به قسمت ۷ خوش اومدین
لورین آن شب زود تر از همیشه به تخت خواب رفت. چطور میخواست روزش را به اتمام برساند. بدن او به خواب نیازی نداشت. بلند شد تا یک قدمی بزند و همان لحظه چراغ های محوطه خاموش شد. چقدر عالی! وقت خوابه. ولی خب
یک هودی نازک و شلوار جین پوشید. چراغ قوه اش را برداشت و آرام شروع به قدم زدن کرد. چند وفتی بود که این اتفاقات پیش نیامده بود. سال هاست نقشه می کشد. مانند یک رمان در ذهنش ترتیب را به یاد می آورد. ولی هیچوقت تا اینجا دوام نیاورده بود. قرار است متفاوت باشد یعنی باید باشد! از تلاش کردن خسته شده. چطور همیشه وقتی به خوشحالی میرسید. صفحه سیاه می شد.
از ساختمان بیرون آمد. فقط نور چراغ قوه و تنه درختان را میدید. تا وقتی که به یک مجسمه رسید. (آخرالزمان عجیب و غریب؟ از آهنربای ناهنجاری اسم بهتریه! باید جالب بوده باشه.)
صدای شکسته شدن چوب شنید. آرام برگشت و نگاه کرد. ماسک خرگوش را دید. و حالا فرار کرده بود. لورین از جایش بلند شد و ارام شروع به راه رفتن کرد:(کجایی خرگوش کوچولو؟) کم کم سرعتش را زیاد کرد تا جا نماند. وقتی نزدیک شده بود. هلش داد و لورین روی زمین افتاد. تا جلویش را نگاه کرد یک پورتال را دید که بسته می شد. شکاف دوخته شد. به جای خالی اش نگاه کرد. شاید از حالا به بعد چیزی برای تلف کردن وقت داشته باشد
خورشید بالاتر آمد. دستش را بالا آورد و ساعت را چک کرد:(۶:۰۷) به اتاق برگشت و لباسش را عوض کرد. قبل از شروع رسمی روزش به تقویم یک نگاه انداخت. وای نه! امروز ۲۷ ژانویه است. دور تاریخ خط کشید بود و نوشته بود: (جشن سالگرد تاسیس سازمان= بدبختی)
نظرات بازدیدکنندگان (0)