بابت تاخیر این پارت متاسفم. یک روز کامل توی بررسی بود و بعدم رد شد! برای بار دوم به این قسمت خوش اومدین
لورین کارت ها را از روی زمین جمع کرد. به همراه هارو از سلول خارج شدند. به ساعت نگاه کرد:"۵:۲۴" (خورشید تقریبا نیم ساعت دیگه طلوع میکنه. تا اون موقع چیکار کنیم؟) (میرم یکم بخوابم. شاید یک ساعت؟ به نعفته وقتی بیدار شدم یه قلعه هرمی و آسمون قرمز بالای سرم نبینم!) لورین کمی فکر کرد:(نمیتونم قولی بدم.)
لورین از هارو جدا شد. به سمت کافه تریا رفت و با یک کاسه غلات صبحانه برگشت. به همراه سینی به سمت اتاق ۲۰۳ رفت قبل از باز کردن در صدای دو نفر در حال مکالمه را شنید. سریع و محکم در را باز کرد. روبی پشت میز نشسته بود. لورین چشمانش را چرخاند:(اوه روبی!) سینی را روبه روی بیل گذاشت:(نمیتونم بزارم گرسنه بمونی!) بعد پشت سر روبی ایستاد و دست هایش را روی شانه های روبی گذاشت. صورتش را به گوش چپ روبی نزدیک کرد: (بهت چی گفته بودم؟) روبی بی اهمیت گفت:(با SCP های جدید بدون اطلاع قبلی ملاقات نکنم؟) لورین با لبخند رو به بیل گفت:( دقیقا! )
روبی را بلند کرد:(بجنب کسی نباید بدونه اینجا بودی!) قبل از اینکه کامل بیرون برود گفت:(حواسم بهت هست!) با روبی به کافه تریا رفتند و صبحانه شان را به سالن غذاخوری بردند _ روبی:(بیخیال، قیافه اش رو دیدی؟) + (هوف! من کور نیستم روبی. ولی باید بس کنی! اینجا که دبیرستان نیست! اون خطرناکه.) _ (سازمان اجازه نمیده مدرسه برم!) +(حافظه ات رو پاک میکنیم و هر کاری خواستی میتونی انجام بدی) _(این منصفانه نیست! نمیخوام تمام محتویات کتابایی که خوندم و یادم بره!) سرانجام روبی قول داد نزدیک سلول ۲۰۳ نشود.
هارو به خوابگاه برگشت انرژی اش تخلیه شده بود سنگین شدن پلک هایش را حس نکرد توی راهرو چشمانش را باز کرد "من کی اومدم اینجا؟" نور به شدت روشن بود. صدای قدم هایش سکوت را در هم میشکست. کمی قدم زد و از پنجره کوچک روی در ها داخل را نگاه کرد. فقط یک فضای سفید پشت شیشه می دید. بعد از چک کردن پنجمین پنجره به زمین نگاه کرد. کفشش را روی یک مایع طلایی گذاشته بود. سریع رو به رویش را نگاه کرد. کمی دورتر یک چیز سیاه روی زمین دید. شروع به دویدن کرد:"نه.. لطفا نه.... لورین!'' هر چه نزدیک تر می رفت رود مایع طلایی بزرگ تر می شد. حدسش درست بود لورین روی زمین افتاده بود. بالای سرش سایفر را دید. (فکر کردی میتونی نجاتش بدی؟)
در همان حین در سول ۲۰۳: لورین از سکوت ۱۹ دقیقه ای سایفر تعجب کرده بود گفت: (مغزش چجوریه؟) بیل نگاهش را از برهوت برداشت:(چی؟) لورین کتابش را بست:(بیخیال! شرط می بندم هارو داره کابوس میبینه! ) ( شرط رو بردی ولی چیزی گیرت نمیاد) (بگو مغزش چجوریه؟) بیل اخم کرد. انگار به اطراف نگاه میکند: (خب...... از اینجور مغزا زیاد ندیدم. زیادی طبقه بندی شده. زیادی مرتبه!) صدای نفس نفس زدن های هارو را در ایرپادش شنید: (لطفا جیغ نکش! من به گوش راستم نیاز دارم!) هارو چند بار نفس کشید و گفت:(کجایی؟) لورین؛(وقتی یه مامور تسخیر شده داری کجا میری؟ راستش الان لاس وِگاسم و دارم سر یه میلیون دلار شرط بندی میکنم! دیگه چه خبر؟) هارو در اتاق را باز کرد:(الان میام!) _(بهتره یه بلیت بگیری!) و ارتباط را قطع کرد. بیل پرسید:(حالش چطوره؟) لورین کتابش را برداشت:(سلام رسوند.)
نظرات بازدیدکنندگان (0)