دروددد:)مرسیی بابت حمایتت 🫂
هفتصد و سی و دو روز از آخرین باری که مادرم رو دیدم میگذره. امروز بعد از مدرسه خانم هومات همه ما بچه ها رو از خونه بیرون کرد. آره واقعا بیرونمون کرد ماه عزیز! فقط من رو هم نه! الی، جکس و جیک رو هم بیرون کرد. گفت بریم دنبال نخودچی . هیچ نخودچی ای پیدا نکردم. الی هم همینطور.
جکس و جیک عصبی شدن و گفتن خانم هومات اونا رو بچه فرض کرده. هرچه قدر الی بهشون گفت بیان نخودچی پیدا کنن گفتن نه، اون طرف تر، پشت خونه، وایمیستن و هیزم میشکنن. ولی دنبال نخودچی گشتن خوش میگذره. بعد از تقریبا یک ساعت وقتی هیچی پیدا نکردیم کنار رودخونه ی کوچیکی که جلوی خونه هومات ها هست نشستیم. الی هنوز هم از من بدش میاد.
خیلی هم بدش میاد. آخه نمیدونی چیکار کرد. بلند شد و بی دلیل جیغ کشید. منم بلند شدم و دستم رو سمتش دراز کردم. بهش گفتم چی شده؟ کمک میخواد؟ و اون خودشو توی رودخونه انداخت. جکس و جیک وقتی صدای جیغ و بعد هم شلپ و شلوپ آب رو شنیدن، به سمتمون دوییدن. جیک فکر کرد کار من بوده.
درواقع الی میخواست که همه اینطوری فکر کنن. جکس توی آب پرید و الی رو نجات داد و جیک منو کتک زد. ماه عزیز اونقدر کتکم زد که خو.ن بالا آوردم. دیگه نمیخوام...دیگه نمیخوام اینجا بمونم. آقای هومات ماموریت بود. از طرف شاه آرتور یه نامه اومد که توش نوشته بود چون اون یه سربازه،الان باید بیاد کملوت.
یعنی اگه آقای هومات بود منو از زیر دستای جیک نجاتم میداد؟ اون مرد مهربونیه. ماه عزیز امشب اولین شبی عه که بعد از دوسال و دو روز از رها شدنم توی اتاقم نشستم و تا خود صبح که تو رفتی و خورشید اومد گریه کردم. هیچکس نبود که بغلم کنه. من واقعا میخواستم برم بغل مامانم.
نظرات بازدیدکنندگان (0)