در ابن مطلب قرارها بفهمیم دنیا اگه تمام انسان ها جاودانه بشن چگونه خواهد شد ! این مطلب با چاشنی داستان است.
به نظرتون اگه همین الان تمام انسان های کره زمین جاودانه بشن ! چه اتفاقاتی رخ میده ؟! 🌍 توی این مطلب قراره به این سوال پاسخ بدیم با چاشنی داستان... ❗ داستان درباره یه دختره که جهان جاودانگی رو تجربه می کنه
صبح زیبایی بود ... به سختی از روی رختخواب پا شدم و برای رفتن به دبیرستان آماده شدم. همینطور که قدم زنان به سمت مدرسه میرفتم چند خطی از کتاب مورد علاقه ام رو خوندم و خطوطی هم با هایلایتر آبیم علامت میزدم که به نظرم جالب میومد... بلاخره به مدرسه رسیدم ، چون صف برگزار نشده بود مستقیم به سمت کلاس رفتم و روی صندلی ای خالی نشستم! چند لحظه ای نگذشت که « آمیتیس » بهم خبر عجیبی رو داد که انگار از صبح همه درگیرشن... خیلی از خبرگزاری ها و صفحات علمی معتبر جهان از ساخته شدن واکسنی حرف میزدن به نام « نک تار » که با فریز کردن و جایگزینی سلول های انسانی اونارو به اصطلاح جاودانه می کنه ! شنیدن ابن خبر برام تعجب آور بود ! حتی اگه چنین واکسنی ساخته بشه و ا باید بلافاصله عمومی بشه...
وقتی از مدرسه برگشتم بلافاصله سراغ موبایلم رفتم و با چیز عجیبی روبرو شدم ! تزریق واکسن نک تار با توافق ۹۹٪ دو لت های جهان اجباری شده بود. اما واقعا کسی پیدا میشه که نخواهد چنین واکسنی رو بزنه ؟! طولی نکشید که گروه هایی به دستور سازمان ملل متحد وارد خاک کشور های مختلف شدن و آمادگی اشون برای تزریق این واکسن اعلام کردن ... چند ساعتی نگذشته بود اما صف های تزریق نک تار به حدی طولانی بود که آخرش ناپیدا بود ! هرچند تفاوتی نمیکرد چون این تزریق اجباری بود و در هر صورت همه باید تزریق میکردن طبق خبر ها اثر ابن واکسن خیلی سریع و فقط یکبار خواب و بیداری براش کافیه به هر حال من توی آخرین صفحه دفتر خاطراتم نوشتم : « اگه فردا بیدار نشدم در راه پیشرفت علم فدا شدم! »
۶ ماه گذشت و بلاخره تمام افراد جامعه به گفته خبرگزاری ها این واکسن رو تزریق کردن ؛ البته به جز افرادی که با تن پوش هایی از پوست خرس توی سرمای بی رحم قطب شمال زندگی میکردن ! توی این فاصله خیلی از دانشمندان که تونسته بودن به نسخه این واکسن رو برای آزمایش به دست بیازن از ترکیب غیر معمول اون حرف میزدن! ابن آمپول نه تنها جلوی پیری سلول هارو گرفته بود بلکه افراد پیر سلول هاشون کاملا جایگزین شده بود و جوان تر شده بودند « البته نه از نظر ظاهری » عده ای از دانشمندان گفتن که سلول های جایگزین شده جدید با سلول های انسانی متفاوته و نسل انسان در خطر انقراضه و در کنارش آدمایی بودن که برای اینکه تزریق نکنن خودشون رو به دیار باقی سپرده بودن ... در کنار این نه تنها پیری بلکه هیچ اسیبی وجود نداشت ! بیماری های سلولی کاملا از بین رفته بودن و مبتلایان به تومور ها درمان شده بودند درسته که بعد تصادف دست و پای اشخاص باز هم میشکست اما سرعت ترمیم فوق العاده اون سلول های مرموز به حدی زیاد بود که هیچ شخصی کشته نمیشد بیمه های عمر ورشکست شدن و مجبور به پیدا کردن کار جدیدی شدن و دیگه عجله کردن معنایی نداشت ...
۱۰ سال از اون وقایع گذشت و من الان ۲۷ ساله هستم شاید ۱۰ سال پیش می خواستم کلاس پیانو ثبت نام کنم تا قبل اینکه دیر بشه بتونم تجربه اش کنم اما حالا که دیر شدن معنایی نداشت دائما فیلم میدیدم ، بازی میکردم و موزیک گوش میدادم و یاد گرفتنش به شنبه ای میسپردم که قرار نبود سر برسه خیلی ها دانشگاه رها کردن چون زمان کافی و فرصت داشتن اما من با خودم فکر کردم شاید تا ۱۰ سال دیگه جمعیت به حدی زیاد بشه که دیگه کسی کار نخواهد پس توی یک دفتر خصوصی به عنوان حسابدار شروع به کار کردم
شاید ترسناک باشه که امروز توی دفتر صد و بیستم خاطراتم بنویسم که ۱۰۰ ساله شدم ، بدون اینکه ذره ای از نظر ظاهری و جسمی پیر شده باشم !« از بعد ۳۰ سالگی دوره جوانی نامحدود ادامه داشت » جمعیت جهان ۵۰ سال پیش خیلی زیاد شده بود پس تولید مثل ممنوع شد و دیگه نوزادی وجود نداشت حتی جنگ ها هم همگی پایان یافته بود و دنیا در صلح قرار داشت کسی از بیماری از بین نمیرفت و ناخودآگاه جنگ طلب انسان آروم شده بود دیگه خبری از شعار های روز قیامت نبود ؛ دنیایی بود فقط از صلح ، یکنواختی و جوانی ابدی با آدم های تکراری...
پس از دویست سال ... گذر زمان واقعا دردناک بود ... دیگه یادم نبود ۱۰۰ سال پیش چه اتفاقی افتاده و مجبور بودم برای فهمیدنش سراغ دفترچه خاطراتم برم « تنها دلیلی که هنوز خاطراتم و افکارم مینویسم همین بود » درسته که توی این دنیای جدید کسی قرار نبود عزیرانش از دست بده اما انگار چیزی اینجا کم بود ... به قول فروید: «هدف همهٔ زندگیها مرگ است» و نبود مرگ باعث شده بود که ادما درگه براشون هویتی باقی نمونه دیگه جمله های عاشقانه فیلمای هندی مثل « ما تا روزی که مرگ مارا از هم جدا کند با هم میمانیم » معنایی نداشت و چیزی به این عشق پایدار وجود نداشت ! ۵۰۰ سال زندگی عاشقانه فقط با یه نفر ؟! چنین چیزی ممکنه ؟! نه ... دیگه تپش های قلب و ترس از دست دادن با رغبت بدست اوردن معنایی نداشت چون وقتی « از دست دادن » غیر ممکن بشه مفهوم متضادش یعنی « به دست آوردن » هم بی معنا میشه ...
من امروز افسرده بودم ... و تازه میفهمیدم چرا در دفتر خاطرات ۵۰۰ سال پیشم نوشته بودم عده ای برای ترس از تزریق این واکسن خودشون از بین بردن ... طبق آخرین آمار ۹۵٪ جمعیت جهان به افسردگی شدید مبتلاست هیو خبری دیگه مهم و جذاب نبود ! اهمیتی ندارد یه اختراع جدید باشه یا شاید هم سفر به مریخ ... دیگه هیچکدوم فایده ندارد انگار روح تمام انسان ها که الان سلول های غیر انسانی داشتن درون نفرینی گرفتار شده بود نفرینی که رغبت ، عشق و میل به بقا رو در انسان کشته بود...
۱۰۰۰ سال بعد ... ابن دفتر چندمه ؟! شاید دفتر صد هزارم؟ چقدر زیاد ... چقدر پوچ! اکثر مردم جهان سال ها قبل برای از بین بردن خودشون تلاش کردن اما این غیر ممکن بود،کتی برای اکثر جامعه درد کشیدن لذت بخش شده بود !! همین الان که دارم اینو مینویسم ۵۲۰ امین اعتر اضات سراسری که برای ساخت پادزهر این واکسن نفرین شده انجام شده اما افسوس که از اکثر دو لت ها ففقط آسمون باقی مونده و نمی تونن کاری برای مردمشون انجام بدن ... شایعه ای بین اکثر مردم به راه افتاده که ۹۰۰ سال پیش خالقان ابن آمپول اصلا وجود نداشتن و طبق اسناد به جا مونده سازمان ملل هیچ حکمی برای تزریق چنین واکسنی نداده بوده ... اما هیچ شکی نیست که این شایعه اشتباهه چون من ۹۰۰ سال پیش توی دفتر خاطراتم چیز اشتباهی ننوشتم حتی اگه اکثر داده های شبکه جهانی اینترنت از بین رفته باشه ! باز هم دفتر خاطرات من اشتباه نمی کنه ...
من هنوز بیدارم ، نشستم روی تختم و از پنجره اتاقم غروب آفتاب رو تماشا می کنم ... اما وقتی میدونی قراره میلیون ها غروب دیگه در فردا های آینده وجود داشته باشه ، دیگه زیبایی نداره ! اصلا کلمه زیبایی معنایی نداره... آهی کشیدم و دست توی کتابخونه ام کردم و کتابی برداشتم که ساید هزاران سال پیش اونو خونده بودم یک صفحه اش رو بی اختیار ورق زدم که روزی با هایلاتر آبی جمله ای ازش رو علامت زده بودم ، نوشته بود : « و تو در نیافته ای که هر لحظه فکر به مثل بر زمینه بس تاریک مرگ گسترده نبود ، این درخشش ستودنی را بخود نمیگرفت ؟ اگر برایم گفته شده بود ، اگر ثابت شده بود که حیات نامحدودی در اختیار دارم دیگر در صدد کاری برنمیآمدم ازآنجا که برای هرکار زمان و فرصت کافی در اختیار دارم دیگر از شروع فلان کار مشخص اجتناب میورزیدم و هرچه باداباد کاری انجام میدادم... مگر انکه برایم ثابت شده بود که لااقل این مشکل حیات باید پایان بپذیرد - و من از آن دست خواهم شست و در خوابی عمیق تر و فراموشی آور تر از آنچه هرشب در انتظار آنم فرو رفته و به آن زندگی ادامه خواهم داد ... »
صدای در خانه ام آمد ، دوست چند هزار ساله من بود همان که اولین بار خبر تزریق این واکسن ترسناک رو بهم داد گفت بلاخره پادزهرش ساخته شده با اینکه دردناکه و پایان همه چیزه... اما این خبر ارزشمند ترین خبری بود که در تمام عمر چند هزار ساله ام شنیده بودم ! برای اولین بار موهام رو شانه کردم ، بهترین لباس هام پوشیدم و با کتاب هام وداع گفتم و به سوی تزریق پادزهر رفتم شاید نسل انسان رو مردان و زنانی که در سرمایه بی رحم قطب شمال زندگی میکردن ادامه بدن ... چون تزریق این واکسن به دست نیرو های نظامی اجباری بود ، پادزهری که از جنس یک واکسن نبود ... بلکه یک سلاح قدرتمند نظامی بود ! چون ما انسان نبودیم ، یک هیولا شده بودیم ... این آخرین کلمات من است ، شاید روزی نوشته های من مدرکی برای نسل جدید انسان ها بشه... و شاید اونو افسانه بخونن
چقدر خفن بود دختر مرحباااااا