گایز اومیدوارم توی این اوضاع حالتون خوب باشه و براتون هر روز دعای خیر میکنم.
هه! تیک مانستر ویدیو های جدید گزاشته!راستش، چند روزه که منتظر قسمت جدید«جزیره ی راز» هستم.از توی یوتیوب میبینمش.«امان از نصل جدید!» همون پیرمرد خرخونه بود. گفت:« انگار شما اثلا احمیتی به زندگیتون نمیدید.» جواب دادم:«با حرفت داری داد میزنی که:من از اون دسته پیر و پاتالام!» گفت:«76 سالمه،خودت مثلا خیلی جوونی!» گوشیم رو خاموش کردم و گفتم:« 18سالمه عزیزم.حالا میشه بری پی کارت؟»آنابل کاه9120 اومد و گفت:«بیل میگه: زندانی جدید...عه! میبینم که گروگان گرفتی!معجزه اتفاق افتاد!»پرسیدم:«خفه شو.بیل زندانی جدیدگرفته؟سن و سالی ازش گزشته ها!» آنابل کاه9120 جواب داد:«هی! نمیدونم،فقط گفت بهت بگم.» سپس رفت.شنیدم زیر لب گفت:«مگه من جغد نامه رسانم؟خودت بگو احمق!»
توی اتاق بازجویی بودم. گروگان ها یک زوج پیر پیکمی چشم گشاد بودند. دستاشون بسته بود. انگار خانمه 93 سالش باشد،لباس دامنی قرمز داشت و موهاش سیاه بود.مرده بهش میخورد133 سالش باشه،کت و شلوار و کلاه عجیب غریبی داشت.مرد گفت:«هه!مثلا چند سالته؟» « 18سالمه.کوری نمیبینی؟» مرد خندید و گفت:«زیادی برای بادیگارد بودن اون مثلثه کوچولو نیستی؟» و از خنده قرمز شد.گردنش رو گرفتم و چسبوندمش رو زمین.
پامو روی صورتش گزاشتم و گفتم:«اول اینکه،من بادیگارد هیچ خری نیستم.دوم،اسم مثلثه بیله.سوم،توی این شهر،کسی جرئت نمیکنه با من در بیوفته چه برسه به توی پیر؟» کمی مکث کردم و ادامه دادم:«شنیدم توی پروندت دوست داری از نزدیک به آدما خنجر بزنی.خب،به عنوان کسی که عاشق خنجر زدن از نزدیکه...» پامو از صورتش برداشتم و با اون یکی پام بلندش کردم و شوتش کردم توی سلول بغلی. گفتم:«منم دوست دارم افرادی مثل تو رو جر بدم.» رومو به زنه کردم:«سوالی نیست؟پس تا از روزای عمرت کم نکردم بیا توی این یکی سلول.» اونم مثل موش رفت توی سلول.
داشتم با بیل قدم میزدم.گفت:«شنیدم دهن اون مرده رو آسفالت کردی،ایولا داریا!ولی هنوز توی شرگ مشکل داری.میخوای تمرین کنیم؟» هر سایفری مثل ما وقتی میخواد کسی رو بکشه به حواسپرتی نیاز داره. نه؟ شرگ شعریه که برای حواس پرتی میخونیمش. وقتی به سن قانونی برسی مثل الان من میتونی هر کسی رو که دلت بخواد شوتش کنی بره پیش خدا.گواهینامه ی قاتل میگیری{من گواهیناممو پر برچسب کردم}.«اوکی.تازگیا یک چیزی درست کردم شاید باحال باشه: شهرو زرد میکنم!آشوب به پا میکنم!زرد،زرد،زرد.زرد،زرد،زرد.زرد! شهرو زرد میکنم!آشوب به پا...» بیل پرید وسط و گفت:«زیادی طولانیه.تا الان هدف فرار کرده.تو همین مایه ها ولی کمتر.»
داد زدم:«آهان! یکی ساختم: از کاساندرااااا به هدفم! کاساندرا داداش چطوری؟ کاساندرا داداش چطوری؟ کاساندرا داداش چطوری؟کاساندرا داداش! دادا!» «از اینستا یاد گرفتی،نه؟» «خوب خیلی باحاله!اهان!این یکی: هی!این منم!کاساندرا! ملکه ی تمام بد شانسی ها.خواستی شهرو شاید زرد کنم؟ یا بهت بگم کاساندرا داداش چطوری؟ کاساندرا داداش چطوری؟ کاساندرا داداش چطوری؟کاساندرا داداش! دادا!» بیل گفت:«گرفتی مارو؟» ناراحت شدم. ادامه داد:« راستی،اون خانواده رو گرفتی؟»«آرههههه!!!!!!!»
ناگهان صدای دختر کوچولویی رو شنیدم:«آجی!آجی! توی یکی از اون زندون گنده ها،یک پیرمردی بود گفت این کاغذه رو بهت بدم.» شوکی بود.خواهر کوچولوی 7 ساله ام. همیشه پرحرفه. جواب دادم:« باشه دیگه،دهنتو ببند.» و کاغذ رو از دستش کشیدم.
نوشته بود: شوکا«یا هر اسم مزخرفی که روی خودت گزاشتی!» من فوردم.همون پیرمرده که امروز صبح پای سلولش بودی.داشتی فیلم میدیدی.منو یادته؟پدر خواندت؟همون که اول اسمت رو گزاشته بود ماهک؟همون که دو سال پیش...ترکت کرد؟اگه منو یادته...لطفا بهم بگو. ها؟ بیل نامه رو از دستم کشید و گفت:«هه هه! پیرمرده دیوونست!مگه همچین چیزی ممکنه؟ها ها ها!» و با نامه فرار کرد.اون شب خوابم نبرد...
نظرات بازدیدکنندگان (0)