سلام دوستان یه مدت خیلییییییییییی طولانی نبودم، بیخشید🙏🥲 امیدوارم لذت ببرید
داشت در دنیای زندگان راه میرفت.. به نظرش جای پر سر و صدایی بود... مردم با دست هایی پر از وسیله راه میرفتند... ماشینها در خیابانها حرکت میکردند... تنها چیزی که او از دنیای زندگان دوست داشت، نسیم خنکی بود که هردفعه او پایش را در دنیای زندگان میگذاشت، میوزید...
به هر حال، او از این دنیای فانی خوشش نمیآمد... نه به دلیل بوق ماشین ها و یا نور بسیار زیاد خورشید... به دلیل اینکه در این دنیا، دیده نمیشد... مردم از میانش رد میشدند، انگار که او یک شبح است... انگار که اصلا وجود ندارد.
وظیفهاش او را به سمت یک بیمارستان در شهر کشاند... لازم نبود در بیمارستان را باز کند، چون به سادگی از میان در رد شد... از راهروها عبور میکرد و بیتوجه به دکترها و پرستارانی که با عجله رفت و آمد میکردند، به راهش ادامه میداد... بارهای زیادی به این مکان آمده بود... خیلی زیاد... خیلی خیلی زیاد...
متوجه شد که به بخش کودکان رسیده... در راهرو پیش رفت... از کنار چند نفر عبور کرد... و باز هم در راهرو پیش رفت... و بالاخره جلوی در آخرین اتاق توقف کرد...
در را باز نکرد و از میان در رد شد و وارد اتاق شد... دیوارهای اتاق در طیف رنگهای روشنی مثل صورتی و زرد بودند... یک پنجره با یک پردهی صورتی کمرنگ هم وجود داشت... و در گوشهی اتاق، یک تخت با پاوی صورتی وجود داشت... و یک دختر بچه روی آن خوابیده بود.
به دختربچه نگاه کرد... خیلی آرام خوابیده بود و یک خرس عروسکی را در آغوش گرفته بود... فارغ و بیخبر از آنچه در انتظارش بود... موهای کوتاه و قهوهای دخترک روی بالش پخش شده بودند... یک سرم هم به دستش وصل بود...
او یک قدم جلو رفت، و در کمال تعجب... کفپوش زیر پایش غژغژ کرد... با تعجب به کفپوش نگاه کرد و سپس سرش را بالا آورد... دختر با صدای غژغژ کفپوش بیدار شده بود و صاف زل زده بود به او.
برای چند لحظه، فقط به یکدیگر نگاه میکردند... مرگ به پشت سرش نگاه کرد تا بفهمد دخترک به چه چیزی خیره شده، چون محال بود که دختر او را دیده باشد... ولی در آن لحظه، دخترک چیزی گفت: "سلام."
او فقط به دخترک خیره شده بود... دخترک داشت او را میدید... ولی چگونه؟ چنین چیزی غیرممکن بود... در ذهن مرگ هزاران سوال به وجود آمده بود، ولی فقط توانست در حواب حرف دخترک بگوید: "سلام."
دختر همچنان به او خیره شده بود و چشمان فندقیاش در چشمان خاکستری او گره خورده بود... "پرستار جدید هستی؟" "نه." "آها."
دخترک بدون هیچ حرف دیگری، دوباره چشمانش را بست و به خواب رفت... و مرگ همچنان آنجا ایستاده بود... همچنان مات و مبهوت... چگونه دخترک او را دیده بود؟ چگونه توانست با او حرف بزند؟
مرگ میدانست باید چهکار کند... میدانست باید با دخترک چهکار کند... خنجر مرگش در غلاف بیقرار بود... ولی او سر جایش ماند... آن یک ذره زندگی و مهربانیای که در وجودش مانده بود، مانعش شد...
به سمت در رفت... خواست که از میان در رد شود، ولی... دستش را به سمت دستگیرهی در دراز کرد... و در کمال تعجب، توانست دستگیرهی در را لمس کند... در را باز کرد و از اتاق بیرون رفت و سپس در را پشت سرش بست... و دقیقا در همان لحظه، دستش از میان دستگیره رد شد... انگار که فقط وقتی در آن اتاق بود، میتوانست دیده شود... میتوانست وجود داشته باشد.
از بیمارستان بیرون رفت... دوباره شروع به قدن زدن در خیابانها کرد... چند دقیقه بعد، او دوباره در دنیای مردگان بود... و از یک چیز مطمئن بود... این ملاقات را هرگز فراموش نخواهد کرد... هرگز... هرگز.... هرگز........
خیلیی قشنگ بودد😭
مرسی:)
مرسییییییی
سه ساعته میخوام بنویسم مرسی هی ارور میده🤣
از سری سختی های کار اجل ها: