به قسمت پنجم خوش اومدین.
وقتی کلبه چوبی را پیدا کرد. جا خورد. مطمئن بود که محقق اینجا زندگی میکرده. ولی حالا آن مرد به نظر نمیرسید علاقه ای به تبدیل کردن خانه اش به یک مغازه سوغاتی فروشی داشته باشد معما کده شک قبل از در زدن متوجه میروی بازدارنده شد. زیر پایش را نگاه کرد. موی تکشاخ؟ با دقت تمام دور تا دور خانه چسبانده شده بود.
یعنی مردم اینجا برای دور کردن بدشانسی یک تکشاخ را کچل میکنند؟ مجبور شد با یک شکاف ریز داخل شود. خانه صد در صد همان کلبه بود. بین کلاه های نقابی و گوی های شیشه ای و جا سوئیچی ها چیز های جالب و قدیمی دیده میشد که فروشی نبود. قاب عکس ها و حیوانات عجیب دست ساز. (اوووم..... من جذب شدم!) از یک راهرو گذشت و یک اتاق پذیرایی و آشپزخانه دید. اتاق پذیرایی. ای خاطرات قدیمی.
خودش کجا بود؟ چند در چوبی قدیمی بالای پله ها بود. یک انباری خالی، بعدی یک اتاق خواب شلوغ با عکس نسخه پیرتر نویسنده بود. مرد داخل عکس در هر دست تنها ۵ انگشت داشت. یک برادر دوقلو؟ محقق همیشه چیزی برای شگفت زده کردنش دارد. یک ماشین فروش دید. نزدیک تر رفت و به دکمه ها نگاه کرد. ۵ دکمه بیشترین جای اثر انگشت را داشتند. با فشار دادن ۵ دکمه بخار داغ از کنار ماشین فروش بیرون زد. لورین آرام حرکت کرد. چیزی که الان باید یک وسیله برای فروش خوراکی میبود. به را پله ی مخفی منتهی می شد؟
این یک اتاق فرار یا همچین چیزی است؟ قدم به قدم پایین تر رفت. در فلزی را باز کرد. همه جا با یک لایه خاک پوشیده شده بود. صیصه های شکسته همه جا بودند. لورین یک صفجه کنترل با یک عالمه دکمه و اهرم پیدا کرد. شیشه کثیف را با دست کمی پاک کرد. یک دایره بزرگ دید و محافظ سه ضلعی که دور آن پوشیده شده بود. از در کنار صفحه کلید وارد اتاقی شد که دستگاه اصلی قرار داشت. یک سری کاغذ دید: پورتال میان بعدی آزمایش پنجم، نیروی داخل جو پورتال بیش از حد قدی و متراکم است. رباتی که ساخته بودیم را در هم شکست. زیر برگه با دست خط ریز تر نوشته شده بود: "نباید او را نا امید کنم."
همان دست خط. مطمئن بود که محقق این را نوشته. دفترچه ی خاطرات کجا بود. دوربین را برداشت و چندین عکس گرفت. از همه چیز برگه ها و اسناد. پورتال و صفحه کنترل. روی زمین نشست تا برگه های بیشتری را بررسی کند. صدای ریزی از خرد شدن شیشه را پشت سرش شنید.
لورین سریع بلند شد و پشت سرش را نگاه کرد:(سلام! من اومده بودم یک کلاه بخرم ولی فروشنده نبود. یکم دنبالش گشتم و حالا گم شدم.) به مردی که کت و شلوار به تن داشت و یک کلاه قرمز بر سر داشت. نگاه کرد:(شما فروشنده اید؟) مرد نفس راحتی کشید و گفت:(بله به معما کده شک خوش اومدی. بیا برگردیم بالا. اینجا منو میترسونه.) یعنی صد در صد اینجا برای محقق است. با هم از پله ها گذشتند. به لورین گفت در مغازه منتظر بماند و با یک ویفر شکلاتی و آب خنک برگشت: (مطمئن نبودم چی دوست داری. ولی فکر کنم همه شکلات دوست داشته باشن.) لورین لبخند زد و ویفر و آب را گرفت:(ممنونم آقای؟) _(آقا؟ اینجا فقط منو سوس صدا میکنن.)
لورین لیوان آب را بالا آورد و دور از چشم سوس بویید. سمی نیست! آب را جرعه جرعه نوشید. همانطور که ویفرش را باز میکرد. سوس پرسید: (میدونم اون پایین زیادی باحاله ولی میشه اون عکسا رو پاک کنی؟) لورین لبخند زد و عکسایش را از کوله اش درآورد و به سوس داد: (دوربین من چاپ فوریه چیزی رو ثبت نمیکنه. اینا تمام عکساییه که گرفتم.) سوس تشکر کرد. لورین بالاخره کسی را پیدا کرده بود که موضوع جالبی برایش دارد. پرسید: (اون زیر زمین معمولا توی همه ی خونه های شهرتون پیدا میشه؟)
سوس گفت:(من هم یه چند سالیه که از وجودش با خبر شدم. وای پسر اون موقع که ماجرا رو شنیدم غش کردم.) _(جدا؟ خیلی دوست دارم ماجرا بدونم.) سوس همه چیز را برایش تعریف کرد. لورین که در ظاهر متعجب بود ولی با دقت همه چیز را به ذهن می سپرد. لورین ۲ ساعت ۵۳ دقیقه با سوس صحبت کرد. کم کم باید می رفت پس سوال اصلی اش را پرسید:(چرا از هرکسی که میپرسم این اتفاق رو به یاد نمیاره؟ خیلی عجیبه.) _(حدود یک ماهه که همه اینطوری شدن. من یه سر از شهر رفته بودم بیرون ولی وقتی برگشتم هیچ کس اون جهنم رو یادش نمیومد. حتی وندی.) _(وندی؟)
_(من و وندی چند وقت اینجا با هم کار می کردیم. الان برای تحصیل بیرون شهره. خب رفیق دیگه وقت رفتنه. چیزی میخوای؟ اومده بودی یک کلاه بخری.) لورین به سمت طبقه کلاه ها رفت و یکی از آنها را برسر گذاشت:(همینو میبرم.) _(آدمای زیادی از اونا برنمیدارن. میدونی!) لورین در آینه به کلاه آبی_ سفید با درخت کاجش نگاه کرد. بد نیست! سوس او را دم شهر و نزدیک چند خانه رساند. آدرس تقلبی که لورین به او داده بود. بعد از تنها شدن با یک دروازه به سالن اصلی سازمان برگشت. بالا پرید و داد زد:(من یک راز بزرگ گیر اوردم!!!!)
دچار نقص فنی شدیم. دستم خورد. به جاش این عکس رو داشته باشید.
نظرات بازدیدکنندگان (0)