سلااااااااااااااااااااام این اولین داستانم هست، امیدوارم خوشتون بیاد❤
روزی روزگاری، یک یتیم خانه وجود داشت. در آن یتیم خانه، ۶۷ بچهی یتیم زندگی میکردند. تمام آنها، از خردسالی پیش یکدیگر بزرگ شده بودند و برای هم مثل خواهر و برادر بودند. بچه های آن یتیم خانه، صاحب یتیم خانه را ((خانم جکسون)) صدا میکردند.
بین این ۶۷ بچه، یک پسر شانزده ساله به نام تریستان وجود داشت. او موهای خرمایی رنگ و چشمان آبی داشت.
البته، بین این ۶۷ بچه، یک دختر شانزده ساله هم وجود داشت به نام ماریان. ماریان موهای بلند و مواج و سیاه و چشمان سبز زمردی داشت.
تریستان و ماریان از شش سالگی که به آن یتیم خانه آمده بودند، با یکدیگر بزرگ شده بودند و بهترین دوستان یکدیگر بودند. تا اینکه یک روز....
یک روز خانم جکسون به ماریان خبر داد که یک خانواده حاضر شدهاند که او را به سرپرستی قبول کنند. ماریان بعد از شنیدن این خبر، خیلی خوشحال و ذوق زده شد و در حالی که از خوشحالی در پوست خود نمیگنجید، رفت تا این خبر که به نظر خودش خیلی خوبی بود را به تریستان بگوید.
او با خوشحالی به تریستان گفت:((هی، حدس بزن چی شده! بالاخره بعد از این همه سال، یک خانواده قراره من رو به فرزندخواندگی قبول کنند.)) تریستان، وقتی این حرف را شنید، انگار که دنیا روی سرش فرو ریخت. باورش نمیشد. ماریان قرار بود یتیم خانه را ترک کند، و یعنی قرار بود او را هم ترک کند و بعد از این سال هایی که آن دو نفر باهم گذرانده بودند، تریستان نمیتوانست زندگی بدون ماریان را تصور کند.
در آن لحظه، تریستان فقط سرش را پایین انداخت و گفت:((اوه، خب، چه قدر عالی.)) داشت دروغ میگفت، چون به نظر او، این اتفاق اصلا عالی نبود. با صدایی که به زور صاف نگه داشته بود، پرسید:((خب، کی میان تا ببرنت؟))
ماریان با هیجان جواب داد:((فردا صبح.)) تریستان سرش را به سرعت بالا آورد، چشمان آبیاش از تجب گشاد شده بود. گفت:((چ...چ...چی؟ فردا صبح؟)) ماریان جواب داد:((آره، فردا صبح.)) تریستان دوباره سرش را پایین انداخت و گفت:((که اینطور.)) و دیگر صحبت نکرد.
بقیهی روز، مانند برق و باد گذشت. بقیهی روز، ماریان با هیجان و خوشحالی وسایلش را جمع میکرد و تریستان فقط تنها در حیاط یتیم خانه قدم میزد و فکر میکرد و بدین ترتیب، روز تمام شد.
در طول شب، هم ماریان هم تریستان، نتوانستند بخوابند. ماریان از شدت هیجان خوابش نبرد و تریستان فقط به ماریان فکر میکرد. صبح روز بعد، یک ماشین سیاه و شیک و براق، جلوی در یتیم خانه ایستاد و یک خانم و یک آقا و یک پسر بچهی هفت ساله که به نظر خیلی پولدار بودند، از آن پیاده شدند.
ماریان با عجله چمدانش را برداشت و به سمت در رفت. او کاملا آماده بود تا یک زندگی جدید را شروع کند. و اما تریستان؛ تریستان به محض اینکه ماشین سیاه و ماریان که با خانوادهی جدیدش سلام و احوال پرسی میکرد را از پنجرهی اتاقش دید، از اتاقش بیرون رفت و به سمت در دوید.
همین که ماریان میخواست سوار ماشین بشود، تریستان از یتیم خانه بیرون آمد و فریاد زد:((صبر کن!)) ماریان با تعجب به سمت تریستان برگشت و گفت:((ها؟))
تریستان با صدایی لرزان گفت:((نرو. سوار اون ماشین نشو.)) ماریان گفت:((منظورت چیه که نرم؟ بعد از این همه مدت بالاخره صاحب یه خانواده شدم، چرا نرم؟))
تریستان که هنوز صدایش میلرزید، سرش را پایین انداخت و گفت:((تو الان داری صاحب یه خانوادهی جدید میشوی و صاحب پدر، مادر و برادر میشوی که حتما دوستت دارند، ولی...ولی...)) سرش را بالا آورد، چشمانش از اشک برق میزدند. فریاد زد:((پس من چی؟))
تمام هیجانی که ماریان داشت، در آن لحظه تمام شد. او تمام مدت به خاطر اینکه قرار بود یک خانوادهی جدید داشته باشد خوشحال بود، طوری که تریستان را از یاد برده بود.ماریان که سعی داشت تریستان را آرام کند، گفت:((تریستان، یه لحظه گوش کن...))
اما تریستان حرفش را قطع کرد و فریاد زد:((نه، تو گوش کن. تو تمام این مدت با خوشحالی آمادهی رفتن از این یتیم خانه بودی، اما آیا به من هم فکر کردی؟)) اشک از چشمان تریستان جاری شد و ادامه داد:((تو میخوای از یتیم خونه بری، اما پس من چی؟)) دوباره بلندتر از قبل فریاد زد:((پس من چی؟))
ماریان هیچ پاسخی نداشت و فقط سرش را پایین انداخت. تریستان اشک هایش را با پشت دستش پاک کرد و گفت:((برو، برو و با خانوادهی جدیدت خوش باش.)) چرخید تا به درون یتیم خانه برگردد که ماریان چیزی را به آهستگی گفت که هیچ وقت جرئت نداشت به تریستان بگوید:((تو خانوادهی منی.))
تریستان وقتی این را شنید، سر جایش میخوب شد و پرسید:((چی گفتی؟)) ماریان سرش را بالا اورد و اشک هایش سرازیر شد و فریاد زد:((تو خانوادهی منی!)) با شنیدن این حرف، اشک های تریستان دوباره سرازیر شدند و به سمت ماریان دوید و محکم او را در آغوش گرفت و ماریان هم محکم او را بغل کرد.
چند دقیقه، ماریان و تریستان فقط در آغوش یکدیگر گریه میکردند و اشک میریختند و هق هق میکردند. بالاخره از یکدیگر جدا شدند و دست هایشان از یکدیگر جدا شد، در حالی که صورت هردویشان از اشک خیس بود. حالا تمام هیجانی که ماریان برای رفتن از یتیم خانه داشت، تبدیل به غم و اندوهی به خاطر ترک کردن تریستان شده بود.
او با غم و اندوه به سمت ماشین و خانوادهی جدیدش رفت که در تمام این مدت فقط این صحنه را تماشا کرده بودند، انگار که از این که این دونفر را از یکدیگر جدا میکنند، ناراحت هستند، اما دیگر وقت پشیمانی نبود.
وقتی ماریان سوار ماشین شد، از پنجرهی ماشین به تریستان نگاه گرد که هنوز جلوی یتیم خانه ایستاده بود. وقتی ماشین حرکت کرد، تریستان بلند فریاد زد:((دوستت دارم! دوستت دارم!))
وقتی ماشین از دید تریستان محو شد، روی زانوهایش افتاد و ساعت ها گریه کرد.
از وقتی ماریان رفت، زندگی برای تریستان دیگر معنایی نداشت. همهی کار هایش مانند غذا خوردن، خوابیدن، مدرسه رفتن و... برایش بی معنی بود. اما یک کار بود که همیشه برایش معنای خاصی داشت...
و آن کار، این بودن که هر شب به ماریان زنگ بزند. البته خودش میدانست که ماریان جواب نخواهد داد، چون تریستان شمارهی ماریان را داشت ولی ماریان شمارهی تریستان را در موبایلش ذخیره نداشت. اما با این حال، او هر شب به ماریان زنگ میزد، آن هم فقط به یک دلیل....
وقتی ماریان جواب نمیداد، صدایش پخش میشد که میگفت:((سلام.من ماریان هستم. لطفا بعد از شنیدن صدای بیب پیام بگذارید. بیب)) تریستان هر شب به ماریان زنگ میزد تا صدای ظبط شدهاش که سلام میکرد را بشنود، صدایی که خیلی دلش برای شنیدنش در واقعیت تنگ شده بود، اما افسوس که دیگر آن صدا را در واقعیت نخواهد شنید.
بابت حمایت و تشویق همه متشکرم♥♥♥♥
چقدر قشنگ بوددد😭
-گریه🥲
خوشم اومد به عنوان اولین داستانت. قلم بینظیری داری؛ همینطور ادامه بده💕
مرسی عجیجم🥰
داستانت رو خوندم😅
قلم خوبی داری عزیزم 🙃
امیدوارم ک موفق باشی و خوش بدرخشی❤
مرسیییییییی♥
خوشحالم بالاخره چند نفر به خاطر داستانم مسخرم نکردن❤❤❤
خیلی زیبا بود🌿
مرسییی♥