سلااااااااااااااااااااام دوستان این دومین داستانم هست امیدوارم لذت ببرید❤
در دنیای مردگان راه می رفت... شنل سیاه رنگش روی زمین کشیده می شد... لباسش به سیاهی شب بود... موهای مشکی و در هم آمیختهاش در نسیم سردی که در دنیای مردگان میوزید، آرام تکان میخورد... چشمان خاکستریاش کاملا بی روح بودند... پوستش به سفیدی پوست مردگان بود... و بله، نامش این بود: مرگ
برایش همیشه سوال بود... چرا از نظر زندگان ترسناک است؟ چرا هروقت نامش در جایی گفته میشد، زنگدان حاضر در آنجا، به خودشان می لرزیدند؟ مگر کار بدی کرده بود؟ چهرهی ترسناکی که نداشت، تنها کاری هم که می کرد، این بود که وقتی زندگی یک نفر به پایان میرسید، به دنیای زندگان میرفت و جانش را میگرفت و او را مدتی در دنیای مردگان نگه میداشت و سپس به دنیای پس از مرگ میبرد... او فقط وظیفهاش را انجام میداد... کجای این کار ترسناک بود؟
البته، او همیشه مرگ نبود... قبل از او، فرد دیگری عنوان مرگ را داشت و قبل از آن نفر هم یک فرد دیگر... او هم زمانی جزو زندگان بود... تنها چیزی که از آن موقع یادش میآمد، این بود که پسری جوان و خوش چهره بود، اما ضعیف و بیمار... تا اینکه روزی مرگ به سراغش آمد... جانش را گرفت... و به او گفت که قرار است جانشینش باشد... به او گفت که قرار است مرگ باشد... آن لحظه، تنها کاری که از دستش برمیآمد، این بود که سرش را به نشانهی تأیید تکان دهد... مگر کار دیگری میتوانست بکند؟
اما الان سه هزار سال است که نامش مرگ است... سه هزار سال است که نه مرده است، نه زنده... سه هزار سال است که جان افراد را میگیرد... درواقع، چارهی دیگری ندارد
معمولا دنیای مردگان پر از افرادی بود که تازه مرده بودند و منتظر بودند که به دنیای بعد از مرگ بروند... برای همین، معمولا دنیای مردگان پر سر صدا، ولی در عین حال غمناک بود... خودش تنها بود... داشت قدم میزد... هیچ کس جز خودش نبود... در آن سکوت... فقط خودش بود...
برای لحظهای ایستاد... به اطرافش نگاه کرد... دنیای مردگان، جایی بیانتها و خالی بود... برای یک لحظه، احساسی کل وجودش را پر کرد... احساسی که برای کسی که نامش مرگ بود و هیچ احساسی نداشت، عجیب و غیرعادی بود... غم... ناراحتی... تنهایی... با خودش فکر کرد... "چرا؟" "چرا من؟"
چهرهاش در هم رفت... حالا ناراحتی در چهرهاش پیدا بود... غم در چهرهاش پیدا بود... تنهایی در چهرهاش پیدا بود
برای یک لحظه چشمانش را بست... سعی کرد چیز های بیشتری از زمانی که زنده بود به یاد بیاورد... چند لحظه فکر کرد... تا اینکه یک تصویر در ذهنش پدیدار شد... تصویر یک زن... او آن زن را شناخت... مگر میشود تصویر مادرت در ذهنت بیاید و تو آن را نشناسی؟
ولی او مطمئن بود، صورت مادرش را جای دیگری هم دیده... کمی فکر کرد... و چیزی به یاد آورد... بله، او صورت مادرش را دیده بود... چون خودش به عنوان مرگ، جان مادرش را گرفته بود... چند تصویر دیگر هم در ذهنش نقش بست... پدرش... خواهر و برادر های کوچکش... ولی هرچه بیشتر بهیاد میآورد، بیشتر درد میکشید... چون خودش جان تمام این افراد را گرفته بود... به عنوان مرگ
ناگهان، صدای زنگی در دنیای مردگان طنین انداز شد که باعث شد او از افکارش بیرون بیاید... صدای زنگ، طوری بود که هرکسی را میترساند، البته بهجز خود مرگ... البته، آن روز خود مرگ هم با شنیدن صدای زنگ، به خود لرزید... صدای زنگ، دوازده بار طنین انداز شد، و سپس قطع شد... او این زنگ را میشناخت... وقتش بود.... در دنیای زندگان، یک زندگی بود که باید گرفته میشد
خیلی ممنون ♥
پارت دو داره؟؟؟💙
احتمالا پارت دو و هم بنویسم
به خاطر امتحانا یک ماه نبودم
ولی دوباره شروع میکنم
واییییی من این پستت رو زمان نت ملی خوندم دیگه گمش کردم کلی دنبالش گشتم واقعا چیزی ک نوشتی بینظیرهه خوشحالم ک بالاخره پیداش کردم ♥
بینظیرهههههههههههه⭐
مرسییییی🩷🩷