میکروفونی که به اسپیکر ها وصل بود را بالا آورد: (خب همگی! اول از همه وضعیتمون... افتضاحه! هر لحظه امکان داره عجیب ترین چیز عمرتونو ببینین. ولی خب... نمیخوام دروغ بگم. یکی از خطرناک ترین SCP هامون گم شده! تک تک باهاتون مصاحبه میکنیم تا پیدات کنم! ولی قبلش...) دستبند پیدار شد و دست همه را از مچ به پایین قفل کرد. (نمیتونیم بذاریم با هم دست بدین!) لورین با صدا نفسش را بیرون داد. بعد به سمت پایین پله ها حرکت کرد. هارو پرسید:(ترسیدی؟) لورین لبخند نزد:(این واسه من زیادی هیجان انگیزه! بجنب بیا پیداش کنیم. چقدر مگه میتونه سخت باشه؟) اولین نفر روبی بود. خب منطقی است. امکان زیادی دارد که گول سایفر را بخورد. او و هارو مقابل او نشستند. (وایسا... چی باید بپرسم؟ تا حالا به یک بیل سایفر دست دادی؟) هارو کمی فکر کرد:(به اتاق بازجویی ۲۰۳ سر زدی؟) جواب روبی نه بود. خب چیزی که هر بیل سایفری در بدن روبی میتواند بگوید! از چیزی که فکر میکردند سخت تر بود! همه مردمک عادی داشتند. همه ماموران در سالن زندانی شده بودند. از چند نفر دیگر سوال کردند. تصاویر دوربین ها مربوز به آن زمان پاک شده بود. ولی اگر با ناهنجاری ها معامله کرده بود؟ اون موقع چی؟ احتمال کمی داشت. خیلی ها دست نداشتن. بعضی قدرت تفکر نداشتند. عده ای هم حاضر نمیشدند معامله کنند. وقت ناهار دستبند ها را باز کرد. همه را زیر نظر گرفته بود. هیچکس با کناری اش دست نمی داد. (فکر نکن انسان های معمولی موقع غذا با هم دست بدن!) با این حرف هارو لورین نگاهش را از جمعیت برداشت:(دیگه دارم نمیتونم! چرا نمیشه بیل خودش رو معرفی کنه؟) هارو صورتش را نزدیک لورین برد: (من بیل سایفرم. حالا میخوای چیکار کنی؟)
لورین با چشم های گرد به او نگاه کرد؛ هارو خندید:(قیافته ات دیدنی بود!) (اگه با تو معامله کرده باشه به یک سطح دیگه ای از نبوغ دست پیدا کرده!) لورین بلند شد:(۳۷ نفر رو بازجویی کردیم. بجنب! فقط ۱۲۹ نفر دیگه مونده!) قرار است خوب پیش برود. مگه نه؟
(این ساعت معین شده رو کجا بودی؟) جواب های متفاوت مامور A" داشتم گزارش رو مینوشتم" مامور B" آتیش رو خاموش میکردم" مامور C" ناهار امروز رو آماده می کردم" مامور D"بیرون بودم. یک ناهنجاری جدید رو ثبت کردم" مامور E"دنبال تگ اسمم می گشتم." بهانه ها چک شد و همه راست میگفتند. لورین درخواست یک استراحت ده دقیقه ای را داد.
سرش را روی میز گذاشت.(خسته ام!!!) تقریبا غروب بود. حدود ۶۸ نفر را بازجویی کرده بودند. هارو بلند شد دستش را به سمت لورین دراز کرد:(بریم بستنی بخوریم؟) لورین بازوی اورا چسبید:(چرا که نه؟) لورین بستنی اش را گرفت. و هارو چای اش را؟ (فکر کردم فقط از قهوه لذت می بری!) (تنوع طلبی گناهه؟) لورین شانه بالا انداخت:(خیلی وقته کتاب قانون رو نخوندم.)
لورین قصد داشت از پشت میز بلند شود. پایه صندلی شکست و روی زمین افتاد. لورین با اخم مچ دستش را نگه داشت.(درد می کنه!) هارو نزدیک آمد و کنار او نشست:(میزاری ببینمش؟) هارو دستش رو جلو آورد و رو به او لبخند زد. لورین در جواب سریع سرنگ را در گردنش فرو کرد. مسکن قوی را تزریق کرد. او جسم زرد رنگی که از بدن هارو بیرون پرت شد را دید. پرید و با دو قطعه نیم کره شیشه ای، چیز محو زرد را گیر انداخت. درز ها بسته شدند. لورین روی زمین دراز کشید:(گرفتمت. سایفر!) و آن موقع بود که همه چیز سیاه شد...
نظرات بازدیدکنندگان (0)